تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - شارلاتان (2)
ماجرای مطلب شارلاتان! بالا گرفته و از طرف دوستان نظرهای متفاوتی ابراز شده است. اما دوست عزیزی که با اسم «سوران» فهرست حضورها و جوایز آقای قبادی را در کامنت ها گذاشته اند و به بنده هم میل کرده اند٬ ظاهرا متوجه اصل مطلب نشده اند. البته از ایشان که ظاهرا از اعوان و انصار آقای قبادی هستند٬ عجیب نیست!
من موفقیت های اخیر قبادی را نفی نکرده ام. این فهرست های بلندبالا هم کسی را -حداقل آدمی مثل من را- مرعوب نمی کند. بحث بر سر این است که قبادی از هر نردبانی برای بالا رفتن استفاده می کند. حتی اگر نام آن نردبان «دروغ»٬ «ریا» و «شارلاتانیسم» باشد. متاسفم که مجبورم حکایت برخی از این نردبان ها (!) را شرح دهم:
- وقتی آقای قبادی فیلم کوتاه می ساخت٬ از یک دستگاه فکس مدام اخباری درباره حضورها و جوایزی که این فیلم ها در رویدادهای بین المللی دریافت می کردند٬ به مطبوعات مخابره می شد. آقای قبادی که آن موقع هنوز ریش و سبیل داشت و شلوار جین نمی پوشید و ادعای روشنفکری نمی کرد -یا نمی توانست بکند- صاحب این دستگاه بود. خودش در مقام مسئول روابط عمومی فیلم هایش وظیفه اطلاع رسانی را بر عهده گرفته بود. اما پس از مدتی گند قضیه درآمد و مشخص شد بسیاری از این جشنواره ها و رویدادها یا وجود خارجی ندارند یا آثار ایشان را نپذیرفته و جایزه ای اهدا نکرده. آن زمان هنوز اینترنت در ایران برای همه قابل دسترس نبود و بنا به مثل معروف «دروغ هم که حناق نیست». اما از آنجا که آفتاب همیشه پشت ابر نمی ماند٬ تق ماجرا درآمد. در این زمینه محمد اطبایی عزیز اطلاعات سودمندی دارد که هر که خواست٬ می تواند به ایشان مراجعه کند. ضمن این که بد نیست حالا فهرست حضورها و جوایز ادعایی ایشان درباره فیلم های کوتاه منتشر شود و در وب سایت های رسمی جست و جو شود تا سیه رو شود آن که در او غش باشد...
- وقتی قبادی می خواست فیلم اولش را بسازد٬ بنیاد سینمایی فارابی به عنوان تهیه کننده پا پیش گذاشت و سهم زیادی از بودجه تولید زمانی برای مستی اسب ها را تامین کرد. پیش از آن در جشنواره فجر که رویدادی دولتی است به قبادی جایزه ای دادند که توانست با آن بخشی از هزینه های این فیلم را تامین کند. فارابی فیلم را برای جشنواره کن فرستاد و پذیرفته شد و توانست دوربین طلایی را ببرد. ما هنوز این اطلاعات را در حافظه داریم و شرم آور است کسی که از صدقه سر حمایت های دولتی به جایی رسیده٬ حالا اینجوری بر کوس استقلال و موضع اپوزیسیون بکوبد...
- اما درباره فارابی و آقای قبادی داستان دیگری هم هست. ایشان که به خاطر زمانی برای مستی اسب ها از یک جشنواره -به گمانم آمریکایی- دوربینی جایزه گرفته بود٬ در دوره مدیریت عبدالحمید محبی از در تضرع و خاکساری درخواست خرید این دوربین توسط بنیاد را مطرح کرد. شرمم می آید از این که در دیدار میان قبادی و محبی چه اتفاقی افتاد بنویسم که شاهدان زنده ای هستند و می توانند بر ماجرا شهادت دهند. فقط همین را بگویم که قبادی به پای مدیر فارابی افتاد تا دوربینی را که در حقیقت بدنه ای بیش نبود و عملا به کار نمی آمد٬ «آب» کند. مدیران فارابی هم دل شان به رحم آمد و دوربین را خریدند تا از یک فیلمساز جوان و تازه کار حمایتی کرده باشند. ماجرای خرید سهم فارابی در زمانی برای مستی اسب ها پیش از برگزاری جشنواره کن توسط قبادی هم داستان جداگانه ای دارد که بماند...
- پس از استعفای سیف الله داد٬ محمدحسن پزشک معاون امودیدار کذایی قبادی با پزشکر سینمایی شد. پس از مدت کوتاهی پزشک در بیمارستان بستری شد. همزمان فیلم دوم قبادی در جشنواره شیکاگو جایزه گرفت. اما قبادی به دلیل رفتار دولت آمریکا جایزه را نپذیرفت. (بماند که قبلا جوایز بسیاری از دست آمریکایی ها گرفته بود٬ از جمله آن دوربین موصوف). بعد هم به ملاقات پزشک رفت تا او به نمایندگی از مردم ایران از قبادی تشکر کند! ایسنا روز دهم آبان ۸۱ خبر و عکس این دیدار را منتشر کرد. همان موقع از ریاکاری قبادی خون خیلی ها به جوش آمد. پزشک مامور کنترل سینما پس از یک دوران فضای باز بود و اغلب سینماگران از او دل خوشی نداشتند. اما فیلمساز «مستقل» امروز با دسته ای گل به محفل چاپلوسی دوید تا شاید حمایت های ویژه تری نصیبش شود... کمی قبل از آن قبادی نام فیلم دومش را از آوازهای سرزمین مادری ام به گمشده در عراق تغییر داد تا برای مطرح کردن خود در جهان از مصائب عراقی های بیچاره استفاده کند. هرچند که گفته شد این کار به درخواست پخش کننده فرانسوی فیلم انجام شده است.

البته شرح این مسائل به معنای تخطئه اکراد عزیز نیست. آنها قومی اصیل و روشنفکر هستند که دامان شان از این شارلاتان بازی ها پاک است. چه٬ کرد جماعت در طول تاریخ هر چه آسیب دیده از صداقت و سادگی اش بوده. اما بالاخره از دل هر قوم نجیبی شارلاتان هایی هم بیرون می آیند. حالا اگر اعوان و انصار آقای قبادی حرف تازه ای دارند٬ بگویند. از این حکایت ها به وفور هست و گوش شنوا هم بسیار...
+ نوشته شده در 85/02/01ساعت 12:59 توسط علی مصلح |