اون یه فرشته بود. بازیگوشترین فرشته خدا. یه روز که داشت رو ابرها لیلی بازی میکرد، پاش لیز خورد و پرت شد رو زمین. من دیر پیداش کردم. عوضیها اذیتش کرده بودن. میترسید. دستاشو که میگرفتم تو دستم، میدیدم که نبضش میپره. من فقط میتونستم باهاش مهربون باشم. هیچ کار دیگهای از دستم برنمیاومد. تا این که یه شب سرد زمستونی بهم اعتماد کرد و رازشو بهم گفت. بالهاشو بهم نشون داد. بعد قول داد که آدم بشه و پیشم بمونه، به شرطی که منم دلشو نشکنم و کمکش کنم برگرده خونش. بالهاشو درآورد و آدم شد. منم بالها رو گرفتم و شدم سوپرمن. سوپرمن اون. گذشت...
من نمیتونستم ازش دل بکنم. ولی قول داده بودم. تمام اون روزها تو خودم میجنگیدم. جنگ لعنتی پیرم کرد. فرسوده شدم. ولی اون نمیفهمید. من سوپرمنش بودم. نباید ناامیدش میکردم. گذشت...
دلش خیلی واسه ابرها تنگ شده بود. من خستش کرده بودم. جنگ با خودم بداخلاقم کرده بود. ولی اون انقدر مهربون بود. آرومم میکرد. میدونستم دلش تنگه. ولی دل من چی میشد اگه میرفت؟ میترکید به خدا دلم. باز با خودم جنگیدم. گذشت...
دیگه غیر قابل تحمل شده بودم. از جونم شیرینتر بود. چند بار خواست ولم کنه و تنها بره. ولی من انقدر التماس کردم که دلش سوخت و موند. میفهمیدم که اونم داره با خودش میجنگه. گذشت...
دیگه خیلی خسته شده بود. یه شب سرد پاییزی یه دروغ بهم گفت. یه دروغ بد. از من ناامید شده بود، از سوپرمنش. میخواست ولش کنم. من دیوونه شدم. کور شدم. باز با خودم جنگیدم. ولی دیگه هیچ جا رو نمیدیدم. باختم. باختم و دلشو شیکوندم. زدم زیر قولم. اونم بالهاشو ازم پس گرفت٬ دوباره فرشته شد و پرید و رفت. به خونش نرسید. اینجا سرزمین اون نیست. نمیتونه تنها بره. فقط فرشته کوچولوی من از من ترسید و رفت یه جایی قایم شد. من دیر فهمیدم. کور بودم. به خودم که اومدم، دیدم نیست. گذشت...
امشب که ساعت 12 بار زنگ بزنه، 45 روز میشه که فرشته من رفته. تو این مدت هرچی التماسش میکنم، برنمیگرده. منِ لعنتی ترسوندمش. دیگه بهم اعتماد نداره. گفت مثل چشماش بهم اعتماد داشته. میدونم داشته. ولی من کور شده بودم. بهش گفتم. گفتم اگه ازم خسته شده بودی، میگفتی. چرا دروغ؟ ولی اون باهام حرف هم نمیزنه. هرچی میگم من آدم بودم، پیر شدم، باور نمیکنه. آخه من سوپرمنش بودم. هیچوقت ناامیدش نمیکردم، دلشو نمیشکستم. دل شکسته اونو سخت میشه به دست آورد. آخه اون یه فرشته است، بازیگوشترین فرشته خدا...
+
نوشته شده در
85/11/01ساعت 22:0 توسط علی مصلح