یک‌جور سیاهی درون هست که مدام پنهان می‌شود. پشت لبخند. در ورای خونسردی و سکوت و بی‌تفاوتی. هرچه سیاهی عمیق‌تر، لبخند پت و پهن‌تر و سکوت طولانی‌تر. به‌سختی می‌شود توضیح داد این شرّ خفته چه تلاطمی دارد و چقدر سخت و کوبنده چنگ می‌کشد از آن داخل تا خودش را آزاد کند. در لحظه‌های سکوت و خلوت باید تغذیه‌اش کرد با فکرهای مریض و رامش کرد با وعده‌های پوچ. اما یک روز این سیاهی بیرون می‌ریزد. خودش را آزاد می‌کند و همه‌چیز را با خودش می‌برد. همه آن چیزهای عزیز زیر پایش له می‌شود و به فنا می‌رود.
آن وقت است که باید نشست، تکیه داد به دیوار، نفس عمیقی کشید و اعتراف کرد: من باختم.

پ.ن: لعنت به سال‌های فرد.