<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پستچی همیشه دوبار زنگ می زند</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Sep 2009 10:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخرین مرد مقاوم</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/jce2sql8sdmvqoajyz3b.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;در این روزهای سیاه ِ دلهره و ابهام شاید دیدن سریال &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0285331/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;24&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; کم از خودزنی نداشته باشد. وقتی گمشده این روزهای ما در زندگی جمعی و شخصی «اعتماد» است، دیدن تنهایی &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/character/ch0009881/&quot;&gt;جک باور&lt;/A&gt; که در شبکه پیچیده‌ای از طرح و توطئه دست و پا می‌زند و هیچ‌کس را برای اعتماد کردن نمی‌یابد، چیزی جز یاس همره نمی‌آورد. حتی اگر جک آخرش پیروز شود. پیروزی و نجات او و دخترش در پایان فصل اول سریال از منطق درام پیروی می‌کند. منطق زندگی، لزوما پیروزی قهرمان نیست.&lt;BR&gt;رفیق عزیزی توصیه کرده نوشتن درباره سریال با دیدن یک فصل نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند. قطعا حق با اوست. نوشتن بماند برای بعد. فقط این که دیدن &lt;STRONG&gt;24&lt;/STRONG&gt;، حالا، در این نقطه از جهان مثل کندن روی زخم است؛ درد و لذت با هم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 10:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملال</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/en60v93451zk8kbn41ma.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;20 سال است که یک دوره را درس می‌دهم. و هیچ معنایی برایم ندارد. هیچ‌چیزش معنایی ندارد. من وانمود می‌کنم. وانمود می‌کنم که مشغولم، که کار می‌کنم، که می‌نویسم. اما درواقع من هیچ کاری نمی‌کنم. &lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt; &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0857191/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;The Visitor&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 09:38:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوک!</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/6jbwr0lgktijra16gp2n.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;یک بار جوکی شنیدم.&lt;BR&gt;مرد رفت دکتر. گفت افسرده شده. زندگی به نظرش سخت و بی‌رحم می‌آید. گفت در دنیای تهدید کننده، کاملا احساس تنهایی می‌کند. &lt;BR&gt;دکتر گفت: درمان ساده‌ای دارد. پالیاچی، دلقک بزرگ به شهر آمده. برو او را ببین. حالت خوب می‌شود.&lt;BR&gt;مرد به گریه افتاد: اما دکتر، من پالیاچی هستم. &lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt; خاطرات روشاک، 16 اکتبر، &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0409459/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;Watchmen&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گمشده</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>حدود دو ماه سعی کردم فراموش کنم آن اتفاق چقدر خسارت به جا گذاشته، چقدر همه معادله‌های درونی را تغییر داده، چقدر تضاد و کشمکش ایجاد کرده، چقدر تحقیر همراهش بوده، چقدر عوضم کرده... اما نشد.&lt;BR&gt;چند بار نوشتم و پاک کردم. نوشتم و منتشر نکردم. همین حالا هم تردید دارم. دردها را نباید هوار زد. حداقل بعضی‌هاشان را. این یکی را اما هوار نزدنش، هزینه داشت. هزینه سنگینی هم داشت. به خودم مربوط است چه هزینه‌ای. بالاخره خودم هستم که باید بپردازمش. فقط می‌دانم تا دم آخر بدهکار می‌مانم و این حساب تسویه نمی‌شود.&lt;BR&gt;در آن یک هفته و روزهای بعدش، یک چیزی گم شد. گورش را گم کرد. نیست و نابود شد. دیگر نیست. بیشتر خودم مقصرم که به اندازه کافی قوی نبودم و فکر می‌کردم هستم. از دست رفت. به هیچ تبدیل شد.&lt;BR&gt;آدم از ضعف خودش هیچ تصوری ندارد، جز وقتی که با آن روبه‌رو می‌شود. در تمام لحظه‌هایی که دارد در جنگ با ضعف لعنتی له می‌شود، به این فکر می‌کند که درد ندانستن و شرمساری بعدش از درد له شدن خیلی دردناک‌تر است. خیلی هم دردناک‌تر است. راهی برای خلاص شدن نیست. فقط می‌شود به این درد عادت کرد، بی آن که از شدتش کم شود.&lt;BR&gt;ناامیدی بزرگ‌ترین گناهی‌ست که با انسان خلق شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 12:13:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در ایران اتفاق می‌افتد</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/suo7yofi1u6ohck1l8c6.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;احتمالا تنها در ایران اتفاق می‌افتد که یک نفر به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال کشورش منصوب شود، از همان ابتدا شروع به تنش‌زایی کند، با یک‌جور ایدآلیسم دن‌کیشوت وار به همه چیز و همه کس حمله کند، در برابر پاسخ معقول حریف، &lt;A href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1320960&quot;&gt;پرده‌دری و حرمت‌شکنی&lt;/A&gt; کند و در انتها هم با &lt;A href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1322099&amp;Lang=P&quot;&gt;مظلوم‌نمایی&lt;/A&gt; خودش را بکشد کنار و بخواهد با شمایلی همچون یک قهرمان که مغلوب شرایط نابرابر جنگ شده، &lt;A href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1322099&amp;Lang=P&quot;&gt;استعفا دهد&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;محمد مایلی کهن هم این‌ها را ظرف دو هفته انجام داد و این‌گونه است که تیم ملی فوتبال ایران در بحرانی‌ترین شرایط یک بار دیگر بدون سرمربی ماند. شاید به مایلی کهن نتوان خرده گرفت، که او به هر حال یک آدم صاحب اختیار و شعور است که می‌تواند هرگونه خواست سخن بگوید و رفتار کند. اما مدیرانی که او را منصوب یا به قول خودشان با انتصاب او «موافقت» کردند، به واسطه مسئولیت و شخصیت حقوقی خود باید جوابگوی این افتضاح باشند. اگر مایلی کهن رفتار صحیح انجام داده بود، باید حمایتش می‌کردند و با استعفای او موافقت نمی‌شد. اما اگر او تخلف کرده بود،‌ باید بلافاصله برکنارش می‌کردند. اما آنها در نهایت انفعال، یک بار دیگر نشستند و دل به اتفاقات خوش کردند. همان‌طور که درباره علی دایی هم چنین کردند. اگر در بازی با عربستان، تماشاگران آن‌گونه به دایی حمله نمی‌کردند و شکست تیم ملی در غیبت رئیس جمهور رقم می‌خورد، به احتمال زیاد او هنوز سرمربی تیم ملی بود.&lt;BR&gt;اما مهم‌تر از فوتبال و تیم ملی و جام جهانی، آن است که اگر کلیه امور این‌گونه اداره شود و نورافکنی مانند رسانه‌ها و برنامه‌های ورزشی بر روی آنها تابیده نشود -که نمی‌شود- وای به حال همه ما. اگر آنچه در مدیریت فوتبال می‌گذرد، مدل کوچکی باشد از مدیریت کلان، ما چگونه باید به آینده امیدوار باشیم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>نور آبی لعنتی!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پی‌نوشت: به چه فنایی رفتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 20:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Stranger</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=left&gt;           &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2wgzoeq.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;Daniela: I went south. When my bus was near Chillan, it stopped. I went out for a smoke. Then a guy approached me and asked for a light. I handed him my lighter. He looked at me. I looked at him. I put out my cigarette and left with him.&lt;BR&gt;Bruno: Really?&lt;BR&gt;Daniela: We went to a motel. There we kissed each other. I&apos; m sure he noticed how nervous I was. He asked me what was the matter. And I told him about Rodrigo. He did something Rodrigo never would. He put me to bed, fixed my covers, touched my hair, and told me a story till I fell asleep. &lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;* &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0474642/&quot;&gt;En la cama&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>A thought</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=left&gt;           &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/25po7f9.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;Celine: I have this awful, paranoid thought... that feminism was mostly invented by men so they could fool around more... &quot;Woman, free your mind, free your body. Sleep with me. We&apos;re all happy and free, as long as I can fu*k as much as I can. &quot; &lt;STRONG&gt;*&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0112471/&quot;&gt;Before Sunrise&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 00:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تخیل</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/fapq1x.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0411477/&quot;&gt;اینجاست &lt;/A&gt;که آدم از تخیل ناب سرریز می‌شود. وقتی دو موجود فراطبیعی روی پله‌های کتابخانه «اداره تحقیقات و دفاع ماوراءالطبیعه» ولو می‌شوند، به ترانه &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=ebSYPnllFx8&amp;feature=related&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;Can&apos;t Smile Without You&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; گوش می‌دهند، با آن همخوانی می‌کنند، آوایش کل مرکز زیرزمینی را برمی‌دارد و به گوش محبوب‌های‌شان می‌رسد. &lt;BR&gt;دیگر از سینما چه می‌خواهیم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 00:16:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذر و برو</title>
<link>http://alimosleh.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/25aj3t3.jpg&quot; vspace=5 border=0&gt;&lt;BR&gt;تنهایی، سرگردانی و درماندگی میشل ویلیامز شکننده و در آن شهر کوچک ِ لخت و عور به اندازه کافی دردناک است، اما کارگردان به این اکتفا نمی‌کند. همه چیز را از وندی می‌گیرد تا بدانیم قرار نیست هیچ چیز بهبود یابد. همه چیز در جهت از دست دادن و گذشتن است.&lt;BR&gt;وندی می‌خواهد به آلاسکا برود، احتمالا برای کار. او خواهر و شوهر خواهری دارد که فقط یک بار از پشت تلفن صدای‌شان را می‌شنویم. وندی ظاهرا کسی را ندارد. چیزی هم ندارد که بماند. برای همین با هوندا اکورد مدل 1988 و لوسی، سگ قهوه‌ای وفادارش راه افتاده به سمت آلاسکا. پول کم دارد برای این سفر دراز. تا انتها متوجه نمی‌شویم چرا از همه چیز گذشته و آواره شده. برای فرار از مردم؟ فرار از زخم‌های درون؟ مهم هم نیست. مهم این است که از همه چیز گذشته و خودش مانده و سگش و یک ماشین عتیقه. &lt;BR&gt;فیلم، برشی را نشان می‌دهد که وندی با یک ماشین از کار افتاده در شهر گرفتار می‌شود. برای خرید غذای لوسی دزدی می‌کند، به دام می‌افتد و وقتی پس از چند ساعت بازمی‌گردد، لوسی وفادار دیگر مقابل فروشگاه منتظرش نایستاده. او شهر و جنگل‌های اطراف شهر را زیر و رو می‌کند برای یافتن لوسی. عاقبت به کمک نگهبان پیر که تنها همدم او در شهر از ریخت افتاده است، لوسی پیدا می‌شود. اما زمانی که فهمیده ماشینش قابل تعمیر نیست. سراغ لوسی می‌رود، برای آخرین بار با او بازی می‌کند و وقت وداع قول می‌دهد که بازگردد. بعد تنها راه می‌افتد و به سوی سرنوشت می‌رود.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1152850/&quot;&gt;وندی و لوسی&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; درباره همین است؛ برای رفتن باید از همه چیز بگذری. باید همه چیز را از دست بدهی تا رفتن معنایش کامل شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Mar 2009 09:13:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimosleh&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>alimosleh</dc:creator>
<guid>http://alimosleh.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
