سال اول راهنمایی که بودم، یک معلم دینی داشتیم که اسمش آقای خضری بود. مهمترین ویژگی آقای خضری این بود که دست به کتک زدنش خوب بود و از سال بالاییها میشنیدیم که باید مواظب خودمان باشیم. میگفتند او هر جلسه درس میپرسد و اگر درست جواب ندهی، با خطکش کتک میخوری.
آن سال، آقای خضری در یک حرکت ابداعی، به جای خطکش چوبی، وسیله نوظهوری برای کتک زدن با خودش حمل میکرد؛ یک خطکش آلومینیومی ضخیم. هیچ کارکردی نداشت جز تنبیه. ویژگی این وسیله آن بود که وقتی آقای خضری با آن میکوبید روی دست بچهها، آلومینیوم به خاطر قابلیت انعطافش قشنگ میچسبید به کف دست و نابود میکرد. آقای خضری چنان با احساس این حرکت را انجام میداد که خطکش کج میشد و او باید بعد از تنبیه دوباره آن را صاف میکرد. تمام آن سال، او با همین خطکش سر کلاس میآمد و من شاهد بودم که همکلاسیهایم چطور وقتی خطکش میخورند اشکشان درمیآید.
متاسفانه یا خوشبختانه درسم خوب بود و آن سال، هر سه ثلثش شاگرد اول کلاس بودم. در مدرسه هم بیانضباطی نمیکردم؛ یک بچه مثبت به معنای واقعی. اواخر سال -اگر اشتباه نکنم اردیبهشت بود- اواخر زنگ دینی که دیگر درس و سوال پرسیدن تمام شده بود و همه در سکوت منتظر زنگ تفریح بودند، رو به بغل دستیام چیزی گفتم و در سکوت مطلق کلاس، صدایم به گوش آقای خضری رسید. بلافاصله احضارم کرد. من با ترس و لرز رفتم و مقابلش ایستادم.
آقای خضری: دستتو بیار بالا.
من: ...
آقای خضری: گفتم دستتو بیار بالا.
دستم را بالا بردم... تق...
آقای خضری: اون یکی.
دست دیگرم را بالا بردم... تق...
خیلی جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم، اما خوب یادم میآید که اشک توی چشمهایم جمع شد. از پشت پرده اشک، برق نگاه آقای خضری را دیدم.
آقای خضری: آخیش... نمیدونی چقدر منتظر بودم که بزنمت. راحت شدم. برو بشین.
این خفیفترین بلایی بود که سر ما میآمد. هر کاری کنیم، چنگالهای گذشته تا مغز استخوانِ ناخودآگاهمان فرو رفته و تا لب گور هم بیرون نمیآید. من هیچوقت برق نگاه آقای خضری را فراموش نمیکنم.
توضیح ضروری:متولدان محترم دهههای شصت و هفتاد! این داستان واقعی است.
+
نوشته شده در
87/02/05ساعت 4:49 توسط علی مصلح
|