تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - آرزو
سه هفته گذشته و هنوز باورم نمی‌شه چه بلایی سرم اومده. دارم جون می‌کنم و مدام مجبورم مخفی کنم. دلم دیگه داره می‌ترکه. چقدر بیام تو این دخمه و حوله بچپونم تو حلقم که کسی نفهمه جونم داره از حلقم می‌زنه بیرون؟ چقدر؟ تا کی؟ دلم واسه تنهایی داد زدن پر می‌زنه و حتی از این هم محرومم.
به خدا من سوپرمن نبودم. همون خرس مهربون شکننده بودم که زود بی‌طاقت می‌شد. واسه نگه داشتن جون شیرینم ادای سوپرمن درآوردم. حالا جونم ذره ذره داره می‌ره و من واسه اطرافیانم رل آدم‌های خوشحال رو بازی می‌کنم. فقط این دخمه شاهده. البته خدا هم اون بالاس و من هر شب قبل از خواب می‌شم یه بچه کوچولو، سرمو تو بالشم فرو می‌کنم، اشک می‌ریزم و ازش می‌خوام وقتی فردا صبح از خواب پا شدم، همه چیز شده باشه مثل سابق. می‌دونم یک روز بالاخره خدا آرزوی این بچه کوچولو رو برآورده می‌کنه...

+ نوشته شده در  85/10/12ساعت 2:3  توسط علی مصلح