
در رگهای من جای خون، دود جریان دارد. یک دود غلیظِ آبی. مثل یک موجود بیگانه که اگر به سرش شلیک کنند، جای فوران خون، مغزش دود میشود و به هوا میرود. قلبم متورم شده و میخواهد از جلو و عقب سینهام بزند بیرون. شرط میبندم به خاطر همان دود است که لحظه به لحظه فشارش بیشتر میشود. مگر قدرت قلب من چند اسب بخار است؟
از نوک انگشتهایم بخار بلند میشود. نمیبینمش، اما احساسش میکنم. به غلظت آن دود نیست، اما به هر حال هست. بویش را میفهمم. همان بویی است که از سر تا پایم میپیچد و با ذرههای هوا از ریههایم بیرون میریزد.
رنگدانههای موهایم دارند میپلاسند. صدای فریادشان را میشنوم و کاری از دستم برنمیآید. چه اهمیتی دارد؟ سیاه یا سفید؟ رنگها چه اهمیتی دارند؟
دیشب خواب دیدم رفتهام افغانستان. اسپریم را نبرده بودم. سرفه میکردم و دود میپاشید توی صورتهای چروکیده و پرموی افغانها. یک شهر مرزی کوچک بود با خیابانهای خاکی. زیر پایم، خاک ترد بود و بیرنگ. من دنبال کسی بودم که کار همراهانم را درست کند. رفتم توی یک قهوهخانه کهنه و دودِ توی فضا تا مرا دید، فرار کرد. آدمها هرچه به قلیانهایشان پک میزدند، دودی در کار نبود. لبخند کریهی زدم و هوای تو ریههایم را دادم بیرون. آدمها جیغ زدند و رفتند. لبخندم پهنتر شد.
بعد توی یک قطار بودم. مثل قطارهای تونل وحشت شهر بازیها. با همکلاسیهای دانشگاه. بزرگ نشده بودند. همان شکلی بودند. توی یک جنگل ساکت جلو میرفتیم. اما هیجانی در کار نبود. حوصلهام سر رفت و پیاده شدم. باز اسپریم همراهم نبود. سرفه میکردم و گلها پژمرده میشدند. سرفه میکردم و برگ درختها میریخت. لبخند زدم. اما جرات نکردم هوای توی ریههایم را بدهم بیرون. نگهش داشتم. داشتم خفه میشدم.
از خواب بیدار شدم، ولی جرات نداشتم چشمانم را باز کنم. هوا را دادم بیرون. منتظر شدم. اتفاقی نیفتاد. چشمانم را باز کردم. سقف نریخته بود. من توی همان دخمه همیشگی بودم. بلند شدم و پنجره را باز کردم. همه جا دخمه بود. این دخمهآباد فاسدتر از آن است که با دود درون من نابود شود.
قفس گوشه دخمه خالی بود و باز یادم افتاد فرشته کوچک من فرار کرده است. گریهام گرفت. دود از چشمانم بلند شد.
در مجراهای چشم من جای اشک، دود جریان دارد. یک دود غلیظِ آبی.