محدودیت مضاعف!

                                         عکس از ایسنا
ظاهرا دوره شعارهای زیبا در باب تعامل با سینماگران، اعتماد سازی و رفع توقیف فیلم‌های مساله‌دار خیلی زود تمام شد. با آغاز سال 89 چهره واقعی معاونت امور سینمایی وزارت ارشاد دولت دهم از زیر نقاب بیرون آمده است. به این ترتیب جواد شمقدری بدون تعارف از ممنوع‌الکار کردن فیلمسازان می‌گوید و این که «او را از امكانات دولتی محروم خواهیم كرد». این همان دولتی است که از یک سو خود را «نوکر» و «خادم» مردم می‌خواند و از سوی دیگر معاون وزیرش شاخ و شانه می‌کشد که اگر کسی بدون اجازه ما فیلم خود را به خارج بفرستد، ممنوع‌الکارش می‌کنیم و از امکانات دولتی محرومش می‌کنیم و از این قبیل. جالب است! یکی از «نوکران ملت» امکانات دولتی را ارث پدری می‌پندارد و در برابر خبرنگاران تهدید به محروم کردن می‌کند. بالاخره قسم حضرت عباس یا دم خروس؟!
خواندن بخش‌هایی از سخنان مشعشع شمقدری در نشست خبری دیروز می‌تواند تصویری از ذهنیت مدیران دولتی سینما را ارائه دهد:

- ما قطعا جلوی فیلم‌هایی كه سیاه‌نمایی باشد، می‌ایستیم و اگر فیلمی بدون اجازه ما در این جشنواره‌ها شركت كرد فیلمساز را یك سال ممنوع‌الكار می‌كنیم و او را از امكانات دولتی محروم خواهیم كرد.
- (درباره هیچ) این فیلم كه این روزها در رسانه‌ها مطرح شده است، معتقدم سیاه‌نمایی دارد و در تهران امروز چنین چیزی وجود ندارد. فیلم‌های دیگری هم از این دست اجازه نخواهند داشت در جشنواره‌های خارجی حضور داشته باشند.
- درحال حاضر شورای پروانه نمایش نظر می‌دهد كه فیلم به درد خارج از كشور می‌خورد یا نه.
- ما فیلم توقیفی به این مفهوم نداریم و فیلم‌هایی بودند كه مشكل نمایش داشتند و مشكل‌شان حل شده است.
- نگران این نیستیم آنها صدسال به این سال‌ها را كه به نوعی فرآیند انقلاب را نقد می‌كند، ببینند. درواقع دریافت كارگردان جوانش از انقلاب این بوده است و این ضعف ماست كه نتوانستیم زوایای انقلاب و دفاع مقدس را به او نشان دهیم.
- اختلافی بین ما و تیم مدیریتی خانه سینما وجود دارد، این‌كه چه‌قدر كارشناسی و سیاسی است به قضاوت شما باشد. در سخنرانی هم در جلسه اعلام سیاست‌ها گفتم كه می‌خواهیم كار كنیم و با مجموعه‌ای كه دست تعارض داشته باشد، نمی‌توانیم.

یک مرثیه، چهار سال و اندی بعد

دیشب به شکل اتفاقی این مطلب را که درباره مرگ حسین سبزیان نوشته بودم، پیدا کردم. در شماره 338 ماهنامه فیلم (آبان 84) منتشر شده است.
زندگی و مرگ سبزیان تلخ بود. این مطلب هم. به حال و هوای این روزها نزدیک است.


 

مردی که آنجا نبود

در گذشت حسین سبزیان در ۵۲ سالگی مرگ یک فرد نبود، فرجام تلخ و محتوم نوعی ”عشق به سینما“ در این دیار بود. او نماد کسانی بود که در برابر جذبهٔ ناگزیر پردهٔ نقره‌ای دل و عقل می‌بازند و چنان در عشق خود افراط می‌کنند که عاقبت جز چنین سرنوشت شومی برایشان رقم نمی‌خورد. سبزیان سه ماه و چهارده روز در اغما بود. در مطبوعات دلیلش سکتهٔ مغزی اعلام شد، اما فرآیندی که او را به چنگال مرگ سپرد، طولانی‌تر و پیچیده‌تر از این بود. او به شکل موروثی از بیماری آسم رنج می‌برد، اما توانائی درمان نداشت. درمان کامل و دائم که هیچ، بضاعت خرید اسپری به‌عنوان یک مسکن را هم نداشت. روز پانزدهم خرداد در متروی تهران نفسش بند می‌آید و پیش از آنکه به بیمارستان سینا برسانندش، سلول‌های مغزیش به‌دلیل نرسیدن اکسیژن می‌میرند، اما خودش تا ۲۹ شهریور در اغما می‌ماند تا شاید آخرین تاوان عشقش به سینما را چنین دردناک ادا کند. بهار ۱۳۸۱ در نشریه‌ای که در آن مشغول کار بودم، باز شد و مردی با چهرهٔ شکسته و موهای جوگندمی وارد شد و به اتاق سردبیر رفت. یکی دو ساعتی ماند و بعد باز بی‌سروصدا رفت. پس از رفتنش سردبیر آمد و پرسید: ”شناختیدش؟“ ما نمی‌دانستیم چرا باید می‌شناختیمش. گفت: ”حسین سبزیان بود“. ما انگشت به دهان گزیدیم که مگر چند سال از کلوزآپ گذشته و مگر می‌شود این چهرهٔ شکسته همان جوان خجالتی فیلم کیارستمی باشد؟ همان‌که خودش را مخملباف معرفی کرد و اتفاقاً شباهتی هم به او داشت و مادر خانوادۀ آهنخواه باور کرد. چهرهٔ سبزیانی که ما دیدیم، به چهرهٔ مخملباف ۱۳۸۱ شباهت نداشت. سبزیان عاشق سینما بود، اما چند تا مثل او توانستند عشق‌شان را در گوش جهان فریاد کنند؟ کلوزآپ یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های کیارستمی در جهان است. هنوز به بهانهٔ بزرگداشت و مرور آثار او در چهار گوشهٔ دنیا، چهرهٔ جوانی خجالتی را می‌بینند که عشقش به سینما را با یک کلاه‌برداری کوچک فریاد زد. اما چهرهٔ پس از مرگش را چند نفر دیدند، می‌بینند و خواهند دید؟ چشم‌های گودرفته‌اش، صورت سیاه‌شده‌اش از خفقان آسم و آن تکه دندان جلویش را که وقتی حرف می‌زد، هم‌زمان ترکیب دلهره‌آور و ترحم‌انگیزی به چهره‌اش می‌داد. سبزیان عاشق بازیگری بود اما جز کلوزآپ و چند سال بعد مستندی با نام کلوزآپ، نمای دور (۱۳۷۵، مسلم منصوری و محمد شکراللهی) که دربارهٔ نحوۀ ساخته شدن فیلم کیارستمی و خصوصیات خود سبزیان بود، در فیلم دیگری بازی نکرد. بازی کرد، ولی باید روی تخت بیمارستان می‌افتاد و می‌مرد تا بفهمیم بازی کرده است. در عشق هفتم (احمد آزاد و بهروز معاونیان) که مستندی دربارۀ او طی یکی دو سال آخر زندگی است، سبزیان در صحنه‌ای از همه می‌خواهد که محل را ترک کنند تا رو به دوربین با سینما حرف بزند. اول می‌گرید و بعد خطاب به محبوب ازلی و ابدی‌اش می‌گوید: ”سینما! تو با من چه‌کردی!“سبزیانِ این فیلم از سبزیان کلوزآپ حکیمانه‌تر ـ و البته شعاری‌تر ـ حرف می‌زند. وقتی از او می‌پرسند اگر فیلم می‌ساختی، به چه موضوعی می‌پرداختی، جواب می‌دهد: سکوت. و طعنه‌ای هم به فیلم‌ساز مورد علاقه‌اش می‌زند. می‌گوید سینمای این روزها را قبول ندارد و پاریس تگزاس را فیلم محبوبش می‌خواند، ”چون ساده است“. می‌گوید چنان با سینما مخلوط شده که تشخیصش ممکن نیست و... حرف‌هایی از این دست. البته مشخص است که این‌ها اعتقاد‌های اوست. او در عشق هفتم بازی می‌کند و نمی‌کند. سبزیان عاشق سینما بود. اما باید سلول‌های مغزش می‌مردند تا به یاد بیاید. مدرسهٔ سینمایی حسین سبزیان (آزاده اخلاقی) در همین روزهای مرگ مغزی ساخته شد. سکانس‌های ابتداء این فیلم ۵۵ دقیقه‌ای، او را در حال اغما روی تخت بیمارستان نشان می‌دهد که از بخش به محل معاینات می‌برندش. زیر ماسک اکسیژن با موهای یک‌دست سفید و بدنی که به‌نظر می‌رسد کمی ورم کرده، هیچ شباهتی به آن سبزیان آشنا ندارد. پسرانش کنار بستر او می‌گریند، اما از حرف‌های سایر اطرافیانش چنین برمی‌آید که دل خوشی از او ندارند و برش‌هایی از زندگی آشفته‌اش را روایت می‌کنند. مسیر فیلم در ادامه عوض می‌شود و داستان دو جوان مشهدی را پی می‌گیرد که یکی‌شان از عیادت سبزیان آمده و ادعا می‌کند با او آشنایی داشته، بعد دو نفری به‌سوی خانهٔ سبزیان می‌روند؛ ساختمانی بزرگ و قدیمی اما متروک و رو به ویرانی. مدرسهٔ سینمایی حسین سبزیان به شکل نمادین می‌خواهد نشان دهد که سبزیان‌ها فراوان‌اند و تنها موقعیت‌ها متفاوت است. یکی از دو مرد جوان، با دروغ‌ها و صحنه‌سازی‌هایی، در سفارت‌خانه‌های مختلف در پی گرفتن ویزایی برای رفتن به گوشه‌ای دیگر از دنیاست، و دیگری شاعری‌ست که حالا عملگی می‌کند. این دو سبزیان جوان، در خانهٔ سبزیان در حال اغما، رؤیاهای نافرجام خود را مرور می‌کنند. یک سبزیان دیگر هم همان اوایل فیلم، در شمایل دختر جوانی، با یکی از این دو سبزیان ملاقات می‌کند. این فیلم که با حمایت عباس کیارستمی ساخته شده و صدای او هم در ابتدای فیلم شنیده می‌شود که با بیمارستان تماس می‌گیرد تا حال ”بازیگر فیلمش“ را بپرسد، چند روز پیش در جشنوارهٔ پوسان به نمایش درآمد تا شاید یادی باشد از مردی که دیگر آنجا نبود. حسین سبزیان عاشق سینما بود، اما سینما دوستش نداشت. خانه ‌به‌دوشش کرده بود و بی‌قرار. مدتی در خانهٔ یکی از اقوامش زندگی کرد و مدتی هم سرایدار یک مجلهٔ روانشناسی بود. در عشق هفتم او را می‌بینیم که از حاضران در کلاس روانشناسی مجله با آب‌میوه پذیرایی می‌کند، در حیاط کوچک آنجا گلیمی کهنه می‌اندازد و کتاب می‌خواند، باغچه را آب می‌دهد و ظاهراً همان‌جا استراحت می‌کند. خدا می‌داند او در بیش از نیم‌قرنی که زندگی کرد، چه کرده و چگونه روزگار گذرانده. اما در آن سه ماه و چهارده روز می‌شد او را پیدا کرد. پیدایش کردند و تصویرش را گرفتند و کیلومترها آن‌طرف‌تر باز هم دیده شد. این‌بار هم به ابتکار کیارستمی. البته عشق هفتم نشان می‌دهد که سبزیان دل خوشی از او ندارد، به کنایه حرف می‌زند و دلیل نمی‌آورد. در بیمارستان هم از یکی از اقوامش (شاید خواهرش) می‌پرسند آیا کیارستمی به دیدن او آمده؟ او جواب می‌دهد: ”بله“، اما بلافاصله با خشم اضافه می‌کند: ”ما آوردیمش“. یعنی آنها هم دل خوشی از کیارستمی ندارند. شاید چون فکر می‌کنند کلوزآپ باعث شد عشق حسین سبزیان به سینما بیمار گونه‌تر شود. سبزیان در آغاز عشق هفتم ترانهٔ روزگار کودکی دلکش را با صدای خش‌دار می‌خواند. صدایش حسرت عجیبی دارد که با متن ترانه هماهنگ است. اواخر ترانه سرفه‌اش می‌گیرد، کف می‌زند (برای خود؟) و با خنده می‌گوید که دیگر نمی‌تواند.
یادش گرامی باد.

جان کافی را پیدا کنید

می‌دانید؟ مغز تا حد مشخصی گنجایش ذخیره فکر و خاطره و درد و مصیبت دارد. از آن حد که بگذرد، گرایش پیدا می‌کند به شکافتن. جان کافی را یادتان هست؟ درد دیگران را درونش می‌کشید و از دهانش آن حشرات ریز سیاه را بیرون می‌داد. مغز تا حد مشخصی می‌تواند آن حشرات ریز سیاه را در خود نگه دارد. فضیه کاملا فیزیکی‌ست. مگر جمجمه چقدر حجم دارد؟ مگر شیارهای تودرتوی مغز چقدر گنجایش دارند؟ آن سلول‌های خاکستری بیشتر از تعداد خودشان که نمی‌توانند حشرات لعنتی را میزبانی کنند. نمرود با یک پشه ترتیب‌اش داده شد. پوست این مغز بیچاره مگر چقدر کلفت‌تر است؟
چند تا از آن حشره‌ها را می‌توان به شکل اشک از چشم ریخت بیرون؟ چند تا را می‌توان تبدیل به صوت کرد و هوار زد؟ چندتای‌شان سرفه می‌شوند؟ چندتا را می‌توان با دود سیگار موقتا فلج کرد؟ چندتای‌شان می‌شوند گوش‌درد و قلب‌درد و معده‌درد؟ چندتا را با موسیقی غمگین می‌توان فریب داد؟ چندتای‌شان با لخته‌های سفید نابارور می‌روند قاطی زباله‌ها؟
حق بدهید مغز گرایش پیدا کند به شکافتن. اگر نه، جان کافی را پیدا کنید.