تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - عروسی و عزا...
دیروز و امروز جزو بدترین ساعت های عمرم بودند.
یک سوءتفاهم احمقانه که الان صلاح نیست درباره اش توضیح دهم٬ من و عده ای دیگر را نابود کرده. بدجوری خسته ام. واقعا ما جماعت مطبوعاتی شده ایم مرغ عروسی و عزا. وقتی آقایان اصلاح طلب سرکار بودند٬ سرمان بیخ تا بیخ بریده می شد٬ حالا هم که دوره اصولگرایان است٬ سرمان را می گذارند لب باغچه...
الان ساعت از یازده شب گذشته و هنوز در دفتر روزنامه نشسته ام. همه رفته اند. من هم کارم یکی دو ساعت پیش تمام شد. اما نای بیرون رفتن ندارم. بین دو نیمه آرسنال-بارسلون است و سیگارم هم تمام شده. شکمم خالی است. چشم هایم به سختی کلمات را روی مونیتور تار و درب و داغان روزنامه می بیند. بیرون باران سیل آسایی می بارد. آنتن تلویزیون میزان نیست. شارژ باتری موبایلم هم تمام شده...
دارم فکر می کنم من اینجا٬ این گوشه جهان چکار می کنم؟ بود و نبودم چه فرقی می کند؟ اگر یکی دو دلیل خیلی شخصی نبود٬ تحمل نمی کردم...
در ۴۸ ساعت گذشته از عده ای هموطن دری وری شنیده ام... عده ای که تا امروز فکر می کردم ایرانی اند و حالا...
بدجوری خسته ام...
+ نوشته شده در  85/02/27ساعت 23:27  توسط علی مصلح