از اول با مجله چلچراغ مشکل داشتم و گاهی هم این مساله را علنی گفته ام. به نظرم همه چیز را سطحی کرده تا با سلیقه بخشی از تین ایجرهای پایتخت نشین هماهنگ باشد. یکی از بزرگ ترین اشتباه های استراتژیک این مجله که اتفاقا اصلا به پسند مخاطبان ربط نداشت و ندارد٬ وسط کشیدن پای سیاستمداران اصلاح طلب بوده و هست. آخرین نمونه اش شب مردی با عبای شکلاتی بود. اصلا انتخاب این اسم برای دیدار با خاتمی یعنی این که تفاوت او با سایر روحانیون سیاستمدار در رنگ عباهای شان است (اگر جز این است٬ مرا از اشتباه درآورید لطفا!). وبلاگ نویس کردن زورکی خاتمی هم از آن حرف هاست. این جور بازی ها در ایران جواب نمی دهد و می دانیم که در پساپشت این کارهای به ظاهر «فان» یک هدف سیاسی خوابیده که توضیح دادن بیشتر درباره جزئیاتش بیهوده است٬ از فرط آشکار بودن.
دیدم پرستو دوکوهکی
مطلب ساده و صمیمانه ای درباره این مراسم نوشته. موضع این همکلاسی سابق من حدیث نفس و البته موضع خیلی از همنسلان ماست: یک جور تضاد. این که می گوید: «نمیدونم چرا گزارش نوشتنم نمياد...» و «راستش به من خيلی خوش گذشت...» معنی دار است. ماها دیگر نمی توانیم این جور چیزها را جدی بگیریم و از طرف دیگر نمی توانیم عقاید گذشته مان را نفی کنیم.
البته با وجود آن که دعوتنامه مراسم آمده بود روزنامه٬ نرفتم و پشیمان هم نیستم. چون قطعا به من خوش نمی گذشت و اعصابم به هم می ریخت. بخصوص وقتی
این عکس را دیدم...
این سه نفر به چه می خندند؟ خنده دو نفر در پیشزمینه با خنده نفر سوم چقدر شباهت دارد؟ آن دو نفر را به جا می آورید؟ روی پرده سینما بودند یا در تبلیغات انتخاباتی اصلاح طلب ها؟ نفر سوم کجا بود؟ ما کجا بودیم؟ مردم گرسنه معیشت طلب کجا بودند؟ مرور این خاطرات چرا ذهنم را سوراخ سوراخ می کند؟
+
نوشته شده در
84/10/02ساعت 3:53 توسط علی مصلح
|