یه روز تو کنج همین دخمه، وسط کاغذ پارهها و بستههای سیگار، کنار همین پردههای قهوهای، زیر همین نور زرد لامپهای شمعی لوستر قدیمی، با آمیختهای از بوی عرق و دود سیگار، با چشمهای تر، مغز در حال انفجار، دل پر حسرت جون میکنم.
کی میدونه من چقدر آرزو رو به گور میبرم؟ چه جاهایی رو میخواستم ببینم و ندیدم؟ کی، چی میدونه از من و جاهایی که تصورشون میکنم؟ از چیزهایی که میخوم انجام بدم؟ کی میدونه از ابر بالای سر من؟
سر من خیلی وقته بالای ابره، تا وقتی یه روز تو کنج همین دخمه... جون بکنم و بشم بخشی از ابرم.
بیربط:
هری پاتر هفتم رو تا اواسطش خوندم. هولناکه. تالکین هم نتونسته تو ارباب حلقهها اینقدر تاریکی رو تصویر کنه. لرد سیاه همه جا رو تسخیر کرده و قهرمان نوجوان ما بدجوری سردرگم و بلاتکلیفه. این میزان یاس و تاریکی غیر قابل پیشبینی بود. به دوستداران سفیدی و شفافیت و گل و بلبل اصلا خوندن این کتاب توصیه نمیشه.
+
نوشته شده در
86/04/30ساعت 1:40 توسط علی مصلح
|