تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - هفتاد روز...
پریروز مهرداد زنگ زد. چند روز قبل‌ترش هم مانا زنگ زده بود. باورم نمی‌شد روزی شماره زندان شمال تهران روی تلفنم بیفتد، اما حالا حتی باور دارم که ممکن است روزی خودم از آنجا شماره کس و کارم را بگیرم. ماها سیاسی نیستیم، فقط روزنامه نویسیم و همین کافی است برای چنین باور ترسناکی.
وقتی یادم می‌آید تا همین هفتاد روز پیش (واقعا هفتاد روز گذشت؟) با مهرداد و مانا و بقیه بچه‌ها داشتیم کارمان را می‌کردیم و زندگی‌مان را، و ناگهان همه چیز بابت هیچ و پوچ فرو ریخت، مغزم خارش می‌گیرد.
«ایران جمعه» برای خیلی از ماها طولانی‌ترین دوره فعالیت مداوم‌مان بود و این آخری‌ها از این که بیش‌تر از بیست ماه یک‌جا مانده‌ایم و بلایی سر نشریه نیامده، تعجب‌مان را با هم تقسیم می‌کردیم. اما واقعا بابت هیچ و پوچ همه چیز فرو ریخت.
حالا هر کدام‌مان گوشه‌ای پرتاب شده‌ایم و البته زندگی با بی‌رحمی نفرت‌انگیزش ادامه دارد.
+ نوشته شده در  85/05/11ساعت 13:32  توسط علی مصلح  |