سقوط
دیروز بعد از ظهر که در تهران باد شدیدی میآمد، چند کوچه آنطرفتر از خانه ما، یک آجر سرگردان از بالای یک ساختمان نیمهکاره راه میافتد و بعد از چند ثانیه صاف میآید پشت سر یک دختر هفده ساله مینشیند. کمی خونریزی، چند ساعت اغما و تمام.
پریسای هفده ساله، همکلاسی خواهر من بود. پدر نداشت و مادرش با سختی و بدون کمک اقوام، او و خواهرش را بزرگ کرده بود. تازه سه امتحان نهایی داده بود. فردا امتحان داشت. هندسه، اگر اشتباه نکنم. مرگ حتی اجازه نداد لذت داشتن دیپلم را بچشد.
من از ظهر دارم فکر میکنم حکمت این ماجرا کجاست؟ عدل را کجای این حادثه میشود بو کشید؟ جواب آرزوهایی را که فردا صبح در آن گودال دفن میشوند، جواب رویاهای مادرش را چه کسی میدهد؟ بهشت موعود برای او قرار است آن طرف معادلهای قرار بگیرد که این طرفش جهنم ِ امروز مادر و خواهر پریساست؟ آزمایش الهی؟ الوهیت قادر متعال باید با گرفتن جان یک دختربچه ثابت شود؟ هیچ آزمایش دیگری نبود؟
اعتراف میکنم درماندهام. کاری به آن همه بچهای که روزانه در دارفور و غزه و عراق و افغانستان و هزار جهنمدره دیگر فنا میشوند، ندارم. فقط نمیفهمم چرا دیروز آن آجر لعنتی جای دیگری برای سقوط پیدا نکرد.
پریسای هفده ساله، همکلاسی خواهر من بود. پدر نداشت و مادرش با سختی و بدون کمک اقوام، او و خواهرش را بزرگ کرده بود. تازه سه امتحان نهایی داده بود. فردا امتحان داشت. هندسه، اگر اشتباه نکنم. مرگ حتی اجازه نداد لذت داشتن دیپلم را بچشد.
من از ظهر دارم فکر میکنم حکمت این ماجرا کجاست؟ عدل را کجای این حادثه میشود بو کشید؟ جواب آرزوهایی را که فردا صبح در آن گودال دفن میشوند، جواب رویاهای مادرش را چه کسی میدهد؟ بهشت موعود برای او قرار است آن طرف معادلهای قرار بگیرد که این طرفش جهنم ِ امروز مادر و خواهر پریساست؟ آزمایش الهی؟ الوهیت قادر متعال باید با گرفتن جان یک دختربچه ثابت شود؟ هیچ آزمایش دیگری نبود؟
اعتراف میکنم درماندهام. کاری به آن همه بچهای که روزانه در دارفور و غزه و عراق و افغانستان و هزار جهنمدره دیگر فنا میشوند، ندارم. فقط نمیفهمم چرا دیروز آن آجر لعنتی جای دیگری برای سقوط پیدا نکرد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۳/۰۸ ساعت 1:25 توسط علی مصلح
|