علیاکبر قزوینی: فرض کنید مردی شبهنگام خسته و کوفته از یک روز کار به در خانهاش میرسد و خوشحال از این رسیدن، آرام کلید را از جیبش بیرون میآورد برای باز کردن در. اما کلید را که میاندازد میبیند به قفل نمیخورد! دوباره امتحان میکند و باز هم... اما نه! یک جای کار اشتباه است: قفل را عوض کردهاند! تنها کمی زمان میبرد تا مرد بفهمد که شریک زندگیاش ــ زنش ــ که موقع عقد حق طلاق را به او داده بوده، بیآنکه او بداند و بفهمد از این «حق»اش! استفاده کرده و حتی نامههای احضار را هم از او قایم میکرده تا در مدتی که به این کار شریف! مشغول بوده، مرد خوشخیال بویی از ماجرا نبرد... لابد میگویید عجب زن عفریتهای و بعد میگویید مگه ممکنه؟! اینکه مرد حتی نتونه بره خونهاش لباسهاش رو برداره! بعد هم میگویید ولش کن بابا حالا مگه چنین اتفاقی افتاده که بخوایم ازش ناراحت بشیم یا عصبانی یا متعجب! اما این اتفاق افتاده آن هم در مورد آدمی که حتماً حداقل یکبار هم که شده نامش را شنیده یا دیدهاید: علی دهباشی، مدیر مجله بخارا. و زن مورد نظر کی بوده؟ مدیر مجله سمرقند که (طبق شنیدهها) اتفاقاً همین آقای دهباشی اون رو براش راه انداخته بوده تا این خانم سری توی سرها دربیاره...
مریم مهتدی: علی دهباشی طی سی سال کلکسیونی از کتب ارزشمند،خودکار ها و روان نویس های طلا،نقره و قیمتی و بسیاری چیزهای دیگر را جمع کرده بود. و با خلوص نیت و عشق به همسر محترمش آنها را در منزلی که به خانم بخشیده بود گذاشته بود. و حال...هنگامی که با طلاق گرفتن وی مواجه شده،ناگهان با ادعایی روبرو می شود که میگوید هیچ کدام از چیزهایی که در سی سال با عشق و علاقه جمع کرده ای وجود خارجی ندارد! بله...خانم ساطعی با صراحت منکر وجود همچین چیزهایی می شود...