تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
نور آبی لعنتی!

پی‌نوشت: به چه فنایی رفتم.

+ نوشته شده در 88/01/28ساعت 0:30 توسط علی مصلح

          
Daniela: I went south. When my bus was near Chillan, it stopped. I went out for a smoke. Then a guy approached me and asked for a light. I handed him my lighter. He looked at me. I looked at him. I put out my cigarette and left with him.
Bruno: Really?
Daniela: We went to a motel. There we kissed each other. I' m sure he noticed how nervous I was. He asked me what was the matter. And I told him about Rodrigo. He did something Rodrigo never would. He put me to bed, fixed my covers, touched my hair, and told me a story till I fell asleep. *

* En la cama

+ نوشته شده در 88/01/25ساعت 15:12 توسط علی مصلح |

          
Celine: I have this awful, paranoid thought... that feminism was mostly invented by men so they could fool around more... "Woman, free your mind, free your body. Sleep with me. We're all happy and free, as long as I can fu*k as much as I can. " *

* Before Sunrise

+ نوشته شده در 88/01/24ساعت 4:10 توسط علی مصلح |

    
اینجاست که آدم از تخیل ناب سرریز می‌شود. وقتی دو موجود فراطبیعی روی پله‌های کتابخانه «اداره تحقیقات و دفاع ماوراءالطبیعه» ولو می‌شوند، به ترانه Can't Smile Without You گوش می‌دهند، با آن همخوانی می‌کنند، آوایش کل مرکز زیرزمینی را برمی‌دارد و به گوش محبوب‌های‌شان می‌رسد.
دیگر از سینما چه می‌خواهیم؟

+ نوشته شده در 88/01/12ساعت 3:46 توسط علی مصلح |

     
تنهایی، سرگردانی و درماندگی میشل ویلیامز شکننده و در آن شهر کوچک ِ لخت و عور به اندازه کافی دردناک است، اما کارگردان به این اکتفا نمی‌کند. همه چیز را از وندی می‌گیرد تا بدانیم قرار نیست هیچ چیز بهبود یابد. همه چیز در جهت از دست دادن و گذشتن است.
وندی می‌خواهد به آلاسکا برود، احتمالا برای کار. او خواهر و شوهر خواهری دارد که فقط یک بار از پشت تلفن صدای‌شان را می‌شنویم. وندی ظاهرا کسی را ندارد. چیزی هم ندارد که بماند. برای همین با هوندا اکورد مدل 1988 و لوسی، سگ قهوه‌ای وفادارش راه افتاده به سمت آلاسکا. پول کم دارد برای این سفر دراز. تا انتها متوجه نمی‌شویم چرا از همه چیز گذشته و آواره شده. برای فرار از مردم؟ فرار از زخم‌های درون؟ مهم هم نیست. مهم این است که از همه چیز گذشته و خودش مانده و سگش و یک ماشین عتیقه.
فیلم، برشی را نشان می‌دهد که وندی با یک ماشین از کار افتاده در شهر گرفتار می‌شود. برای خرید غذای لوسی دزدی می‌کند، به دام می‌افتد و وقتی پس از چند ساعت بازمی‌گردد، لوسی وفادار دیگر مقابل فروشگاه منتظرش نایستاده. او شهر و جنگل‌های اطراف شهر را زیر و رو می‌کند برای یافتن لوسی. عاقبت به کمک نگهبان پیر که تنها همدم او در شهر از ریخت افتاده است، لوسی پیدا می‌شود. اما زمانی که فهمیده ماشینش قابل تعمیر نیست. سراغ لوسی می‌رود، برای آخرین بار با او بازی می‌کند و وقت وداع قول می‌دهد که بازگردد. بعد تنها راه می‌افتد و به سوی سرنوشت می‌رود.
وندی و لوسی درباره همین است؛ برای رفتن باید از همه چیز بگذری. باید همه چیز را از دست بدهی تا رفتن معنایش کامل شود.

+ نوشته شده در 88/01/07ساعت 12:43 توسط علی مصلح |