بعضی روزها هست که آدم نباید از خواب بیدار شود. باور کنید امروز هم مثل همه این بیست و چند روز نمیخواستم بیدار شوم. اما از آنجا که دنیای مادی همهاش شده یک دهنکجی بزرگ، به جای یک بار، دو بار از خواب بیدار شدم.
نه، اشتباه نکنید! پارانویا نگرفتهام، حداقل نه آنقدر که توهم دو بار بیداری بزنم. دچار خواب در خواب هم نبودم. همه ماجرا برمیگشت به یک تکه استخوان سفید در گوشه سمت چپ فک بالایم. به این استخوان لقب «دندان عقل» دادهاند. لابد چون وقتی بیقرار میشود، عقل را از سر صاحبش میپراند. آنقدر که باید به جای یک بار، دو بار از خواب بیدار شود. من حتی الان هم با این وضعیت جدید، وجه تسمیه بهتری پیدا نمیکنم.
دندان لعنتی یک سال وخردهای بود که بوی الرحمنش بلند بود. از همان روز در تابستان سال پیش که سوراخ شد و بعد به تدریج خرد شد و بیرون آمد یا با لقمههای غذا به اندرونم لغزید. طبیعی است که با این چیزها مشکلی نداشتم. پس دلیلی هم نبود برای اولین بار طی 28 سال گذشته بخواهم راهم را به سمت مطب دندانپزشکی کج کنم و زیر آن دستگاههای نفرتانگیز بخوابم.
اما از یک ماه پیش فهمیدم که این شتر به زودی در خانه من هم میخوابد. از وقتی درد شروع شد. درد جهنمی. به معنای واقعی. آنقدر که مطمئنم در جهنم، هر درد فیزیکی باید از این جنس باشد. از گوشدرد هم دردناکتر است!
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. به همین دلیل توقف شتر مذکور را مدام عقب انداختم تا این که کار به بیخوابی کشید. سه -شاید هم چهار- شب بود که از درد خواب نداشتم. دندان لعنتی از نیمهشب شروع میکرد و تا وقتی مطمئن نمیشد نور صبح از لابلای پردههای تیره به قلمرو صاحبش وارد شده، عقب نمیکشید. امروز دیگر شورش را درآورد. نیمهشب که شد، متوجه شدم زیاد درد نمیکند. با خوشحالی از این که روی استخوان حقیر را کم کردهام، خواب را احضار کردم. همه چیز داشت خوب پیش میرفت. باور کنید! اما با صدای اذان بیدار شدم. اول فکر کردم ظهر شده و خوشحال شدم. اما وقتی چشمانم را باز کردم و دیدم از نور خبری نیست، واقعیت روی سرم هوار شد. امکان نداشت صدای اذان مغرب باشد. من خوشخواب هستم، اما نه اینقدر. واقعیت بد بعدی این بود که یک چیزی نصف سر و صورتم را فلج کرده بود. خود لعنتیاش بود. استخوان سفید کوچک گوشه سمت چپ فک بالایم. معلوم بود که حمله نهاییاش را آغاز کرده. چون کار از درد گذشته بود. رسما نیمی از صورتم فلج شده بود. انگار که دندان آهن باشد و به فاصله یک متریام، یک آهنربای غولآسا. دندان با همه درون صورتم میخواست بیرون بزند و چون نمیتوانست، فلجم کرده بود.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. منتظر شدم تا حمله بیرحمانه لحظهای متوقف شود و تا وقتش رسید از رختخواب بیرون پریدم تا سپر مدافعم را علم کنم. درست حدس زدهاید. دارم از قرص استامینوفن با طعم کدئین حرف میزنم. به سرعت سه عدد قرص را با یک لیوان آب از مرز جبهه جنگ عبور دادم و بلعیدم. سر جایم برگشتم و خرسند از این ضد حمله به خواب رفتم. به این امید که تا مدتها بیدار نشوم. اما زودتر از چیزی که فکر میکرم، سپر مدافع فرو ریخت. این بار صبح شده بود. به ساعت بالای سرم نگاه کردم. باورم نمیشد که سپر خیانتکار فقط دو ساعت و نیم دوام آورده و حالا مرا در معرض حمله سخت استخوان لعنتی، بی محافظ رها کرده است. نیروی مغناطیسی داشت کلهام را میترکاند. حالا سمت راست صورتم هم بیحس شده بود.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. اما هرکس محدودیتهای خودش را دارد. طبیعی است که کوتاه آمدم و به سرعت خودم را به نزدیکترین مطب دندانپزشکی رساندم، برای اولین بار پرونده تشکیل دادم، با درد منتظر نوبتم شدم، وقتش که رسید، رفتم زیر آن دستگاه نفرتانگیز خوابیدم، بیحس شدم و به وسیله یک ابزار فلزی ترسناک و عضلههای دندانپزشک محترم از شر استخوان ظالم راحت شدم.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. اما این پایان خوشِ داستان نبود. دندان جهنمی وقتی فهمید که از پس جنگافزار دندانپزشک محترم برنمیآید و با صدای خرد شدنی که هنوز توی سرم هست بیرون آمد، آخرین تک را زد. یک جور حمله انتحاری در آخرین لحظه. به محض این که بیرون آمد، انگار یک دکمه را فشار داد و طبیعی است که انفجاری در کار نبود. در عوض، خون دهانم را پر کرد. دندانپزشک محترم که انگار انتظار این حمله را داشت، از پشت ماسک سفیدش لبخند طمینانآمیزی زد که زیر نور کور کننده پروژکتور بالای سرش هم قابل رویت بود و با سوزن و نخ بخیه به جنگ آخرین حمله استخوان ظالم رفت. من هیچ چیز حس نمیکردم. فقط نخ و سوزن را میدیدم که میرود و میآید و خون ته گلویم را فرو میدادم. مزهاش بد بود و تمام مدت جراحی به این فکر میکردم که خونآشامها عجب ذائقه افتضاحی دارند.
عملیات نخ و سوزن تمام شد و دندانپزشک محترم پس از چپاندن یک عدد گاز پنبهای روی محل سابق استخوان مغلوب، مثل یک شوالیه فاتح خود را عقب کشید و ماسکش را داد پایین. لبخند اطمینانآمیز دیگری به من زد و وقتی مطمئن شد سرگیجه ندارم، از من خواست که به سرعت محل را ترک کنم تا عملیات متهورانه دیگری را بر ضد یک دندان ظالم دیگر آغاز کند.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. به راحتی در برابر غریبهها -حتی اگر یک دندانپزشک قهرمان باشد- به ضعف اعتراف نمیکنم. به او دروغ گفته بودم که حالم خوب است. بیرون آمدم و مزه خون و سرِ سنگینم را نادیده گرفتم. اما وقتی داشتم از پلهها پایین میآمدم، این بار پاهایم -احتمالا با کمک سیستم عصبی و فشار خونم- به من خیانت کردند و من سقوط کردم.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. اما اینجا خیلی سرد است. نامردها از ترس گندیدن جسم من و همقطاران جدیدم، دمای این سردخانه را زیادی پایین آوردهاند. هرچند دقیقه یکبار به بدنم توی آن محفظه تنگ کشویی نگاه میکنم و با دیدن گیجگاه شکافتهام و رد خونابه اطراف دهانم، حالت تهوع به من دست میدهد. اگر فکر میکنید ارواح نمیتوانند بالا بیاورند، سخت در اشتباهاید. روح همسایه سمت چپ من که زیر کامیون رفته، آنقدر بالا آورده که کف سردخانه یک دریاچه رنگارنگ بدبو راه افتاده و کفشهایم وقتی راه میروم چلپ چلوپ صدا میدهند. الان دارم فکر میکنم که کاش وقتی داشتم میمردم، ته کفشم سوراخ نبود. صدای استخوان کوچک را میشنوم که از برزخ به من میخندد و با طعنه میگوید سرعت اینترنت در برزخ اتمی است. مگر این که دستم بهش نرسد. اولین کاری که میکنم، این است که زیر پا لهش میکنم و صدای خرد شدنش را در سرم نگه میدارم.
من و همقطارانم منتظر کفن و دفنایم و من خجالت میکشم به آنها بگویم که از دفن شدن میترسم. بخصوص از آن سنگ بتونی بزرگ که روی قبر میگذارند. اسم همهمان در فهرست انتظار نکیر و منکر ثبت شده و کار دیگری جز انتظار کشیدن از دستمان برنمیآید. من از مردن نمیترسیدم. در تمام این بیست و چند روز آرزویش را داشتم، اما باید اعتراف کنم غافلگیر شدم. چند کار کوچک بود که باید انجام میدادم تا با وجدان راحتتر بیایم اینجا. مثلا این که به مادرم بگویم وقتی مردم، اینقدر بیقراری نکند. چون من همیشه از این که او برود و من بمانم، میترسیدم. از پدرم تشکر کنم که هیچوقت ناراحتیاش از من را به رویم نیاورد. از خواهرهایم عذرخواهی کنم که نتوانستم کاری برایشان انجام دهم و البته از فرشته کوچکم که الان گوشه اتاقش مثل یک گربه معصوم خودش را جمع کرده و خوابیده، بخواهم واقعا حلالم کند.
البته حسرت نمیخورم. یادتان که هست؟ من آدم سرسختی هستم. ضمنا اینجا فرصت حسرت خوردن نیست. فقط دارم فکر میکنم بعضی روزها هست که واقعا آدم نباید از خواب بیدار شود.
+
نوشته شده در
86/12/23ساعت 2:27 توسط علی مصلح
|