...
میگویم: من اینها را نوشتهام.
عمو آب توی سماور میریزد و فتیلهاش را بالا میكشد، میگوید: خوب، باز هم بنویس، بعدش هم بگو كه هیچچیز بدتر از عادت نیست. وقتی با هم زندگی میكردیم اغلب جاییش رگبهرگ میشد. بیشتر رگ كتف چپش بود. گاهی هم كه میرفت میرقصید یك رگی توی پاشنـﮥ پاهاش جابهجا میشد. برای همین هم میآمد سری به من میزد. شبها هم اگر سرش را بد میگذاشت روی بالش، اغلب گردنش رگبهرگ میشد. اوایل فكر میكردم میخواهد ناز كند. من هم خوشم میآمد. بعد فهمیدم كه قضیه جدی است. كمكم هم با رگ و پیهای تنش آشنا شدم و تا مثلاً رگهای مچ دستهاش را با هم مقایسه میكردم، میفهمیدم كدام یكی است. اصلاً سرانگشتهام خودبهخود میفهمیدند كجا را باید مالش بدهم. همیشه هم از جایی خیلی دورتر شروع میكردم و نرمنرم میرسیدم به همانجا كه نالهاش را درمیآورد.
زنعمو میگوید: پس كجا رفتی، میرزا؟
ـ دارم آب گرم میكنم.
ـ جاییم كه درنرفته، فقط همین پشتم است، طرف چپم. دستم را كه خیلی میبرم بالا، تا مغز سرم تیر میكشد.
عمو میگوید: میبینی، پسر؟ عشق فقط همان كارها نیست. این هم هست و هزار كار كوچك كه هیچكس نمیتواند بنویسدشان...
*
* جننامه٬
فصل ششم. هوشنگ گلشیری.