دیدن دو دوست عزیز که نزدیک به دوسال بیشتر از خانوادهات با آنها زندگی کرده بودی و یک ماهی بود که به اجبار نمیتوانستی ببینیشان، چه حال غریبی داشت.
در این دو ماه منگ بودی و دنیا را از پشت یک پرده ژلاتینی می دیدی و روزها و شبها را میشمردی تا دوستان معصومت که به خاطر گناه ناکرده رفته بودند جایی در شمال غربی شهر پشت دیوارهای بلند، زودتر برگردند.
وقتی دوستانت را بعد از یک ماه دیدی، همانی نبودند که صبح دوم خرداد 1385 دیده بودی. حالا ریش صورتهایشان را پوشانده بود و کاهش وزن را میشد با نگاه اول در اندامشان ردیابی کرد.
وقتی تو را در آغوش گرفتند و لبخند زدند و ذوق کردند و حسرت آزادی در چهرهشان فریاد میزد، نمیدانستی باید شاد باشی یا غمگین؟
وقتی نگاههای رد و بدل شده میان دوستانت و همسرانشان را دیدی رویت را برگرداندی. جگرت سوخت، اما نباید دم میزدی که مبادا از حال و روزت باخبر شوند.
وقتی بعد از چند دقیقه دوستانت را میبردند و میدیدی که رد نگاهشان همانجا جا ماند...
آزادی! تو کجایی؟
+
نوشته شده در
85/04/01ساعت 11:44 توسط علی مصلح
|