«چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی".  چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...»

چاه بابل
با این جمله ها شروع می شود. یک رمان پیچ در پیچ و سرشار از روایت های فرعی که رضا قاسمی اخیرا متن کامل آن را روی وب سایتش منتشر کرده است.
قاسمی که مقیم فرانسه است ظاهرا٬ طی دو سه سال گذشته با همنوایی شبانه ارکستر چوبها در ایران مشهور شد. این رمان و چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد در یک سال منتشر شدند و حسابی گُل کردند٬ جوایز ادبی را درو کردند و به چاپ های چندم رسیدند. همنوایی شبانه... را هنوز نخوانده ام٬ چون زمان انتشارش٬ خواندنش مُد شده بود. در محافل جوجه انتلکتوئل ها مدام درباره اش و تفاوت هایش با رمان خانم پیرزاد داد سخن داده می شد و از آنجا که نسبت به این جوهای مُدزدگی آلرژی دارم٬ از روی لج و البته فرار از تاثیر حرف هایی که شنیده بودم٬ گذاشتمش برای وقت مناسب. چراغ ها... را هم تازه پارسال خواندم٬ وقتی رمان جدید پیرزاد منتشر شده بود!
می خواستم در این تعطیلات نفرین شده عید همنوایی شبانه... را بخوانم که برخوردم به چاه بابل. این رمان را نشر باران در سوئد منتشر کرده و رضا قاسمی اخیرا متن کامل را در دو فرمت HTML و PDF در اختیار گذاشته است. وسوسه خواندن متنی که از فیلتر ممیزی نگذشته وقتی به خواندن چنین متنی می رسد٬ لذتش بیشتر و بیشتر می شود. نسل ما مجبور بوده از ورای کلمات موجود٬ حذف شده ها را سفیدخوانی کند و مفهوم مورد نظر نویسنده را با رنج و مشقت دریابد٬ اما در برخورد با یک متن ممیزی نشده٬ می توان انرژی را تنها متمرکز کرد بر کلمات موجود و مفهوم پشت آنها را مزمزه کرد.
درباره چاه بابل چند نکته بیش از هر چیز خوشایند است:
۱- لحن گستاخانه رمان. قاسمی به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند٬ نه شخصیت هایش٬ نه مفاهیم انسانی کلیشه ای و اخلاقی و البته نه به منابع ارجاع های واقعی اش. این گستاخی بیرحمانه عجیب با جو این زمانه هماهنگ است. زمانه ای که ما درش زندگی می کنیم.
۲- تصویر تلخی که از مهاجران و تبعیدی های ایرانی می دهد. بخصوص قابل توجه آنها که کعبه آمال شان «پغیس» و «فوغونس» است باید عبرت آموز باشد. داستان در پاریس می گذرد و نشان می دهد وقتی روح در عذاب باشد٬ اقامت در جوار برج ایفل هم این عذاب را در هم نمی شکند.
۳- اغلب شخصیت های رمان یا حرام زاده اند٬ یا سر راهی. این نکته بسیار کلیدی و تعیین کننده ای است. بخشی از عذاب روحی آدم های این دنیا به بحران هویت شان ارتباط دارد.
۴- سرنوشت اغلب شخصیت ها سیاه است. روزنه امیدی نیست. مندو کور می شود٬ کمال از فرط عذاب وجدان می میرد٬ نادر خانواده اش از هم می پاشد٬ فلیسیا به دنبال سرنوشتی مبهم به آمریکا می رود٬ آرتور از هنر فاصله می گیرد٬ روژه لوکنت می میرد٬ رمان «ف.و.ژ» خراب می شود٬ ایلچی نمی تواند با تزار دیدار کند... و حتی مشخص می شود ناهید به آسمان صعود نکرده٬ بلکه هاروت و ماروت سرش را زیر آب کرده اند و در خانه اش به خاک سپرده اند. هاروت و ماروت هم از مقام فرشته به سرنوشت ابدی عذاب دنیوی سقوط کرده اند و باید در چاه بابل معلق بمانند.
خواندن این رمان را می شود به همه توصیه کرد...