البته به بلاگر محترمی که کلی زد تا مهر «مطبوعاتی» روی پیشانیش بخورد و ناکام ماند و عقدههایش را با توصیف تجربههای هجده سالگی در اتاق خواب خانه پدری برطرف کرد و بعد با یک ازدواج «مصلحتی» خودش را به آغوش ینگه دنیا انداخت حق می دهم که فرافکنی کند. حق میدهم که با اسنوبیسم قلابی -بههرحال اسنوب بودن هم قواعدی دارد- ادای مرشدها را دربیاورد و برای مریدان و همپیالههای محترم نوشابه باز کند.
فقط نمیدانم آن زمان که احمقهایی مثل من داشتند در پرتیراژترین روزنامههای مملکت تاوان دموکراسی نیمبند مورد استفاده حضرات در وبلاگهای نوظهورشان را میدادند و بابت اعتقاد به یک آرمان جمعی، مثل آوارهها از این روزنامه به آن نشریه جل و پلاسشان را حمل میکردند، این جوجه فکلیها کجا بودند؟ در اتاق خواب خانه پاپا و ماما در حال چت با آیدیهای قلابی؟ کی سر از تخم درآوردند و شاخ -شاید هم شاخه!- شدند؟ کی شیرها پیر شدند و وزغها شدند هفتتیرکش؟ کی آن درختی که ما پایش [...] قد کشید و میوه داد تا این تازه به دوران رسیدهها میوهاش را بخورند و هستهاش را با آب دهان جلوی پای ما پرت کنند؟
حافظه ما هنوز آنقدرها هم ضعیف نشده...
+
نوشته شده در
85/04/11ساعت 1:0 توسط علی مصلح
|