تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - بگذر و برو
     
تنهایی، سرگردانی و درماندگی میشل ویلیامز شکننده و در آن شهر کوچک ِ لخت و عور به اندازه کافی دردناک است، اما کارگردان به این اکتفا نمی‌کند. همه چیز را از وندی می‌گیرد تا بدانیم قرار نیست هیچ چیز بهبود یابد. همه چیز در جهت از دست دادن و گذشتن است.
وندی می‌خواهد به آلاسکا برود، احتمالا برای کار. او خواهر و شوهر خواهری دارد که فقط یک بار از پشت تلفن صدای‌شان را می‌شنویم. وندی ظاهرا کسی را ندارد. چیزی هم ندارد که بماند. برای همین با هوندا اکورد مدل 1988 و لوسی، سگ قهوه‌ای وفادارش راه افتاده به سمت آلاسکا. پول کم دارد برای این سفر دراز. تا انتها متوجه نمی‌شویم چرا از همه چیز گذشته و آواره شده. برای فرار از مردم؟ فرار از زخم‌های درون؟ مهم هم نیست. مهم این است که از همه چیز گذشته و خودش مانده و سگش و یک ماشین عتیقه.
فیلم، برشی را نشان می‌دهد که وندی با یک ماشین از کار افتاده در شهر گرفتار می‌شود. برای خرید غذای لوسی دزدی می‌کند، به دام می‌افتد و وقتی پس از چند ساعت بازمی‌گردد، لوسی وفادار دیگر مقابل فروشگاه منتظرش نایستاده. او شهر و جنگل‌های اطراف شهر را زیر و رو می‌کند برای یافتن لوسی. عاقبت به کمک نگهبان پیر که تنها همدم او در شهر از ریخت افتاده است، لوسی پیدا می‌شود. اما زمانی که فهمیده ماشینش قابل تعمیر نیست. سراغ لوسی می‌رود، برای آخرین بار با او بازی می‌کند و وقت وداع قول می‌دهد که بازگردد. بعد تنها راه می‌افتد و به سوی سرنوشت می‌رود.
وندی و لوسی درباره همین است؛ برای رفتن باید از همه چیز بگذری. باید همه چیز را از دست بدهی تا رفتن معنایش کامل شود.

+ نوشته شده در 88/01/07ساعت 12:43 توسط علی مصلح |