تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - اسب عصاری

این روزها همه چیز مزخرف است. کار، کار، کار... باز هم کار. برای چی؟ نمی توانم به این سوال پاسخ بدهم. احساس اسب عصاری ای را دارم که مدام دور خودش می چرخد و در همان حال یونجه ای می خورد و آبی، تا زنده بماند و باز بچرخد و زندگی نکبتی اش را ادامه بدهد.ادامه بدهد تا بچرخد و...
این احتمالا احساس مشترک من و خیلی های دیگر است که دارند در این فضا در ایران – یا هرجای دیگر – نفس می کشند. به من زیاد ربطی ندارد – شاید هم ازش فرار می کنم – که چرا اینجوری است و چگونه و تا کی و... اما این که هیچ چشم انداز قابل دیدنی برای خیلی ها مثل من وجود ندارد برایم مهم است. چون احساس خفقان دارم. انگار در جعبه ای یکی دو سانت بیشتر از ابعاد تنم گیر کرده ام و کاری هم نمی توانم بکنم.
ماها داریم از خیلی از حقوق طبیعی مان، حقوق شخصی طبیعی مان – حقوق دیگر به جهنم – مدام محروم می مانیم و کاری هم از دست مان برنمی آید. نمی دانم چرا خیلی ها مثل کبک سرشان را تپانده اند توی برف و خیلی احساس خوشبختی می کنند و مدام هم احساسات گل و بلبلی تحویل بقیه می دهند. می دانم که آنها هم مثل من در محرومیت لعنتی شریک اند، اما خودشان را گول می زنند و پز آدم های کامروا می گیرند. من نمی توانم و – نمی دانم – شاید دارم اشتباه می کنم. ولی رسما دارم از پا درمی آیم.

 

+ نوشته شده در  84/06/28ساعت 15:58  توسط علی مصلح  |