تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - نبودنش
بعد از چهار شب، هنوز باور نمی‌کنم رسول ملاقلی‌پور رفته، ور پریده، خوابیده زیر آن سنگ بتونی و آن خاک‌های سرد و دیگر نفس نمی‌کشد، نیست. این «نبودن» بدجوری اذیت می‌کند.
کل شناخت من از او محدود می‌شد به فیلم‌هایش، حرف‌هایش در مطبوعات و تلویزیون و این ور و آن ور، به اضافه حدود دو ساعتی که 12 بهمن 1380 از نزدیک دیدمش و صحبت کردیم. البته خاطرات دایی بزرگه هم هست که با او نیمچه رفاقتی داشت. با این حال «نبودنش» اذیت می‌کند، لعنتی.
به خاطر همه حرف‌های نگفته‌اش یا شور درک نشده‌ی سوءتفاهم برانگیزش یا صراحتش یا عشقش به امام حسین که ناکام ماند یا... نمی‌دانم، به خاطر هر چه هست، «نبودنش» بد اذیت می‌کند.
من «قارچ سمی»اش را خیلی دوست دارم. به خاطر ملاقلی‌پور و حرف‌هایش بود یا شنیدن ملودی سوزناک محشر ناصر چشم‌آذر روی سکانس قایق سواری که قبل از دیدن فیلم از پشت در اتاق میکس شنیدم یا به خاطر سکانس آخرالزمانی افتتاحیه یا فرهاد قائمیان که حسرت دیدن دختر کوچکش به دلش مانده بود یا... نمی‌دانم، هر چه که هست٬ «نبودن» سازنده آن همه حس دیوانه‌وار اذیت می‌کند.
فکر می‌کنم همه کسانی که از نبودنش اذیت می‌شوند، این حس مشترک را دارند و اصلا از این حال‌شان بد است که رسول ملاقلی‌پور، بودنش با نبودنش خیلی فرق داشت.

+ نوشته شده در  85/12/19ساعت 4:51  توسط علی مصلح  |