گلشيفته فراهاني ممنوعالخروج شداینجا مملکت کوتولههاست و سیاست رایج، متوسط سازی و کوتوله پروری. پیشنهاد میشود پس از بازگشت فوتبالیستهای لژیونر به میهن اسلامی، آنها نیز ممنوعالخروج شوند. به هر حال دولت، دولتِ عدالت محور است و ظلم بالسویه همانا عدل!
مرتبط:بازتاب خبر در رویترز
+
نوشته شده در
87/05/30ساعت 17:27 توسط علی مصلح
|
پریشب توی یک کتاب این جمله رو خوندم:
زنها فقط در دو حالت به اشتباهشان اعتراف میکنند: حالت اول، وقتی چیزی از تو بخواهند. حالت دوم، وقتی وسط تابستان برف ببارد.
+
نوشته شده در
87/05/27ساعت 23:14 توسط علی مصلح
|
مثل این که رسما باید کرکره را پایین بکشیم و دنبال شغل دیگری باشیم. خرداد 85 که
روزنامه ایران توقیف شد، گفتیم دعوای دو جریان داخل دولت بر سر
ایرنا است. دو ماه پیش که
تهران امروز را بستند، گفتیم قضیه مشکوک است و آن ویژهنامه کذایی شاید برای این منتشر شده که روزنامه را توقیف کنند و از این حرفها. ولی حالا که
همشهری جوان توقیف شده، چطور باید توجیه کرد؟ وقتی ما در موسسه عرض و طویلی مثل همشهری هم امنیت شغلی نداشته باشیم، باید چه کنیم؟ سرمان را بگذاریم زمین و ریق رحمت را سر بکشیم؟
مثالهایی که زدم همه از رسانههایی بود که آقایان اصولگرا اداره میکردند. تکلیف آن طرفیها که روشن است.
لعنت به این وضعیت و لعنت به همه مسببان ترسو و فرصتطلب و فرصتسوزی که چنین نانی را در سفره ما گذاشتند.
+
نوشته شده در
87/05/24ساعت 11:31 توسط علی مصلح
|
این عکس
بچه سر راهی یک ماهه ماست:

+
نوشته شده در
87/05/21ساعت 21:26 توسط علی مصلح
|

به نظر شما چطور میشود برای یک سریال مشهور که همه دنیا آن را دیدهاند، ویژهنامه 48 صفحهای تمام رنگی درآورد و نام سریال را اشتباه ترجمه کرد؟ آنقدر در ایران همه گفتهاند و نوشتهاند
Lost که فراموش شده نام درست سریال
The Lost است.
تا آنجا که سواد اندک بنده قد میدهد،
The علاوه بر آن که حرف تعریف معین است، کاربردهای متنوع دیگری هم دارد؛ یکی از این کاربردها آن است که وقتی پیش از برخی اسامی یا صفتهای مفرد قرار میگیرد، آنها را به جمع تبدیل میکند. مشهورترین مثالش The Dead است که معنای مردگان میدهد، نه مرده.
از طرف دیگر دوستان منتشر کننده ویژهنامه -که انشاءالله سریال را دیدهاند- حتما باید بدانند یک گروه در جزیره گم شدهاند، نه یک نفر و طبیعی است که نام سریال باید
گمشدگان باشد، نه
گمشده.
نکته:مطمئنم
حسین با این پست هم حال میکند، ولی واقعیت این است که این همه سهلانگاری و شلختگی در مطبوعات حال آدم را بد میکند. هرقدر میخواهم بیخیال شوم، نمیشود. نکته مهم -که خسته شدهام آنقدر نوشتهام- آن است که وقتی کتابی یا نشریهای -هر چیزی- به شکل رسمی منتشر میشود، به تاریخ و آرشیو میپیوندد و در آینده عدهای میگردند، پیدا میکنند و ارجاع میدهند. همانطور که ما امروز همین کار را میکنیم و اغلب از تفاوتهای عجیب و غریب در منابع مکتوب فارسی زجر میکشیم. سهلانگاری امروز ما تاریخ آینده را تغییر میدهد. البته در این مورد خاص، بیسوادی ما را به رخ آیندگان میکشد. جان هرکه دوست دارید، دقت کنید!
پینوشت:بله دوستان! در اسم سریال
The وجود ندارد. اتکا به حافظه و پیری زودرس این بلا را سر آدم میآورد. بخصوص که تازه فصل اول را دیدهام! اما باز هیچجوری توی کتم نمیرود که نام سریال را باید
گمشده ترجمه کرد. شاید در فصلهای بعدی اتفاقهایی میافتد که من بیخبرم. ولی چون وقتی فصل اول را میساختهاند، اسم را انتخاب کردهاند و خبر نداشتهاند که کار سریال اینقدر میگیرد که چندین فصل دیگر هم ساخته میشود، احتمالا اسم سریال با توجه به اتفاقهای فصل اول انتخاب شده است.
بله، درباره The اشتباه کردم و آدم عاقل باید اشتباهش را بپذیرد. اما نظر گذاشتن این پست را بستم، چون به جز چند دوست و رفیق و همکار که متمدنانه نوشته بودند، اراذل وبلاگستان جایی و بهانهای برای لجنپراکنی پیدا کرده بودند و راستش حوصله نداشتم تا چند روز گلواژههای افرد مذکور را بخوانم و پاک کنم.
ضمنا دیدن فصل اول سریال یک بار دیگر ثابت کرد «جو گیری» درد بدی است.
گمشدگان یا
Lost سریال خوب و خوشساختی است، اما واقعا آنقدرها هم خارقالعاده نیست. در روایتش از یک فرمول قدیمی و درعین حال کارآمد استفاده کرده که تماشاگر را با خودش میبرد. تعدد شخصیتها و حوادث باعث میشود تماشاگر آن فرمول را فراموش کند و البته این هم هنری است برای خودش. اما مشکل این است که یقه آدم را نمیگیرد و رسوب نمیکند. اعتراف میکنم تاویلهای عجیب و غریب درباره آن را نمیفهمم. البته باید مفصل دربارهاش نوشت که اینجا و حالا جایش نیست.
ضمنا من مجله را فقط روی کیوسک دیدم و تا همین حالا هم نمیدانم چه کسانی زحمت آن را کشیدهاند. گفتم که همکاران دچار سوء تفاهم نشوند. نکتهای به نظرم آمد و نوشتم.
+
نوشته شده در
87/05/21ساعت 14:50 توسط علی مصلح
|
پس از همه فشارهای اخیر، تصور میشد که انتخابات انجمن صنفی روزنامهنگاران با حضور گسترده اعضا برگزار شود. اما باز هم مجمع عمومی به حد نصاب نرسید.
برداشت اول:این که یک تشکل صنفی فراگیر که اعضایش روزنامهنگار هستند و باید نسبت به حقوق صنفی خود بیش از سایر صنفها آگاهی داشته باشند، تا این حد نسبت به سرنوشت صنف بیتفاوت هستند، دردناک است. این برمیگردد به ماهیت فعالیت صنفی در زمینه فرهنگ. خانه سینما و خانه تئاتر هم در سالهای فعالیتشان با مشکلات مشابهی روبهرو بودهاند. یادمان هست شورای مرکزی انجمن بازیگران خانه سینما به دلیل بیعلاقگی اعضای شناخته شده و مشهور به فعالیت صنفی، چند سال در اختیار بازیگران درجه چندم و سیاهی لشکرها بود و به همین دلیل در سلال 83 هیات مدیره خانه سینما آن را منحل و با تعیین هیات موسس جدید، همه چیز را از نو آغاز کرد.
برداشت دوم:انجمن صنفی روزنامهنگاران به دلیل ناتوانی هیات مدیرهاش در احقاق حق اعضا در سالهای اخیر، با بیمهری اعضا مواجه شده است. البته کسی توقع ندارد انجمن در برابر حاکمیت، قدرت دفاع از اعضایش را داشته باشد. اما در برابر کارفرمایان مطبوعات چطور؟ کافی است دوستان کمی فکر کنند و به یاد بیاورند که روزنامه شرق -به عنوان معتبرترین روزنامه منسوب به جریان اصلاحات- در طول مدت فعالیت خود چه مقدار حقوق مادی نویسندگان خود را پایمال کرد. این در حالی بود که تعداد قابل توجهی از اعضای هیات مدیره انجمن یا عضو شورای سردبیری این روزنامه بودند یا از نویسندگان ثابت و صاحب قدرت آن. مضحک است که باور کنیم اعضای هیات مدیره انجمن از رویه مدیران روزنامه بیخبر بودند. شرق تنها یک نمونه بود که در صدر فهرست روزنامههای بیتفاوت به حقوق کارکنانش قرار میگیرد. در میان جماعت روزنامهنگار مشهور است که روزنامههای دوم خردادی مثل آب خوردن حق و حقوق نویسندگانشان را بالا میکشند. دوستانی که در این سالها پای ثابت هیات مدیره انجمن بودند مدام حجت و دلیل و آمار میآورند که ما چنین کردیم و چنان. اما همه میدانند کارنامه انجمن درباره موضوع مورد اشاره چقدر سیاه است. با این حساب، واقعا چرا اعضای هیات مدیره انجمن توقع دارند اعضا برای به قدرت رسیدن دوباره آنها سینه چاک بدهند؟ بیتفاوتی نسبت به سرنوشت انجمن صنفی روزنامهنگاران مدل کوچکی است که نشان میدهد چرا اصلاحطلبان طی سه سال گذشته و با وجود تمام مشکلات موجود در کشور، در جلب اعتماد رای دهندگان ناکام ماندهاند.
+
نوشته شده در
87/05/19ساعت 14:37 توسط علی مصلح
|
امشب مراسم «بله برون» پسرخالهام بود. برای من که برادر ندارم، او به خاطر این که 12 سال همسایه بودیم و با هم بزرگ شدیم، مثل یک برادر کوچکتر است، شاید هم نزدیکتر. رازهای نهان زیادی در همه این سالها داشتیم و رابطهمان به شکل غریبی از حسادت ازلی و ابدی برادری (هابیل و قابیل را که یادتان هست؟) خالی بوده.
محمدعلی دو سال از من کوچکتر است. او در میان نوهها، از من و پسر داییام که بزرگتر هستیم، سبقت گرفت و امشب با آن صیغه محرمیت که جاری شد، عملا -به اصطلاح- به جمع مرغها پیوست.
الان حس عجیبی دارم. از یک طرف خوشحالم که زندگیاش نظم میگیرد و تکلیفش روشن شده، اما از طرف دیگر میدانم که رابطه سابق از دست رفت. آنقدر پیچیده است این حس، که نمیدانم چطور با آن کنار بیایم. فقط میدانم تنهاتر از قبل شدم و البته وقتی در آن کت و شلوار نقرهای کنار عروسش نگاهش میکردم، عجیب احساس پیری کردم. واقعیت دارد که وقتی یک عزیز کمسنتر وارد مرحلهای میشود که تو نشدهای، این حس سراغت بیاید.
نکته مسخره ماجرا این بود که چندین نفر در طول آن چند ساعت آرزوی خود برای «سر و سامان گرفتن» بنده را توی صورتم بیان کردند. در برابر آنها که رودر بایستی داشتم، از همان لبخندهای احمقانه ساختگی میزدم و تشکر میکردم و در مقابل صمیمیترها به شوخی میگفتم: «از ما دیگه گذشته» یا «نفرین میکنین؟!».
یک نفر که نخواهد «قاطی مرغها شود»، در مراسم این شکلی با این اظهار نظرها چه باید بکند؟ امشب واقعا مصائب دختران دم بخت را با تمام وجود حس کردم! البته نوه ارشد بودن چنین دردسرهایی دارد. امیدوارم دیگر پسرانِ فامیل عجله نکنند و حقیر را از ابراز آرزوی «سفید بختی» اطرافیان تا مدتی نجات دهند. آمین!
+
نوشته شده در
87/05/18ساعت 2:54 توسط علی مصلح
|
داشتم توی گوگل ریدر مطالب
شهروند امروز را میخواندم، یک چیزی به ذهنم رسید که به نظرم رسید بد نیست اینجا بنویسم. بخصوص که فصل بازیهای انتخاباتی هم از راه رسیده است.
به نظرم یکی از مشکلات بزرگ اصلاحطلبان در سه سال گذشته، تکرار ملالآور تحلیلهای سیاسی و اجتماعی از زبان آدمهای تکراری است. شهروند امروز به عنوان یک هفتهنامه -و نه روزنامه- قرار است تریبون تئوریک اصلاطلبان و محل تغذیه فکری هواداران آنها باشد (وقتی کتابخوانی جامعه به صفر میل میکند، طبیعتا یک هفتهنامه باید جور کتابها را بکشد). اما کافی است به شکل تصادفی ده شماره پیاپی این مجله را انتخاب کنید و ببینید تولید فکر از زاویه دید چه کسانی ارائه میشود. تعداد افراد خیلی محدود است و از آن بدتر این که پیش از خواندن نوشته میتوان با احتمال بالایی محتوا را پیشبینی کرد. آخرین نمونه،
مصاحبه با مصطفی تاجزاده و سعید حجاریان بود. مقالهها هم تقریبا همین مشکل را دارند و البته همه مشکل به گردانندگان شهروند امروز برنمیگردد.
به عنوان یک شهروند ناامید از اصلاحطلبان -و نه لزوما اصلاطلبی- فکر میکنم خوانندههای جوانتر این مجله خیلی زودتر از ما دچار این مشکل میشوند. اواخر دهه 1370 که دوم خردادیها در اوج بودند، آنقدر روزنامه و مجله بود و ما چنان بمباران میشدیم -و البته هیجانزده بودیم- که متوجه این حرفهای تکراری از آدمهای تکراری نمیشدیم. اما حالا سرجمع سه روزنامه اصلاحطلبِ دچار خودسانسوریِ وحشتناک هست و احتمالا یکی دو مجله. اینترنت هم که جای خوراک فکری دادن نیست و مطالب 16+ و 18+ خیلی بیشتر از مطالب جدی خواننده دارند.
از طرف دیگر وقتی جریانی که قرار است یک جوان طرفدارش باشد و به خاطرش پای صندوق رای برود، به هزار و یک دلیل مدام شکست میخورد، واقعا چه عاملی میتواند طرفدار موصوف را علاقهمند نگه دارد؟
اگر شهروند امروز قرار است تریبون تئوریک جریان اصلاحطلبی باشد، این جریان به لحاظ تئوریک به شدت فقیر است و احتمالا باید برایش فکری کرد.
+
نوشته شده در
87/05/08ساعت 3:20 توسط علی مصلح
|

پایان
کفاره تکاندهنده است، بیرحمانه. این که خالق اثر بعد از رساندن عاشق و معشوق به هم تصمیم بگیرد به تماشاگر بگوید آن وصال یک تخیل بود و حالا بیایید با واقعیت تلخ کنار بیایید. این ظاهرا باید یک تمهید سینمایی کلیشهای برای غافلگیر کردن تماشاگر باشد. اما شخصیت برایونی به این غافلگیری منطق دراماتیک میدهد. او آدم خیالپردازی است و اتفاقا فیلم با همین نکته آغاز میشود و نطفه فاجعه با همین خیالپردازی او بسته میشود. پس وقتی او برای رهایی از عذاب وجدان بازگشت رابی نزد سیسیلیا را تخیل میکند، منطق درونی فیلم خدشهدار نشده است.
جذابترین و کلیدیترین شخصیت
کفاره همین برایونی است. شخصیتی که سه بازیگر به آن جان میدهند و نخ تسبیح روایت عجیب فیلم نیز هست. سوال اساسی این است که آنچه ما میبینیم، روایت دانای کل است یا روایت تخیلآمیز برایونی از آنچه بر رابی و سیسیلیا میگذرد؟ آیا فیلم در واقع همان کتاب آخر برایونی است؟ سازندگان این نکته را در ابهام میگذارند و همین ابهام به یکی از ویژگیهای مهم
کفاره تبدیل میشود.
اما تماشاگر فیلم با کفاره کدام گناه روبهرو است؟ دروغی که رابی و سیسیلیا کفارهاش را به قیمت جانشان میدهند؟ به نظر میرسد گناه اصلی، حسادت برایونی به عشق خواهرش است که باید با عمر طولانی و حافظهای که رو به زوال است، تاوان آن را بپردازد.
+
نوشته شده در
87/05/03ساعت 20:35 توسط علی مصلح
|
دیشب که رسیدم خانه، میخواستم قسمت دوم
استخوان کوچکِ ظالم را بنویسم. ولی واقعا حسش نبود. اما ماجرا از آن هم سوررئالتر است.
ساعت شش و نیم عصر دیروز وقت دندانپزشکی داشتم و وقتی رسیدم، برق نبود. در تاریکی نیم ساعتی نشستم تا برق آمد. قرار بود آخرین دندان آسیاب بالا که یک هفته پیش تراشیده و پانسمان شده بود، دیروز عصبکشی شود. دکتر آمپول را زد و بعد از چند دقیقه شروع کرد. من بار اولم بود که امر خطیر عصبکشی را تجربه میکردم و اضطراب داشتم. بخصوص با آن صدای سوهانی که روی دندانهایم میرفت و سوزنهایی که حسشان نمیکردم، اما میدانستم چند سانتیمتری در لثه بیچاره فرو میروند. هنوز اعصاب استخوان کوچک لعنتی کاملا کشیده نشده بود که برق دوباره رفت! نزدیک بود خودم را خیس کنم. ولی دکتر مجرب از دستیار محترمه یک عدد چراغقوه خواست و بعد از نصب آن با چسب نواری روی نورافکن بالای سرم کار را ادامه داد. وقتی دید من با دهان باز (!) نگاهش میکنم، شروع کرد به شوخی کردن و این که نیاز مادر ابتکار است و از این حرفها.
دکتر در آن نور ملایم کارش را با مهارت تمام کرد و گفت صبر کن تا برق بیاید. متاسفانه عمل پر کردن استخوان ظالم بدون نیروی برق امکانپذیر نبود. حدود بیست دقیقه بعد برق آمد و خوشبختانه بیحسی ناشی از آمپول نپریده بود و خلاصه کار اعصاب دندان خیرهسر تمام شد.
نتیجهگیری اول: با توجه به افزایش خطر قطع برق تا اطلاع ثانوی یا اصلا دندانپزشکی نروید، یا در شرایط اضطراری از مراجعه به دندانپزشکان ناشی خودداری کنید.
نتیجهگیری دوم: تا به حال دوبار از خطر ناشی از حضور در دندانپزشکی جان سالم به در بردهام. به احتمال قریب به یقین، در برخورد با خطر سوم ناشی از حضور در دندانپزشکی جان به جانآفرین تسلیم میکنم.
نتیجهگیری سوم: حالا واقعا داستان رابینسون کروزوئه را باور میکنم.
نتیجهگیری چهارم: با توجه به این که به جز من، بلاگرهای محترم دیگری هم این روزها با تجربیات محیرالعقولی در زمینه قطع برق مواجه شدهاند، بد نیست بزرگان وبلاگستان آستینی بالا بزنند و یک بازی وبلاگی در باب تجربیات قطع برق را آغاز کنند. میشود اسمش را گذاشت «بازی برقرفتگی». فارغ از لذت بازی، به هر حال آرشیو میشود و برای نسلهای آینده هم آموزنده است.
+
نوشته شده در
87/05/02ساعت 18:5 توسط علی مصلح
|