تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - در آستانه فاجعه...
اگر تا به حال فیلم تصادف (پل هگیس) را ندیده اید٬ توصیه می کنم که در اسرع وقت یک نسخه DVD از آن تهیه کنید و با دقت تماشایش کنید. فیلم غریبی است. خط روایی ثابت و یگانه ندارد و از چند خرده روایت تشکیل شده که به شکل موازی با هم پیوند خورده اند. همه این خرده روایت ها هم به شکل مستقیم با نژادپرستی و مشکلات اقلیت ها در یک جامعه نمونه ای آمریکایی -لس آنجلس- مرتبط است.
یکی از آنها به یک خانواده ایرانی می پردازد و پرداخت آن خیلی بهتر از خانه ای از شن و مه است که پارسال آمد و شهره آغداشلو و بن کینگزلی و جنیفر کانلی در آن بازی می کردند.
آنچه تصادف را در ذهن ماندگار می کند، دیدگاه کارگردان به شخصیت هاست. آنها انسان هایی گرفتار اند که در موقعیت های متفاوت، رفتارها و واکنش های مختلف -و حتی متضاد- بروز می دهند. پرداخت این نسبیت با موقعیت های دراماتیکی که هگیس برای شان تدارک دیده، فوق العاده است. همچنین فیلم نشان می دهد مفاهیمی مثل عشق، نفرت، تعصب، ایثار و از همه مهم تر نژادپرستی در دنیای امروز تا چه حد نسبی و شکننده اند. وقتی پلیس نژادپرست (با بازی مت دیلن) که یک شب پیش تا مرز تجاوز جنسی به زن کارگردان تلویزیونی پیش رفته بود، تنها کسی است که روز بعد به داد او می رسد و از میان آهن پاره های اتومبیل چپ شده نجاتش می دهد، قلب در سینه فرو می ریزد. زن که به خاطر رفتار شب گذشته پلیس تا مرز فروپاشی زندگی خانوادگی پیش رفته، وقتی به سمت آمبولانس می رود، برمی گردد و  با محبت به پلیس نگاه می کند. این نگاه و نگاه متقابل پلیس مجبورمان می کند به این فکر کنیم که قضاوت درباره رفتار انسان ها چه فرایند پیچیده و تودرتویی است.
تصادف موقعیت های آدم هایی در آستانه فاجعه را مقابل چشم و ذهن ما می آورد و به جز یک مورد (مرگ اتفاقی برادر پلیس سیاه پوست در اواخر فیلم) فاجعه کامل نمی شود. در هر مورد، منش و سلوک آدم ها وقتی به آستانه فاجعه می رسند و از آن عبور می کنند، با گذشته متفاوت می شود؛ پلیس نژادپرست به زن سیاه پوست کمک می کند، مرد ایرانی به وجود یک نیروی ماورایی ایمان می آورد، زن دادستان باور می کند که تنها دوست واقعی اش خدمتکار سیاه پوست است، مرد مکزیکی به آرامش می رسد و...
اما فیلم در پایان باج هم نمی دهد. زندگی ادامه دارد و مشکلات همه آدم ها همچنان به قوت خودش باقی است. برای همین فیلم با یک تصادف به پایان می رسد و بعد دوربین بالا می آید و لس آنجلس غرق در برف شبانه را به تصویر می کشد.
تصویری که از این شهر به نمایش درمی آید، نوعی آشنازدایی از آرمانشهر رویای آمریکایی هم هست. فیلم با این جمله پلیس سیاه پوست (دان چیدل) آغاز می شود که ... همه جا می توان دوستی داشت به جز لس آنجلس...
+ نوشته شده در  84/10/09ساعت 18:42  توسط علی مصلح  |