تهران من، حراج
باید اینجا در تهران، پایتخت ایران، نفس بکشید تا حس کنید زیر هرم گرما چه اتفاقی برای آدمها میافتد؛ فقط باید این هوای کشنده را درون ریههاتان فرو بدهید. باید در گرمای چرک این شهر فنا شده، روی کف خیابان راه بروید. باید حس ترسناک چشمهای ساکنان این شهر را رخ به رخ تماشا کنید. باید ساعت 11 شب ِ سال نود ِ خیابان انقلاب و ولیعصر را تجربه کنید و گرد مرگی را که هوا و زمین را به کثافت کشیده، به چشم ببینید. باید سوار ماشین مسافرکشهای فرسوده بشوید و دفرمه شدن حیات انسانی را بو کنید. باید قدم به فروشگاهها بگذارید و صدای خرد شدن استخوانهای رحم و شفقت را بشنوید. باید از پلههای ایستگاههای زیرزمینی مترو پایین بروید و طعم گس مصرف شدن روح انسانی برای زنده ماندن را بچشید.
مردم این شهر سنگین راه میروند؛ از فرط بار سنگینی که روی دوش دارند، بیشتر و بیشتر فرو رفتهاند. شریک شدن در این حس، از دیدن برق گلوله و باتوم و چماق و زنجیر هولناکتر است. این شهر از درون پوسیده و فاسد شده. انسانیت را جویده و تفالهاش را به حراج گذاشته.
چیزی در این شهر سقوط کرده که هیچوقت، هرگز، تا ابد برنمیخیزد.
مردم این شهر سنگین راه میروند؛ از فرط بار سنگینی که روی دوش دارند، بیشتر و بیشتر فرو رفتهاند. شریک شدن در این حس، از دیدن برق گلوله و باتوم و چماق و زنجیر هولناکتر است. این شهر از درون پوسیده و فاسد شده. انسانیت را جویده و تفالهاش را به حراج گذاشته.
چیزی در این شهر سقوط کرده که هیچوقت، هرگز، تا ابد برنمیخیزد.
* عنوان، نام فیلمیست از گراناز موسوی
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ساعت 1:46 توسط علی مصلح