وقتی قسمت اول این متن را -که خودم هم نميدانم دقيقا چيست- نوشتم، تصورم يك بازي احمقانه گذرا مرتبط با حال و هوای این روزها بود. اما زود يقهام را گرفت و تبديل شد به يك «چيز» ادامهدار. حالا قسمت دومش را داشته باشيد. بامزه است كه نميدانم چقدر ادامه خواهد داشت!چه سكوت مرموزي... الان بايد ده دقيقهاي گذشته باشد. من هنوز كف زمينم و هيچكس هم نميآيد ببيند لش يك انسان با مغز پريشان اينجا افتاده...
راستي چرا هيچ اتفاقي نميافتد؟ چرا هيچ احمقي نميآيد من را جمع كند؟ چرا حضرت ملكالموت با قامت ترسناكش نميآيد جانم را بگيرد؟ اصلا من مگر هنوز زندهام كه انتظار ملكالموت را ميكشم؟ نكند كه مردهام و توي اين نه دقيقه او كارش را كرده؟ پس چرا هيچ چيز نميبينم؟ چرا هيچجا نيستم؟ چرا اين هيچجاسياهِ سياه است؟ فقط انگار مغزم هنوز كار ميكند... اما مغزم كه له شده. صداي برخورد جمجمهام با كاشيهاي مرغوب اين حياط لعنتي هنوز يادم مانده. نه، مغزم نميتواند كار كند. پس من چي هستم؟ يك حافظه معلق؟ يك ياد بيصاحب؟ يك چي؟
باز بايد اعتراف كنم. اعتراف به اين كه وقتي نميداني چي هستي دقيقا، حسابي گهگيجه ميگيري. ولي باز از آن زنده ماندن بيخود خيلي بهتر است. بخصوص آن چهار سال لعنتي آخر.
نميدانم چقدر وقت دارم و چه چيز انتظارم را ميكشد، اما به هر حال از نكبت قبلي كه خيلي بهتر است. عذاب نميكشم، عذاب دوري از «نون»، عذاب دوري از نشئگي، عذاب نگراني براي مادرم. آخ! گفتم مادرم؟ چه خوب كه هرگز مرگش را نميبينم. وقتي دو سال تمام مجبور بودم فكر كنم كه روز به روز به مرگ نزديكتر ميشود، درحاليكه هنوز براي من همان مامان خوشگله سر حال سه چهار سالگي بود و ديگران توي مغزم ميكردند كه دير يا زود ميميرد، دلم ميخواست از غصه بتركم. حالا من خلاص شدهام و او بايد عذاب جوانمرگ شدن تنها پسرش را به دوش بكشد. ميدانم كه نامردي است، اما واقعا تحمل مرگش را نداشتم. وقتي بهم فشار ميآمد، مينشستم در تنهايي و عر ميزدم و از خدا ميخواستم كه مرا زودتر از او بكشد. بلافاصله عذاب وجدان ميگرفتم كه او چطور اين اندوه را ميتواند تحمل كند، اما وجدانم هرگز نتوانست مرا راضي كند كه اين دعا را پس بگيرم.
«نون» الان كجاست؟ چندهزار كيلومتر آنطرفتر؟ چقدر بد است كه آدم حتي نتواند آمار عشق از دست رفتهاش را بگيرد، كه نتواند هرازگاهي مخفيانه او و زندگي جديدش را ديد بزند، كه نتواند ببيند او با يك «ديگري» خوش و خرم است و از غصه و خشم زمين گاز بگيرد.
ادامه دارد...
+
نوشته شده در
85/05/02ساعت 15:3 توسط علی مصلح
|