هر بار که نگاهت میکنم، که وایسادی اون گوشه عکس کنار دختر سفیدپوشت، که داری لبخند میزنی -که داشتی لبخند میزدی وقتی داشتم عکس رو میگرفتم و یک لحظه نگاهت افتاد تو لنز و بعد رفت یک سمت دیگه و وقتی ثبت شد، دیگه به لنز نگاه نمیکردی- دقت میکنم و جزئیات چهرهات و حالتی رو که داشتی، یادم میاد. خوب یادم میاد. ولی هیچ حسی ندارم. انگار دارم به خاطره یک آدم دیگه از پشت چشمهاش نگاه میکنم. انگار پیام عصبی از چشم اون آدم به مغز و قلب همون آدم فرستاده شده و من یک ناظرم فقط.
بعد میشینم به این فرایند دیدن و حس نکردن فکر میکنم و قلبم میگیره. میدونم که هر دو نفس میکشیم. ولی تو مُردی یا من؟
+
نوشته شده در
90/07/13ساعت 23:4 توسط علی مصلح