
دیشب حدود ساعت 3 صبح که از بی خوابی داشتم کانالهای ماهواره را بالا پایین میکردم، در شبکه «اسلوونی 2» یک فیلم لبنانی پیدا کردم. البته حدود 20 دقیقه آخرش بود. بعد که گشتم، متوجه شدم اسم فیلم
یک روز عالی است، محصول 2005 لبنان، فرانسه و آلمان.
از جایی که دیدم، پسر جوان (مالک) آمد بالای سر مادرش که خوابیده بود. او را نوازش کرد و بعد رفت توی اتاق خودش. از سر بیحوصلگی کانالهای تلویزیون را بالا پایین کرد (مثل من!) و بعد یک پیام به تلفن همراهش رسید و حرکت کرد. رسید به یک دیسکو و وارد شد، انگار دنبال کسی میگردد. دختر جوان زیبایی را دید که داشت میرقصید. جلوتر رفت و به او خیره شد. دختر او را دید و اول خشکش زد. به نظر میرسید رابطهای بوده که به انتها رسیده. دختر (زینا) از شوک که درآمد، نگاه چپ چپی انداخت و رفت آن طرف دیسکو. پسر دنبالش رفت. جر و بحثشان شد. حال پسر خراب شد و آمد روی یکی از مبلهای کنار دیوار از حال رفت. دوربین روی دختر ماند و او پس از یک مکث طولانی، انگار که نظرش عوض شده باشد، رفت سراغ پسر و با نوازش و بوسه او را سر حال آورد.
کات به داخل ماشین پسر؛ عشقبازی در حال رانندگی. آنقدر که هر لحظه این هراس بود که تصادف کنند و همه چیز نابود شود. بعد زدند کنار و ادامه عشقبازی. دختر لنز داشت و انگار که تکان خورده باشد، لنز را درآورد. بعد کات شد به نمای دو نفره که پسر رانندگی میکرد و دختر به او تکیه داده بود و سیگار میکشید. چند بار نمای زاویه دید دختر را میدیدیم که لنز نداشت و همه چیز را فلو میدید؛ رنگها و نورها در هم رفته بودند...
کات به پسر که درب و داغان روی آسفالت، کنار ماشین نشسته بود. ظاهرا همه چیز توهم پسر بود. او داخل ماشین برگشت. متوجه جعبه لنزهای دختر شد که کف ماشین افتاده بود. (احتمالا از قبل که ندیده بودم یا شاید تلاقی واقعیت و رویا). لنزها را داخل چشمهایش گذاشت. حالا پسر داشت همه چیز را فلو میدید؛ رنگها و نورها در هم رفته بودند... فیلم تمام شد.
تجربه عجیبی بود. خیلی عجیب.
تکمله:خلاصه داستان فیلم: مالک، مرد جوان 26 ساله که از اختلال خواب رنج میبرد، در تسخیر اوهامش از زینا، دوست دختر سابقش است. در همین حال مادرش، پس از 15 سال همچنان انتظار بازگشت همسرش را میکشد که در جنگ داخلی لبنان ناپدید شده است.