چهار سال، چهار سال آزگار، چهار سال لعنتی پشتم خالی بود و باور نمیکردم. باید حتما سقوط می کردم، باید با کله میخوردم زمین، باید حتما مزهی گه مغز له شدهام را ته حلقم حس میکردم تا باورم میشد؟
از پلهها که بالا میرفتم، تصورم یک هواخوری خوب بود که قرار است ده دوازده ساعتی تحمل این عذاب را برایم سادهتر کند. حالا که شصت هفتاد متر پایینتر کف این حیاط با آن باغچه مسخره و آن دیوارهای سفیدکاری شده مسخره و آن در ریموت کنترلدار مسخره افتادهام، میفهمم هوای اینجایی که هستم از چیزی که بیست و شش هفت سال تحمل میکردم خیلی قابل تنفستر است.
هنوز کسی نفهمیده که من اینجا افتادهام. همین یک دقیقه و سیزده ثانیه پیش بود که صدای گرومب برخورد لش من با کاشیهای کف این حیاط بلند شد. شنیده بودم توی این مدت باید همه زندگیم تو ذهنم مرور بشه. اما من فقط تصویرهای این چهار سال را دیدم. نمیدانم... شاید چون مغزم له شده، خاطرههای بیست و دو سه سال قبلی پریده. شاید یکی از آن بالا دکمه «دیلیت» شیارهای قبلی مغزم را زده و خلاص. ولی خب، همین چهار سال برای عذاب کافی بود. الان چند ثانیهای هست که تصویرها رفتهاند و یک حفره سیاه مانده. فقط تعجب میکنم که چرا خودم را از بالا نمیبینم. قاعدتا باید اینجوری باشد. ولی من هنوز این پایینم و از خودم بیرون نرفتهام. البته مطمئنم که منظره دلچسبی نیست. دلم میسوزد برای یکی از ساکنان این برج که زودتر از بقیه میآید لب پنجره و احتمالا عضلات تن لذت چشیدهاش را کش میدهد و بعد نگاهش را میاندازد پایین... بیچاره تمام نشئه چسبناک تنش میپرد و با وحشت نمیداند چه واکنشی نشان دهد؛ جیغ بزند، تلفن را بردارد و 110 را بگیرد، بدود طرف آسانسور و بیاید پایین بالای سرمن یا...؟ الان فقط منتظر این اتفاقم. البته اعتراف میکنم که کار دیگری از دستم برنمیآید...
ادامه دارد...
+
نوشته شده در
85/04/22ساعت 12:47 توسط علی مصلح
|