این مانیفست ده بندی من در باب عشق به سیگار است. وقتی
شهرام فرهنگی گفت موضوع
پرونده این هفته اش در بخش خانواده
ایران جمعه «سیگار» است و خواست چیزی بنویسم٬ درنگ نکردم. خیلی ها من را به افراط در سیگار کشیدن می شناسند و حالا فرصتی پیش آمده تا دلایلم را به شکل خلاصه در این مانیفست اعلام کنم... تقدیم به همه سیگاری های دنیا!
چرا سیگار می کشم...1- سيگار وفادارترين دوستى است كه تا حالا داشته ام.راستش را بخواهيد، در تمام اين بيست و خرده اى سال هيچ موجودى تا اين حد بى توقع كنارم نبوده.چند روز پيش «اس ام اس» آمد كه وفادارى را بايد از سيگار ياد گرفت، چون با وجود اين كه مى داند زير پا لهش مى كنى، باز برايت مى سوزد. پس اين قضاوت عمومى شده...
2- سيگار به من اعتماد به نفس مى دهد. وقتى احساس مى كنم بيش از حد زير فشار جسمى، روحى يا روانى قرار گرفته ام، روشن كردن يك نخ سيگار مثل تزريق انرژى مثبت ميزان اعتمادم را به اين كه مى توانم از زير اين بار جان سالم به در ببرم، زياد مى كند. احساس مى كنم تنها نيستم و مى توانم به چيزى _ نه كسى _ تكيه كنم.
3- سيگار به من تمركز مى دهد. وقتى مى خواهم چيزى بنويسم، بحث كنم، نظرم را به كرسى بنشانم يا چيزى در اين مايه ها، سيگار كمك مى كند كه كلمه هاى مناسب را براى مفهوم موردنظر پيدا كنم و قطارشان كنم كنار هم، روى كاغذ يا معلق در فضا. اين تجربه معمولاً جواب مى دهد. گاهى در اين موقعيت ها كه سيگار ندارم يا نمى توانم بكشم، انگار ذهنم خالى است. هى چنگ مى اندازم در اعماقش و هر چه بيشتر سعى مى كنم، كمتر مى يابم.
4- سيگار سروصدا ندارد. وقتى حوصله هيچ كس را ندارم، فقط سيگار مزاحم نيست. ميان انگشتان و دهان در سكوت مطلق شاهد بى حوصلگى هاى _ معمولاً _ شبانه است.
5- سيگار بهترين مونس تنهايى است. بخصوص وقتى از سر اجبار كسى نباشد و تنهايى بيداد كند، سيگار خيلى كارها از دستش برمى آيد. اينجا ديگر سيگار فقط يك شاهد خاموش نيست، كاركرد يك موجود زنده پيدا مى كند. حضورش را تحميل مى كند و تنهايى اجبارى غير قابل تحمل، قابل تحمل تر مى شود.
6- سيگار باعث مى شود گرسنگى و تشنگى معنا پيدا كند. غذا مى خورم يا چاى مى نوشم كه بعدش سيگار بيشتر بچسبد. وقتى لقمه اول غذا يا جرعه اول چاى وارد دهانم مى شود، نمى دانيد چه ولعى دارم كه زودتر تمام كنم و يك نخ سيگار روشن كنم. لذتش را با هيچ چيز نمى شود عوض كرد.
7- سيگار يك دوست كوچك بى آزار است. اين را روزى يك دوست ناديده شاعر سرود.
8- سيگار وقتى در تاريكى سروته روشنش مى كنم، عصبانى ام مى كند. بخصوص وقتى همان يك نخ باقى مانده باشد. اين عصبيت را كه باعث مى شود قدرش را بيشتر بدانم، خيلى دوست دارم.
9- سيگار بدجورى به خودش عادتم داده. هر بار، بى وفايى تلاش مذبوحانه اى بيشتر نبوده و هر بار دست از پا درازتر به آغوشش برگشته ام.
10- و بالاخره اين كه سيگار زودتر از عذاب هستى خلاصم مى كند. ذره ذره زهرش را در وجودم مى ريزد و بى صدا مرگ را نزديكم مى آورد. اين آخرى، مهم ترين دليل سيگار كشيدن است!