
آن روز عصر که خبر مرگ اینگمار برگمان منتشر شد٬ اولین واکنش ذهنی من - و احتمالا خیلیهای ديگر - اين بود كه فكر كنند از نسل آن غولهاي بزرگ سينما چه كسي باقي مانده است؟ پاسخ اجتناب ناپذير اين بود: ميكلآنجلو آنتونيوني. داشتم سبك سنگين ميكردم همين را بنويسم كه از نسل مدرنيستهاي سينما فقط آنتونيوني مانده كه خبر آمد آنتونيوني هم رفت.
حالا بايد چه بگوييم؟ اين كه سينما همه غولهايش را از دست داد؟ طبيعتا اين جمله حق مطلب را ادا نميكند. بايد به اين نكته هم توجه كرد كه عصر ظهور و حضور و بقاي غولها خيلي وقت است كه تمام شده و ديگر ماهيت سينما حضور چنين پديدههايي را برنميتابد. اين البته لزوما معناي منفي ندارد. سينما در طول زمان به اين شكل درآمده تا بتواند خودش را حفظ كند. ماهيت رسانهاي آن مدام بر جنبه هنرياش غلبه كرده و حالا هنرمندترين سينماگران روز هم محتوا و فرم اثرشان را در قالب يك «پيام» منتقل ميكنند٬ حتي اگر خودشان هم نخواهند. جايگاههاي متنوع نمايش فيلم - كه ديگر به پرده بزرگ سينما محدود نيست - و شتابزدگي مفرط زندگي در عصر جديد خودبهخود اين وضعيت را به فيلمساز و مخاطب تحميل كردهاند و قطعا دلايل متنوع ديگري هم وجود دارند كه هنر به سمت رسانه حركت ميكند.
با رفتن برگمان و آنتونيوني - طرفدارشان باشيم يا نباشيم - آن شكل «فاخر» و «مقدس» سينما به تاريخ و البته نوستالژي شيرين نسلهايي كه فرصت لذت بردن يا آموختن از آن را پيدا كردند٬ پيوست. ما تا چند سال ديگر به اين غره خواهيم بود كه در عصري زندگي كرديم كه امثال برگمان و آنتونيوني در آن نفس ميكشيدند. هرچند كيلومترها دورتر، اما به هر حال اين همزماني در آيندهاي نزديك قطعا از معدود بهانههاي ما براي احساس غرور خواهد بود. ديگر چه ميخواهيم؟
+
نوشته شده در
86/05/12ساعت 15:31 توسط علی مصلح
|