تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - مردی که می‌خواست سلطان باشد
همه مردان شاه را استیون زیلیان ساخته که بیشتر به عنوان فیلمنامه نویس مطرح بوده (فهرست شیندلر، هانیبال، دار و دسته‌های نیویورکی، مترجم و...)، اما فیلم در اجرا هم کم نمی‌آورد و شخصیت عجیب ویلی استارک را با کمک بازی درخشان شان پن باورپذیر می‌کند.
اصلا به تصویر کشیدن یک سیاستمدار دهه 1950 که رفرم را با شعارهای پوپولیستی اجرا می‌کند، خود به خود کار سختی است. بخصوص اگر آن آدم واقعا وجود خارجی داشته باشد و پای اقتباس از یک رمان هم وسط باشد.
نگاه خاکستری زیلیان در مقام فیلمنامه‌نویس/کارگردان به استارک یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فیلم است و به نظرم نقطه ضعف فیلم انتخاب جود لا است که نمی‌تواند از پس بی‌تفاوتی جک بوردن در برابر اتفاق‌های دور و برش برآید. یک چیزی ته چهره او هست که نشان می‌دهد این انفعال را دوست ندارد و در لحظه‌ای که به معشوق ازلی و ابدی‌اش می‌گوید: فاحشه، و پرخاش می‌کند، آن را به رخ می‌کشد.
جک بوردنِ روزنامه‌نگار که به استخدام استارک درمی‌آید، راوی ماجراست. در همه اتفاق‌هایی که برای استارک می‌افتد، از موفقیت‌ها تا ناکامی‌ها و حتی مرگش به شکل غیر مستقیم نقش دارد. اما همیشه رل آدم بی‌تفاوت را بازی می‌کند و دانای کل باقی می‌ماند، دانای کلی که دخالت نمی‌کند و آخرش می‌بینیم که این برای خودش و همه «آدم خوب‌ها» گران تمام می‌شود.
همین ایده محوری جالب با یک جور بازی دیگر و یک انتخاب متفاوت از طرف کارگردان می‌توانست خیلی جالب‌تر هم از کار در بیاید و البته این نظر شخصی من است و ممکن است تردید بازیگر نقش بوردن میان انفعال و کنشگری عمدی بوده و از این حرف‌ها...
یک نکته مهم که شاید پیش پا افتاده به نظر برسد، اینسرت‌های جادویی فیلم است. بهترینش را در سکانس کشته شدن استارک می‌بینیم که خون او و قاتلش که هر دو تیر خورده‌اند، روی زمین به هم پیوند می‌خورند. درخشان است و تم اصلی فیلم را خیلی سینمایی نشان می‌دهد و مهم این است که «گل درشت» هم نیست و ضایع نمی‌کند. وقتی قاضی اروین (آنتونی هاپکینز) رو به بوردن داد می‌زند و اینسرتی از لوستر می‌آید که آویزهای کریستالش تکان می‌خورند هم فوق‌العاده است. بخصوص که آن لوستر در رابطه بوردن و قاضی نقش دراماتیک دارد. کاربرد اینسرت در همه مردان شاه باید برای فیلمسازان وطنی تدریس شود.
بازی اغراق‌آمیز شان پن به عنوان حساس‌ترین قسمت اجرای فیلم، درست است. حرکت‌های دست و آن پیچ و تابی که پن در سخنرانی‌ها به بدنش می‌دهد، ویلی استارک را زنده می‌کند، حتی اگر استارک واقعی آن طور سخنرانی نمی‌کرده. مهم آن باوری است که روی پرده شکل می‌گیرد. ایده‌های عجیب سیاستمدار رفرمیست-ایدآلیست دهه 1950 باید همین جور عجیب بازی می‌شده. فیلم نشان می‌دهد که او برای خودش نقش مسیحایی قائل است و به شدت ریشه‌های مذهبی دارد. خودش را نایب خدا روی زمین می‌داند که باید از اغنیا بگیرد و برای فقرا و روستایی‌ها جاده و بیمارستان و مدرسه بسازد.
استارک فرماندار لوییزیانا بود که خودش را در قامت رئیس جمهور ایالات متحده می‌دید. ایده‌های بزرگ و غریبی داشت و عمرش کفاف نداد که پیروزی یا شکست خود را در آن مقام ببیند. اما مهم این بود که او می‌خواست سلطان باشد. همه مردان شاه که این را می‌گوید.
یک نکته فرامتنی هم این است که شخصیت استارک عجیب من را یاد محمود احمدی‌نژاد انداخت. شاید اگر استارک زنده می‌ماند و پنج دهه پیش رئیس جمهور آمریکا می‌شد، امروز دنیا از دیدن احمدی‌نژاد این‌قدر شگفت زده نبود.

+ نوشته شده در  85/12/29ساعت 2:13  توسط علی مصلح  |