تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - توقف و خنثی‌سازی
مدتی است -که کم هم نیست!- نوشتن درباره سینمای ایران را بی‌فایده می‌دانم. از سال 1377 تقریبا به شکل پی‌گیر و مداوم در این حوزه کار می‌کردم -از روزنامه ایران (در چند مقطع) تا آخر هفته حیات نو و هفته‌نامه‌های سینما جهان و سینمای نو و دو ماه ابتدایی انتشار بانی فیلم و البته ماهنامه فیلم و...- و در تمام این مدت تصورم این بود که باید به اتفاق‌ها و جریان‌های موجود در سینمای ایران واکنش نشان داد. دو سال پیش -همزمان با بیرون آمدن از ماهنامه فیلم- حس کردم خب که چی؟ این همه می‌نویسیم و می‌نویسند، چه اتفاقی می‌افتد؟ اصلا ما برای چه کسانی می‌نویسیم؟ سیاستگذاران؟ سینماگران؟ مخاطبان؟ پس چرا حاصلی نمی‌بینیم؟ شخصا جز یک مورد مربوط به ماجراهای اکران سگ کشی -که هنوز به آن افتخار می‌کنم- بازتاب چندان موثری از کارم ندیده‌ام. اشکال از تریبون‌ها نبوده است، خوشبختانه فرصت داشته‌ام در تعدادی از موثرترین و پرمخاطب‌ترین رسانه‌های کشور قلم بزنم. طبیعتا -البته با عرض معذرت!- اشکال از خودم هم نبوده، که اگر این‌طور بود، 9 سال دوام نمی‌آوردم. پس اصلا چرا می‌نویسیم؟ نوشتن ما برای «هیچکس» آب در هاون کوبیدن نیست؟
این‌گونه بود که از زمستان 84 تا همین الان کمتر نیش قلم را به سمت کسی در حول و حوش سینمای ایران نشانه رفته‌ام (وای که چه آدم مهمی‌ام من!!).
امروز از میدان انقلاب که رد می‌شدم، سر بلند کردم و نگاهی به پرده سینماهای اطراف میدان انداختم. توفیق اجباری به جمع فیلم‌های قبلی روی پرده اضافه شده بود و البته بعد از تعطیلی روز سه‌شنبه سینماها اکرانش آغاز می‌شود. ترکیب این فیلم‌ها (کلاغ‌پر، رفیق بد، در شهر خبری نیست، هست!، خدا نزدیک است، دست‌های خالی و البته توفیق اجباری) باعث شد ناخودآگاه یاد سال‌های 74 و 75 بیفتم که یک بچه دبیرستانی عشق فیلم بودم؛ فیلم‌ها یا سفارشی و ریاکار و به اصطلاح معناگرا هستند یا نئو فیلمفارسی. فهرست فیلم‌های اکران امسال را که مرور کردم، دیدم این برداشت واقعا به واقعیت نزدیک است. حاصل آن سیاست‌های نیمه دهه 1370 به یک ورشکستگی درست و حسابی برای سینمای ایران انجامید و البته جیب گشاد دولت ضررها را جبران کرد و کسی به خاک سیاه ننشست. اما مردم از سینما فراری شدند. چون تصویر روی پرده هیچ شباهتی به محیط و مناسبات اطراف‌شان نداشت. بارزترین نمود فراری شدن مردم از سینما، با یک حساب دودوتا چهارتا قابل تشخیص است. مجموع فروش اکران 86 تا الان بدجوری از مدت مشابه سال قبل عقب مانده و تازه امسال پدیده‌ای به نام اخراجی‌ها هم وجود داشته -که موفقیتش هیچ ربطی به «سینمای ایران» ندارد- و بخش قابل توجهی از فروش امسال را مال خود کرده است. کافی است فروش اخراجی‌ها را از فروش کل کسر کنیم و مبلغ به دست آمده را بر تعداد فیلم‌های اکران شده تا به حال تقسیم. این متوسط فروش برای هر فیلم را با متوسط فروش فیلم‌های سال قبل مقایسه کنیم و ببینیم اوضاع در چه حال است. تورم را هم یکسره نادیده می‌گیریم. به این هم توجه کنیم که فیلم‌های اکران 86 -به قول خود آقایان- حاصل سیاست‌های جدید است.
من فکر نمی‌کنم سیاستگذاران این حساب ساده را انجام نداده باشند، تا این حد از مرحله پرت نیستند. اما اگر به سقوط در ورطه افکار دایی جان ناپلئون‌گونه متهم نشوم، معتقدم یک جور سیاست بی‌سر و صدای توقف و خنثی‌سازی در عرصه فرهنگ و هنر در حال اجرا شدن است. حضور در خبرگزاری شهر و دیدن اتفاقی که بعد از تغییر مدیر سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران رخ داد هم دقیقا بر همین امر دلالت داشت. هرچقدر مدیر سابق -به هر دلیل- در رونق فعالیت‌های فرهنگی سعی می‌کرد، مدیر جدید همه چیز را متوقف کرده است، به شکل مطلق. دوستانی که در عرصه‌های دیگر فرهنگ مشغول‌اند هم احتمالا شواهدی دارند. تا آنجا که من شنیده‌ام، این اتفاق در آن حوزه‌ها هم رخ داده است. فکر می‌کنم ضربه این «توقف و خنثی‌سازی» خیلی کاری باشد. صدایش -احتمالا- چند سال بعد بلند می‌شود.
اما از سوی دیگر فکر می‌کنم این وضعیت، به جز سیاست‌گذاری و عمد و نیت قبلی، به شرایط اجتماعی این روزها هم ربط دارد. مردم عجیب به هر چیزی به جز نیازهای اولیه‌شان بی‌اعتنا شده‌اند. خودمانیش این است که زده‌اند به بی‌خیالی. این سرخوردگی -که معتقدم بخشی از آن برمی‌گردد به فرصت سوزی‌های هشت سال حکومت آقایان دوم خردادی- بدجوری در همه عرصه‌ها توی ذوق می‌زند، و خطرناک است. وقتی «تقاضا» برای نیازهای ثانویه -در این مورد محصولات فرهنگی و هنری- نباشد، تکلیف «عرضه» چه می‌شود؟
بد نیست کمی به جواب این سوال فکر کنیم، حتی اگر آب در هاون کوبیدن باشد!

پی‌نوشت: هنوز کارهای خالد حسینی را نخوانده‌ام. پریشب از مقابل نشر نی رد می‌شدم، دیدم ترجمه آقای غبرایی از هزار خورشید تابان را گذاشته‌اند پشت ویترین. رفتم داخل و دیدم بادبادک‌باز هم کنارش است. برداشتم که هردو را بخرم. نگاهم رفت به قیمت پشت جلدشان. دقیقا روی هم می‌شد ده هزار تومان. زورم آمد بخرم. نخریدم... مردم عجیب به هر چیزی به جز نیازهای اولیه‌شان بی‌اعتنا شده‌اند!

در همین زمینه:
سینمای ایران بیمار است

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت 3:5  توسط علی مصلح  |