تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - «استاد»، ممل آمریکایی، آتش بس و باقی قضایا...
اين روزها سينماي ايران خبرها و رويدادهاي بامزه‌اي توليد مي‌كند. مثلا قطعي شدن ساخت فيلم جديد بهرام بيضايي. البته اين خبر في‌نفسه بامزه نيست، اما وقتي با خبر انتخاب قطعي نخستين بازيگران فيلم تکمیل مي‌شود، حداقل من نمي‌توانم جلوي خنده‌ام را بگيرم. وقتي خانمي را كه قرار بود ترانه‌سراي گوگوش باشد و از سر تقدير (!) پايش به سينما باز شد، در ميزانسن‌هاي «بازيگر بچرخ، دوربين بچرخ» استاد تصور مي‌كنم، مي‌ميرم براي اين كه فيلم زودتر آماده نمايش شود و «روي ديوار بيفتد». بخصوص اگر بدانم در تعدادي از اين ميزانسن‌ها امين حيايي و عيال محترمه استاد همبازي ترانه‌سراي سابق و فعلي هستند، روده‌هايم از خنده درد مي‌گيرد. عيال محترمه سرجهازي آثار استاد است و دو نفر ديگر هم بازيگران ثابت پروژه‌هاي كارتل جديد‌التاسيس توليدكننده فيلم. استاد بيضايي بعد از نمايش سگ كشي در جشنواره فجر نوزدهم در دام اعضاي اين كارتل افتاد. اعضاي مذكور آن زمان بر اتحاديه تهيه‌كنندگان حكومت مي‌كردند و فقط يك تاجر نفتي كم داشتند كه حالا به جمع‌شان اضافه شده و توليدات‌شان به نام شخص شخيص ايشان وارد بازار مي‌شود. اگر كمي به ذهن فشار بياوريم، درمي‌يابيم وقتي پاي توليد فيلم با رعايت تنوع مورد نياز بازار در ميان است، فاصله ايرج قادري تا بهرام بيضايي از دو سه سال تجاوز نمي‌كند.
نمايش سوغات فرنگ هم يك رويداد بي‌نظير در تابستان گرم 85 است؛ محصول جديد كمپاني معظم «حاج حسين و شركا» كه پس از توليد مقادير معتنابهي فيلم اكشن به ساخت «ملوكمدي»هاي پرسود سوييچ كرده، پس از بازسازي خداحافظ رفيق و همسفر اين بار ياد و خاطره ممل آمريكايي را در اذهان شيفتگان فيلمفارسي زنده كرده است. بررسي روند بازسازي فيلم‌هاي خاطره‌انگيز فوق نشان مي‌دهد به زودي بازسازي ماه عسل و در امتداد شب و برهنه تا ظهر با سرعت از سوي كمپاني «حاج حسين و شركا» -البته با حفظ شئونات اسلامي- وارد بازار پر از اشتياق سينماي ايران مي‌شود.
البته با بررسي و جمع‌بندي دقيق‌تر دو رويداد فوق، احتمال توليد فيلم بعدتر استاد بيضايي در دفتر «حاج حسين و...» هم مي‌رود.
از طرف ديگر ركوردشكني تاريخي آتش بس در جذب تماشاگر (بخصوص زوج‌هاي ناسازگار) حضور يك ساب‌ژانر جديد با عنوان «سايكوفموكمدي» در تاريخ سينماي ايران و جهان را تثبيت كرد. البته اين يكي به جاي خنده، اشك و خون به چشم مي‌آورد. كاري هم نمي‌شود كرد. دنيا، دنياي عرضه و تقاضا و اقتصاد آزاد است.

توضيح: براي اتفاق‌هايي كه طي چند ماه اخير در محدوده سينماي ايران مي‌افتد، زبان و لحني بهتر از اين پيدا نكردم. مي‌دانم وكلاي مدافع واقعي، صوري، خيالي و... نامبردگان به خونم تشنه مي‌شوند و البته بعضي‌هاي‌شان تشنه‌تر. اما حق بدهيد كه آدم بعضي وقت‌ها نتواند جلوي خودش و قلمش را بگيرد. بخصوص آدمي مثل من كه چند سال در -مثلا- بهترین نشریات سينمايي کشور به اندازه كافي هواي مسموم و متعفن سینمای ایران را استنشاق كرده و مدتي است خودش را كنار كشيده.
فكر مي‌كنم روند فعلي سينماي ايران نتيجه منطقي سياست‌هاي اعمال شده در بيست و اندي سال گذشته است. مديريت جديد هم ترمز اين حركت افسارگسيخته را كنده و دور انداخته است. مديران جديد نه تنها با «ابتذال» مخالف نيستند (ابتذال به معنايي كه همفكران‌شان طي حدود يك دهه گذشته مانند چماق بر سر ديگران فرود مي‌آوردند)، بلكه به اين نتيجه رسيده‌اند كه تنها راه كشيدن نيش سينماي مستقل و معترض، پر كردن سالن‌هاي سينما با فيلم‌هاي «مبتذل» است. به همين دليل است كه تمام فيلم‌هاي در محاق دوران مديريت اصلاح‌طلبان كه از بيم فرياد «وا ابتذالا» و نطق‌هاي در باب «صداي پاي ابتذال» در كنج قفسه‌ لابراتوارها خاك مي‌خوردند، به تدريج مجوز نمايش مي‌گيرند. لازم است توضيح دهم كه مصداق سينماي مستقل يا معترض مثلا به آهستگي نيست. اين فيلم، با عرض معذرت، مصداق بارزِ بازتوليد سينماي غلط انداز هنري به‌شدت رياكار و به‌شدت محافظه‌كار دهه شصت است. بالاخره بايد اين ‌جور فيلم‌ها هم عرضه شوند تا جنس اين فروشگاه بزرگ «جور» شود و اداره‌كنندگان فروشگاه سرشان را با غرور مقابل بالادستان و حاميان‌شان بالا بگيرند. فقط متاسفم كه تريبون‌هاي پرمخاطب روشنفكري، مرعوب شكل و شمايل چنين آثاري مي‌شوند يا از آن بدتر، بازيچه منافع شخصي كاركنان‌شان. منظورم را كه متوجه مي‌شويد؟

+ نوشته شده در  85/04/27ساعت 17:22  توسط علی مصلح  |