سنگ در بركه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد
عشق بر شانهی هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه به هم میریزد
آنچه را عقل به یك عمر به دست آورده است
عشق یك لحظهی كوتاه به هم میریزد
آه، یك روز همین آه تو را میگیرد
گاه یك كوه به یك كاه به هم میریزد *
* از فاضل نظری
پینوشت: لذت خواندن این غزل عالی را مدیون علیرضا بندری هستم.
در سین سیتی جای خیر و شر عوض شده است. پلیسها و سناتورها و كشیشها نمایندگان شر هستند و درعوض، فاحشهها و آدمكشهای روانی و فراری نمایندگان خیر. دو پلیس درستكار در كل فیلم وجود دارند كه هر دو كلكشان كنده میشود. این یعنی خیر در جبهه شر جایی ندارد.