تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - اعتراف‌های پنجگانه!
چون وبلاگ مدتی تعطیل بود، فکر نمی‌کردم کسی برای بازی اعتراف‌های پنج گانه دعوتم کند. اما یک نفر دعوت کرد و راستش فقط به خاطر یکی از بندها، چهارتای دیگر را می‌نویسم. خودتان اعتراف حیاتی را حدس بزنید!

1- از یک سالگی ارادتم به سیگار را نشان دادم. این حکایت در تمام فامیل ما معروف است که صبح‌های زود بیدار می‌شدم و می‌رفتم سراغ سیگار و کبریت پدرم که عادت داشت می‌گذاشت بالای سرش. سیگارها را ریز می‌کردم و توتون‌ می‌خوردم و به گوگرد سر کبریت‌ها هم رحم نمی‌کردم. مادرم همیشه می‌گوید: می‌ترسیدم کبریت بزنی و منفجر شوی!

2- روز اول مدرسه (1 مهر 1365) در دبستان «یاسر» پایگاه چهارم شکاری دزفول - هیچوقت یادم نمی‌رود - زنگ اول٬ وقتی معلم هنوز نیامده بود٬ سرم خورد به لبه پنجره بالای سرم. دیدم همه دارند نگاهم می‌کنند. به سنت لعنتی دهه شصت کله‌ام را نمره چهار زده بودند. دست زدم به سرم و وقتی پایین آوردم، دیدم قرمز است! برای اولین و آخرین بار - تا حالا - سرم شکست.

3- در تمام عمرم در خیابان به هیچ دختری شماره نداده‌ام و با تمام وجودم افتخار می‌کنم. هیچ موجود مونثی این قدر ارزش ندارد که تو رویم نگاه کند و رویم را زمین بیاندازد. اگر هم قبول کند، اصلا ارزش ندارد! در این زمینه آدم اُمُلی هستم و خجالت هم نمی‌کشم.

4- در برخورد با جنس مخالف سه مشکل بزرگ دارم؛ اول، باید احساسم مرتعش شود تا بتوانم حداقل ارتباط را داشته باشم. دوم، من شیفته خانم‌های سیگاری هستم (حتی وقتی خودم نمی‌کشیدم هم بودم). سوم، به شکل خودآزارانه‌ای فقط خانم‌های مسن‌تر از خودم، برایم جذابیت دارند. طبیعتا ترکیب این سه عامل به کنده شدن کلک آدم منجر می‌شود!

5- بزرگ‌ترین، پایدارترین و عمیق‌ترین آرزویم این است: زودتر از مادرم و یک نفر دیگر - که نمی‌توانم بگویم کیست - بمیرم.

+ نوشته شده در  85/10/07ساعت 17:27  توسط علی مصلح  |