خانواده سویج

       
شب-داخلی-خانه جان
وندی به خانه جان می‌آید. در تاریکی اتاق زنی نشسته و وندی از جا می‌پرد. زن، کشا دوست دختر لهستانی جان (برادر وندی) است که ویزایش تمام شده و مجبور است فردا به کشورش بازگردد.
وندی: جان به من گفت. متاسفم.
کشا: برادرت با من ازدواج نمی‌کنه. ولی وقتی براش تخم مرغ درست می‌کنم، به گریه می‌افته...
صبح-داخلی-آشپزخانه جان
کشا مقابل اجاق گاز ایستاده و ظرف نیمرو نیمه‌پر است. سر میز صبحانه جان نیمروی دست‌پخت کشا را می‌خورد و اشک می‌ریزد...

نمونه عالی طنز سیاه پرداخت شده در یک موقعیت جفنگ.
توصیه می‌شود خانواده سویج را ببینید. یک درام خانوادگی آرام و تلخ درباره یک خواهر و برادر و پدر پیری که زمین‌گیر شده است. از بازی‌ها و فیلمنامه خوب فیلم لذت می‌برید.

تهران نفس ندارد

گرمای این روزها خون را بخار می‌کند، چه در رگ، چه روی آسفالت. تابستان فصل شورش نیست. بارانی در کار نیست که خون را بشوید و ببرد. میدان‌های این شهر دیگر حوض هم ندارند که به قول سلطان خون ریخته از شقیقه را با آب‌شان بشود شست و پاک کرد.
گرمای این روزها نَفَس را به شماره می‌اندازد و نَفْس را قربانی می‌کند. جامد مایع می‌شود و بیرون می‌زند از منفذهای پوست. این شهر رودخانه هم ندارد برای خنک شدن. در رگ‌های این شهر آهن‌پاره جریان دارد.
گرمای این روزها حس را می‌کُشد و حساسیت را بالا می‌برد. مردم این شهر التهاب دارند. بی پیمانه تلوتلو می خورند و ذوب می‌شوند و به جریان می‌افتند توی کوچه و خیابان. مکعب‌ها جذب‌شان می‌کند و ناپدید می‌شوند.
گرمای این روزها گناه را حرام می‌کند و معصومیت را به سخره می‌گیرد. گرمای درون شرمسار می‌شود و می‌ماسد. این شهر سگ هم ندارد که پر نزند در بعد از ظهرهای طولانی. گربه‌های استخوانی شهر حسرت دیدن سگ‌کشی به دل‌شان می‌ماند.
تهران نفس ندارد.

پاس به عقب!‏

دیروز چهارشنبه 9 تیر در برنامه هفت اقلیم رادیو فرهنگ اتفاق جالبی افتاد. قرار بود درباره طرح جدید معاونت امور سینمایی برای اکران فیلم‌ها صحبت کنم. آقایان مدیر بدجوری دل‌شان هوای دهه 60 کرده و به دنبال همه محدودیت‌ها، قصد دارند وارد حوزه اکران هم بشوند و ابتدای هر سال جدولی اعلام کنند که هر فیلم در چه زمانی و به چه مدت اکران می‌شود. درست مثل دهه 60 و نیمه اول دهه 70. گفتم این بازگشت به عقب است. بخصوص که شرط فراموش شده دیگری را هم می‌حواهند احیا کنند؛ اولویت با فیلم‌هایی است که فرم حضور در جشنواره فجر را پر کنند.
این‌ها را گفتم و بعد آقای علیرضا سجادپور، مدیرکل نظارت و ارزشیابی معاونت امور سینمایی روی خط آمد. البته ایشان حرف‌های من را ظاهرا نشنیده بود. از اول توضیح داد که شرایط اکران نابسامان است و همه شاکی هستند و خلاصه، ما فکر می‌کنیم دولت باید «برخورد حاکمیتی» بکند. وا رفته بودم. منتظر بودم لااقل بگویند قصد ما ورود نیست و می‌خواهیم به خانه سینما کمک کنیم و وظیفه ما خدمت به سینماست و از این قبیل. نه این که راحت و بی رودربایستی گفته شود که می‌خواهیم برخورد از نوع حاکمیتی کنیم. مجری برنامه از من خواست اگر سوالی دارم، از آقای سجادپور بپرسم. گفتم این کار شائبه بازگشت به گذشته را به وجود نمی‌آورد؟ آقای سجادپور کمی تغییر موضع داد که این فقط به لحاظ شکلی به جدول اکران سال‌های گذشته شباهت دارد و محتوایش متفاوت است و از این حرف‌ها. بعد مثالی زد که واقعا باعث انبساط خاطر شد. گفت این تاکتیک ماست. همان‌طور که یک تیم فوتبال، برای گل زدن یک پاس به عقب هم می‌دهد! سوال‌های دیگری پرسیده شد و مدیرکل نظارت جواب‌هایی داد و وقت برنامه به پایان رسید. می‌خواستم یک جمله به آقای سجادپور بگویم که وقتی باقی نبود: تعداد پاس به عقب‌های شما هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. با این وضعیت به یک‌سوم دفاعی حریف فرضی‌تان هم نمی‌رسید!