رُسَم کشیده شده بود. نا نداشتم پاشنه کفشم را بکشم. لخ‌لخ کنان پیاده راه می‌رفتم. مسیریابی من هیچ‌وقت خوب نبود، حالا فکر کن از زیر قرآن رد شده بودم که برنگردم. گم شده بودم توی کوچه‌های باریک و تاریک.
این تاریکی را خوب می‌شناختم. بار اول نبود که گم می‌شدم. ولی این بار یک چیزی کنده شده بود. رفته بود. نه، همان‌جا مانده بود. تو بگو گوشت سگ. مهم نیست. مهم این بود که از من کنده شده بود.
تسلیم و رضا خوب نیست. تسلیمش خوب باشد، رضایش خوب نیست. با رضایت دست‌هایت را ببری بالا و پشت کنی و همان‌جور تسلیم شده دور شوی. خوب نیست، حتی اگر تو بگویی.
گفتی من یک جنازه را از زیر قرآن رد کردم. راست گفتی؛ من نه پیاده در تاریکی گم شدم، نه گوشت سگ جا گذاشتم، نه رضایت دادم، نه دور شدم.
جنازه‌ی پوسیده را چه به این کارها؟