... «گناهکار» یکی دیگر از مردانی بود که داستانش در «نایتساید» شهرت داشت... هیچ چیز درباره زندگی ابتدایی «گناهکار» مشخص نبود، جز این که روزی مردی که به عنوان «گناهکار» شناخته میشود، تصمیم گرفت روحش را به شیطان بفروشد. موضوع را به دقت بررسی کرد، تدارکهای لازم را فراهم کرد و شیطان را از جهنم احضار کرد. نه یک دمون
* یا یک فرشته سقوط کرده، بلکه خود «دشمن باستانی» را احضار کرد. تاریخ و ادبیات پر از داستانهایی است که نشان میدهد چرا این کار همیشه یک فکر واقعا اشتباه بوده است. اما «گناهکار» ظاهرا میدانست چه کار میکند. او ابلیس را احضار کرد، او را به شکل دلخواه درآورد، سپس گفت که میخواهد روحش را بفروشد و وقتی ابلیس پرسید در مقابل چه میخواهد، مرد گفت: عشق حقیقی.
شیطان غافلگیر شد و تذکر داد که عشق حقیقی در حیطه کاری او نیست. ولی مرد پافشاری کرد. معامله، معامله است، بنابراین قرارداد با خون امضا شد و در مقابل اهدای ابدی روحش، مرد قول ده سال زندگی با زن رویاهایش را گرفت.
شیطان گفت: برو به این بار، در این زمان و او منتظر توست. بعد خندید و ناپدید شد.
مرد در زمان تعیین شده به بار رفت و به راستی زن رویاهایش را ملاقات کرد. عاشق هم شدند و به سرعت ازدواج کردند. آنها از ده سال بسیار شاد کنار یکدیگر لذت بردند. وقتی ده سال به پایان رسید، شیطان همزمان با آخرین ضربه ساعت نیمه شب آمد تا روح مرد را ببرد و به دوزخ بیاندازد.
مرد به علامت موافقت سر تکان داد و گفت: دانستن عشق حقیقی ارزشش را داشت.
شیطان گفت: تمامش دروغ بود. زن یکی از دمونهای من بود، یک succubus
** که فقط وانمود میکرد به تو علاقه دارد. همانطور که قبل از تو به بسیاری از مردان علاقمند شده بود.
مرد گفت: مهم نیست. من عاشقش بودم و همیشه خواهم بود.
شیطان شانهای بالا انداخت و مرد را برد.
و اینگونه مرد تنها روح دوزخ شد که همچنان عشق میورزید، با وجود آن که فهمیده بود، باوجود آنچه برایش رخ داده بود؛ بیاعتنا و لجوج عشق میورزید. شیطان نتوانست در دوزخ نگهش دارد. عشق او هوای دوزخ را خراب میکرد. عاقبت چارهای نداشت جز این که مرد را از دوزخ بیرون کند و او را به سرزمین زندگان برگرداند. بهشت هم نمیتوانست مرد را بپذیرد. او به هر حال با شیطان معامله کرده بود. پس مرد به «نایتساید» آمد تا برای ابد در خیابانهای پوشیده از نور چراغهای نئونی قدم بزند، نه زنده و نه مرده، رانده شده از دوزخ و بهشت. مرد «گناهکار» نامیده شد...
* دیو، اهریمن. بر اساس افسانههای یونان باستان، دمون ها ایادی شیطان هستند.
** دیو مادهای که مردان را فریب میدهد و با آنها همبستر میشود.
---
این بخش کوتاهی از کتاب چهارم نایتساید نوشته سایمون گرین است که یکی از شخصیتهای فرعی داستان را معرفی میکند. آنقدر جذاب و مسحور کننده است که با سواد نصفه و ناقصم این چند خط را ترجمه کردم تا بقیه هم در لذت خواندنش شریک شوند.
نایتساید یک شهر قدیمی زاییده ذهن سایمون گرین است که زیر لندن واقع شده. در «نایتساید» همیشه شب است، ساعت 3 نیمه شب: «ساعت گرگ و میش، زمانی که اغلب مردم میمیرند و اغلب کودکان به دنیا میآیند». دنیایی سرشار از تباهی و گناه و شرارت. «جایی که بهشت و دوزخ بر آن تسلط ندارند». گرین با تخیلش اسطورهها و افسانههای مغرب زمین را بازتولید کرده و دنیا و شخصیتهای «نایتساید» را خلق کرده است.
تا به حال هفت کتاب از سری نایتساید منتشر شده و گرین مشغول کار روی هشتمین قسمت است. سعی میکنم باز هم درباره نیمه تاریک لندن و آدمهایش بنویسم.