تهران نفس ندارد
گرمای این روزها خون را بخار میکند، چه در رگ، چه روی آسفالت. تابستان فصل شورش نیست. بارانی در کار نیست که خون را بشوید و ببرد. میدانهای این شهر دیگر حوض هم ندارند که به قول سلطان خون ریخته از شقیقه را با آبشان بشود شست و پاک کرد.
گرمای این روزها نَفَس را به شماره میاندازد و نَفْس را قربانی میکند. جامد مایع میشود و بیرون میزند از منفذهای پوست. این شهر رودخانه هم ندارد برای خنک شدن. در رگهای این شهر آهنپاره جریان دارد.
گرمای این روزها حس را میکُشد و حساسیت را بالا میبرد. مردم این شهر التهاب دارند. بی پیمانه تلوتلو می خورند و ذوب میشوند و به جریان میافتند توی کوچه و خیابان. مکعبها جذبشان میکند و ناپدید میشوند.
گرمای این روزها گناه را حرام میکند و معصومیت را به سخره میگیرد. گرمای درون شرمسار میشود و میماسد. این شهر سگ هم ندارد که پر نزند در بعد از ظهرهای طولانی. گربههای استخوانی شهر حسرت دیدن سگکشی به دلشان میماند.
تهران نفس ندارد.
گرمای این روزها نَفَس را به شماره میاندازد و نَفْس را قربانی میکند. جامد مایع میشود و بیرون میزند از منفذهای پوست. این شهر رودخانه هم ندارد برای خنک شدن. در رگهای این شهر آهنپاره جریان دارد.
گرمای این روزها حس را میکُشد و حساسیت را بالا میبرد. مردم این شهر التهاب دارند. بی پیمانه تلوتلو می خورند و ذوب میشوند و به جریان میافتند توی کوچه و خیابان. مکعبها جذبشان میکند و ناپدید میشوند.
گرمای این روزها گناه را حرام میکند و معصومیت را به سخره میگیرد. گرمای درون شرمسار میشود و میماسد. این شهر سگ هم ندارد که پر نزند در بعد از ظهرهای طولانی. گربههای استخوانی شهر حسرت دیدن سگکشی به دلشان میماند.
تهران نفس ندارد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۲۱ ساعت 14:13 توسط علی مصلح
|