تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
      
20 سال است که یک دوره را درس می‌دهم. و هیچ معنایی برایم ندارد. هیچ‌چیزش معنایی ندارد. من وانمود می‌کنم. وانمود می‌کنم که مشغولم، که کار می‌کنم، که می‌نویسم. اما درواقع من هیچ کاری نمی‌کنم. *

* The Visitor

+ نوشته شده در 88/06/24ساعت 13:9 توسط علی مصلح |

      
یک بار جوکی شنیدم.
مرد رفت دکتر. گفت افسرده شده. زندگی به نظرش سخت و بی‌رحم می‌آید. گفت در دنیای تهدید کننده، کاملا احساس تنهایی می‌کند.
دکتر گفت: درمان ساده‌ای دارد. پالیاچی، دلقک بزرگ به شهر آمده. برو او را ببین. حالت خوب می‌شود.
مرد به گریه افتاد: اما دکتر، من پالیاچی هستم. *

* خاطرات روشاک، 16 اکتبر، Watchmen

+ نوشته شده در 88/06/15ساعت 18:44 توسط علی مصلح |

حدود دو ماه سعی کردم فراموش کنم آن اتفاق چقدر خسارت به جا گذاشته، چقدر همه معادله‌های درونی را تغییر داده، چقدر تضاد و کشمکش ایجاد کرده، چقدر تحقیر همراهش بوده، چقدر عوضم کرده... اما نشد.
چند بار نوشتم و پاک کردم. نوشتم و منتشر نکردم. همین حالا هم تردید دارم. دردها را نباید هوار زد. حداقل بعضی‌هاشان را. این یکی را اما هوار نزدنش، هزینه داشت. هزینه سنگینی هم داشت. به خودم مربوط است چه هزینه‌ای. بالاخره خودم هستم که باید بپردازمش. فقط می‌دانم تا دم آخر بدهکار می‌مانم و این حساب تسویه نمی‌شود.
در آن یک هفته و روزهای بعدش، یک چیزی گم شد. گورش را گم کرد. نیست و نابود شد. دیگر نیست. بیشتر خودم مقصرم که به اندازه کافی قوی نبودم و فکر می‌کردم هستم. از دست رفت. به هیچ تبدیل شد.
آدم از ضعف خودش هیچ تصوری ندارد، جز وقتی که با آن روبه‌رو می‌شود. در تمام لحظه‌هایی که دارد در جنگ با ضعف لعنتی له می‌شود، به این فکر می‌کند که درد ندانستن و شرمساری بعدش از درد له شدن خیلی دردناک‌تر است. خیلی هم دردناک‌تر است. راهی برای خلاص شدن نیست. فقط می‌شود به این درد عادت کرد، بی آن که از شدتش کم شود.
ناامیدی بزرگ‌ترین گناهی‌ست که با انسان خلق شد.

+ نوشته شده در 88/06/13ساعت 15:43 توسط علی مصلح |