تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - زندگی...

بعضی وقت ها فکر می کنم که روشنفکرها با پیچیده کردن همه چیز، حتی امور روزمره، زندگی را بدجوری غیر قابل تحمل کرده اند. من جز ایران جای دیگری نبوده ام و نمی دانم روشنفکرهای جاهای دیگر هم اینطوری هستند یا نه، اما هرجور که نگاه می کنم زندگی نباید این قدر مبهم و پیچیده و ذهنی باشد. یا اگر هم باید باشد، از تحمل آدمی مثل من خارج شده.
چند روز پیش با آقایی چند ساعت را گذراندم. او از هنر و فلسفه و روشنفکری و... از این دست چیزی سر در نمی آورد. هیچ شرم و خجالتی هم نداشت و کار خودش را می کرد و معلوم بود از زندگی ساده اش خیلی هم راضی است. من اول فکر می کردم که این آدم چه زندگی تکراری احمقانه ای دارد. ولی بر حسب اتفاق یک لحظه برخورد او با پسرش را دیدم. روی صندلی عقب نشسته بودم، درست پشت سر او که رانندگی می کرد. درست وقتی پسر ده دوازده ساله اش را دید و سرش را کمی به چپ چرخاند، من خنده ای روی لب هایش دیدم که هیچ جور نمی شود توضیحش داد. فقط می توانم بگویم که این خنده خود زندگی بود. به همین سادگی. او از صبح تا شب چند شیفت کار می کند که همسر و پسرش بتوانند راحت زندگی کنند. خانه کوچکی هم دارند. اما مطمئنم از خیلی از امثال من خوشبخت ترند. آنها زندگی را سخت، پیچیده و متناقض نمی بینند. دنبال سوال های بنیادی در باب چرایی و چگونگی موقعیت خودشان و آدم های دیگر نیستند و ذهن شان را مشغول تناقض های موقعیت انسان امروز نمی کنند. آنها – آن آقا و خانواده کوچکش – فقط زندگی می کنند و از زندگی شان لذت می برند. اعتراف می کنم که از دیدن آن لبخند درس بزرگی گرفتم. آن قدر خوشبخت نیستم که بتوانم این قدر از زندگی لذت ببرم. پس از خودم و هرچی روشنفکر بازی است حالم دارد به هم می خورد و کاری هم از دستم بر نمی آید.

 

+ نوشته شده در  84/07/07ساعت 13:16  توسط علی مصلح  |