گرمای این روزها خون را بخار می‌کند، چه در رگ، چه روی آسفالت. تابستان فصل شورش نیست. بارانی در کار نیست که خون را بشوید و ببرد. میدان‌های این شهر دیگر حوض هم ندارند که به قول سلطان خون ریخته از شقیقه را با آب‌شان بشود شست و پاک کرد.
گرمای این روزها نَفَس را به شماره می‌اندازد و نَفْس را قربانی می‌کند. جامد مایع می‌شود و بیرون می‌زند از منفذهای پوست. این شهر رودخانه هم ندارد برای خنک شدن. در رگ‌های این شهر آهن‌پاره جریان دارد.
گرمای این روزها حس را می‌کُشد و حساسیت را بالا می‌برد. مردم این شهر التهاب دارند. بی پیمانه تلوتلو می خورند و ذوب می‌شوند و به جریان می‌افتند توی کوچه و خیابان. مکعب‌ها جذب‌شان می‌کند و ناپدید می‌شوند.
گرمای این روزها گناه را حرام می‌کند و معصومیت را به سخره می‌گیرد. گرمای درون شرمسار می‌شود و می‌ماسد. این شهر سگ هم ندارد که پر نزند در بعد از ظهرهای طولانی. گربه‌های استخوانی شهر حسرت دیدن سگ‌کشی به دل‌شان می‌ماند.
تهران نفس ندارد.