یکی دو ساعت آخر بیداری ناشی از بی‌خوابی، وقتی پاکت دوم به پاکت سوم می‌رسد، زبان طعم سیگار را فراموش می‌کند. یک‌جور خاصی لمس و کرخت می‌شود. دیگر نه گرمای آن دود آبی را که می‌پیچد و پایین می‌رود، حس می‌کند و نه وزن آن دود سفید را که می‌پیچد و بالا می‌آید، می‌فهمد. زبان تسلیم می‌شود و سکوت را صدای خفه پک‌های خسته می‌شکند. ظاهرا لذت ضایع می‌شود با این‌طور سیگار کشیدن.
اما سال‌ها می‌گذرد. زبان معتاد تسلیم اجباری آن یکی دو ساعت می‌شود. بعد به جایی می‌رسد که زبان لحظه‌شماری می‌کند برای بی‌خوابی و کرختی و بی‌حسی. لذت بردن از لذت ضایع‌شده هنری‌ست برای خودش. همیشه پای یک عادت در میان است.