تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
مرگ آرتور سی. کلارک مرگ تخیل و رویاست. او در نود سالگی در آپارتمانش در سری‌لانکا درگذشت و نویسندگان و علاقه‌مندان ادبیات علمی-تخیلی را یتیم کرد. او در داستان‌هایش بارها آینده را پیش‌بینی کرد که چندتایی از آنها تحقق یافت و گذشت زمان نشان خواهد داد سایر پیش‌بینی‌هایش هم درست از آب درمی‌آید.
او به استنلی کوبریک پیوست تا هردو در فضای لایتناهی به یاد 2001: یک ادیسه فضایی سیر کنند. او این سال‌های آخر را فلج بود، اما دست از کار نکشید و آخرین کارش آخرین برهان به زودی منتشر می‌شود.
جالب است که فرشته مرگ به او هم مانند کوبریک اجازه نداد که انتشار آخرین اثرش را ببیند و امروز ساعت 10:30 صبح، آخرین ادیسه آرتور سی. کلارک را رقم زد.

تکمله:
روز اول سال نو هم خبر آمد که پل اسکافیلد، بازیگر مشهور انگلیسی در سن ۸۶ سالگی مرد. حتما او را در نقش سر توماس مور در مردی برای تمام فصول یادتان هست. واقعا که چه می‌کنه این عزرائیل!

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 11:56  توسط علی مصلح  | 
«جاده جهنم با نیات خوب سنگفرش شده است.»
دردناکه، ولی متاسفانه حقیقت داره.

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 20:29  توسط علی مصلح 
از این روزهای آخر سال متنفرم. از بوی بهار، از شکوفه زدن شاخه‌ها، از خرید آخر سال، از خانه تکانی، از ترافیک، از بوی عیدی، از بوی توپ، از صدای ناله گربه‌ها، از مسافرت پیش رو، از تعطیلات مزخرف، از فیلم‌های تکه‌پاره تلویزیون، از عید دیدنی، از لباس‌های نوی این مترسک‌های متحرک توی خیابان‌ها... از همه چیز، همه چیز متنفرم.
واقعا چرا باید هر دوازده ماه یک بار همه چیز برگردد به نقطه صفر؟

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 15:45  توسط علی مصلح 
بعضی روزها هست که آدم نباید از خواب بیدار شود. باور کنید امروز هم مثل همه این بیست و چند روز نمی‌خواستم بیدار شوم. اما از آنجا که دنیای مادی همه‌اش شده یک دهن‌کجی بزرگ، به جای یک بار، دو بار از خواب بیدار شدم.
نه، اشتباه نکنید! پارانویا نگرفته‌ام، حداقل نه آن‌قدر که توهم دو بار بیداری بزنم. دچار خواب در خواب هم نبودم. همه ماجرا برمی‌گشت به یک تکه استخوان سفید در گوشه سمت چپ فک بالایم. به این استخوان لقب «دندان عقل» داده‌اند. لابد چون وقتی بی‌قرار می‌شود، عقل را از سر صاحبش می‌پراند. آن‌قدر که باید به جای یک بار، دو بار از خواب بیدار شود. من حتی الان هم با این وضعیت جدید، وجه تسمیه بهتری پیدا نمی‌کنم.
دندان لعنتی یک سال وخرده‌ای بود که بوی الرحمنش بلند بود. از همان روز در تابستان سال پیش که سوراخ شد و بعد به تدریج خرد شد و بیرون آمد یا با لقمه‌های غذا به اندرونم لغزید. طبیعی است که با این چیزها مشکلی نداشتم. پس دلیلی هم نبود برای اولین بار طی 28 سال گذشته بخواهم راهم را به سمت مطب دندان‌پزشکی کج کنم و زیر آن دستگاه‌های نفرت‌انگیز بخوابم.
اما از یک ماه پیش فهمیدم که این شتر به زودی در خانه من هم می‌خوابد. از وقتی درد شروع شد. درد جهنمی. به معنای واقعی. آن‌قدر که مطمئنم در جهنم، هر درد فیزیکی باید از این جنس باشد. از گوش‌درد هم دردناک‌تر است!
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. به همین دلیل توقف شتر مذکور را مدام عقب انداختم تا این که کار به بی‌خوابی کشید. سه -شاید هم چهار- شب بود که از درد خواب نداشتم. دندان لعنتی از نیمه‌شب شروع می‌کرد و تا وقتی مطمئن نمی‌شد نور صبح از لابلای پرده‌های تیره به قلمرو صاحبش وارد شده، عقب نمی‌کشید. امروز دیگر شورش را درآورد. نیمه‌شب که شد، متوجه شدم زیاد درد نمی‌کند. با خوشحالی از این که روی استخوان حقیر را کم کرده‌ام، خواب را احضار کردم. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. باور کنید! اما با صدای اذان بیدار شدم. اول فکر کردم ظهر شده و خوشحال شدم. اما وقتی چشمانم را باز کردم و دیدم از نور خبری نیست، واقعیت روی سرم هوار شد. امکان نداشت صدای اذان مغرب باشد. من خوش‌خواب هستم، اما نه این‌قدر. واقعیت بد بعدی این بود که یک چیزی نصف سر و صورتم را فلج کرده بود. خود لعنتی‌اش بود. استخوان سفید کوچک گوشه سمت چپ فک بالایم. معلوم بود که حمله نهایی‌اش را آغاز کرده. چون کار از درد گذشته بود. رسما نیمی از صورتم فلج شده بود. انگار که دندان آهن باشد و به فاصله یک متری‌ام، یک آهن‌ربای غول‌آسا. دندان با همه درون صورتم می‌خواست بیرون بزند و چون نمی‌توانست، فلجم کرده بود.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. منتظر شدم تا حمله بی‌رحمانه لحظه‌ای متوقف شود و تا وقتش رسید از رختخواب بیرون پریدم تا سپر مدافعم را علم کنم. درست حدس زده‌اید. دارم از قرص استامینوفن با طعم کدئین حرف می‌زنم. به سرعت سه عدد قرص را با یک لیوان آب از مرز جبهه جنگ عبور دادم و بلعیدم. سر جایم برگشتم و خرسند از این ضد حمله به خواب رفتم. به این امید که تا مدت‌ها بیدار نشوم. اما زودتر از چیزی که فکر می‌کرم، سپر مدافع فرو ریخت. این بار صبح شده بود. به ساعت بالای سرم نگاه کردم. باورم نمی‌شد که سپر خیانت‌کار فقط دو ساعت و نیم دوام آورده و حالا مرا در معرض حمله سخت استخوان لعنتی، بی محافظ رها کرده است. نیروی مغناطیسی داشت کله‌ام را می‌ترکاند. حالا سمت راست صورتم هم بی‌حس شده بود.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. اما هرکس محدودیت‌های خودش را دارد. طبیعی است که کوتاه آمدم و به سرعت خودم را به نزدیک‌ترین مطب دندان‌پزشکی رساندم، برای اولین بار پرونده تشکیل دادم، با درد منتظر نوبتم شدم، وقتش که رسید، رفتم زیر آن دستگاه نفرت‌انگیز خوابیدم، بی‌حس شدم و به وسیله یک ابزار فلزی ترسناک و عضله‌های دندان‌پزشک محترم از شر استخوان ظالم راحت شدم.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. اما این پایان خوشِ داستان نبود. دندان جهنمی وقتی فهمید که از پس جنگ‌افزار دندان‌پزشک محترم برنمی‌آید و با صدای خرد شدنی که هنوز توی سرم هست بیرون آمد، آخرین تک را زد. یک جور حمله انتحاری در آخرین لحظه. به محض این که بیرون آمد، انگار یک دکمه را فشار داد و طبیعی است که انفجاری در کار نبود. در عوض، خون دهانم را پر کرد. دندان‌پزشک محترم که انگار انتظار این حمله را داشت، از پشت ماسک سفیدش لبخند طمینان‌آمیزی زد که زیر نور کور کننده پروژکتور بالای سرش هم قابل رویت بود و با سوزن و نخ بخیه به جنگ آخرین حمله استخوان ظالم رفت. من هیچ چیز حس نمی‌کردم. فقط نخ و سوزن را می‌دیدم که می‌رود و می‌آید و خون ته گلویم را فرو می‌دادم. مزه‌اش بد بود و تمام مدت جراحی به این فکر می‌کردم که خون‌آشام‌ها عجب ذائقه افتضاحی دارند.
عملیات نخ و سوزن تمام شد و دندان‌پزشک محترم پس از چپاندن یک عدد گاز پنبه‌ای روی محل سابق استخوان مغلوب، مثل یک شوالیه فاتح خود را عقب کشید و ماسکش را داد پایین. لبخند اطمینان‌آمیز دیگری به من زد و وقتی مطمئن شد سرگیجه ندارم، از من خواست که به سرعت محل را ترک کنم تا عملیات متهورانه دیگری را بر ضد یک دندان ظالم دیگر آغاز کند.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. به راحتی در برابر غریبه‌ها -حتی اگر یک دندان‌پزشک قهرمان باشد- به ضعف اعتراف نمی‌کنم. به او دروغ گفته بودم که حالم خوب است. بیرون آمدم و مزه خون و سرِ سنگینم را نادیده گرفتم. اما وقتی داشتم از پله‌ها پایین می‌‌آمدم، این بار پاهایم -احتمالا با کمک سیستم عصبی و فشار خونم- به من خیانت کردند و من سقوط کردم.
من آدم سرسختی هستم. باور کنید. اما اینجا خیلی سرد است. نامردها از ترس گندیدن جسم من و هم‌قطاران جدیدم، دمای این سردخانه را زیادی پایین آورده‌اند. هرچند دقیقه یک‌بار به بدنم توی آن محفظه تنگ کشویی نگاه می‌کنم و با دیدن گیج‌گاه شکافته‌ام و رد خونابه اطراف دهانم، حالت تهوع به من دست می‌دهد. اگر فکر می‌کنید ارواح نمی‌توانند بالا بیاورند، سخت در اشتباه‌اید. روح همسایه سمت چپ من که زیر کامیون رفته، آن‌قدر بالا آورده که کف سردخانه یک دریاچه رنگارنگ بدبو راه افتاده و کفش‌هایم وقتی راه می‌روم چلپ چلوپ صدا می‌دهند. الان دارم فکر می‌کنم که کاش وقتی داشتم می‌مردم، ته کفشم سوراخ نبود. صدای استخوان کوچک را می‌شنوم که از برزخ به من می‌خندد و با طعنه می‌گوید سرعت اینترنت در برزخ اتمی است. مگر این که دستم بهش نرسد. اولین کاری که می‌کنم، این است که زیر پا لهش می‌کنم و صدای خرد شدنش را در سرم نگه می‌دارم.
من و هم‌قطارانم منتظر کفن و دفن‌ایم و من خجالت می‌کشم به آنها بگویم که از دفن شدن می‌ترسم. بخصوص از آن سنگ بتونی بزرگ که روی قبر می‌گذارند. اسم همه‌مان در فهرست انتظار نکیر و منکر ثبت شده و کار دیگری جز انتظار کشیدن از دست‌مان برنمی‌آید. من از مردن نمی‌ترسیدم. در تمام این بیست و چند روز آرزویش را داشتم، اما باید اعتراف کنم غافلگیر شدم. چند کار کوچک بود که باید انجام می‌دادم تا با وجدان راحت‌تر بیایم اینجا. مثلا این که به مادرم بگویم وقتی مردم، این‌قدر بی‌قراری نکند. چون من همیشه از این که او برود و من بمانم، می‌ترسیدم. از پدرم تشکر کنم که هیچ‌وقت ناراحتی‌اش از من را به رویم نیاورد. از خواهرهایم عذرخواهی کنم که نتوانستم کاری برای‌شان انجام دهم و البته از فرشته کوچکم که الان گوشه اتاقش مثل یک گربه معصوم خودش را جمع کرده و خوابیده، بخواهم واقعا حلالم کند.
البته حسرت نمی‌خورم. یادتان که هست؟ من آدم سرسختی هستم. ضمنا اینجا فرصت حسرت خوردن نیست. فقط دارم فکر می‌کنم بعضی روزها هست که واقعا آدم نباید از خواب بیدار شود.

+ نوشته شده در  86/12/23ساعت 2:27  توسط علی مصلح  | 
دیشب حدود ساعت 3 صبح که از بی خوابی داشتم کانال‌های ماهواره را بالا پایین می‌کردم، در شبکه «اسلوونی 2» یک فیلم لبنانی پیدا کردم. البته حدود 20 دقیقه آخرش بود. بعد که گشتم، متوجه شدم اسم فیلم یک روز عالی است، محصول 2005 لبنان، فرانسه و آلمان.
از جایی که دیدم، پسر جوان (مالک) آمد بالای سر مادرش که خوابیده بود. او را نوازش کرد و بعد رفت توی اتاق خودش. از سر بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون را بالا پایین کرد (مثل من!) و بعد یک پیام به تلفن همراهش رسید و حرکت کرد. رسید به یک دیسکو و وارد شد، انگار دنبال کسی می‌گردد. دختر جوان زیبایی را دید که داشت می‌رقصید. جلوتر رفت و به او خیره شد. دختر او را دید و اول خشکش زد. به نظر می‌رسید رابطه‌ای بوده که به انتها رسیده. دختر (زینا) از شوک که درآمد، نگاه چپ چپی انداخت و رفت آن طرف دیسکو. پسر دنبالش رفت. جر و بحث‌شان شد. حال پسر خراب شد و آمد روی یکی از مبل‌های کنار دیوار از حال رفت. دوربین روی دختر ماند و او پس از یک مکث طولانی، انگار که نظرش عوض شده باشد، رفت سراغ پسر و با نوازش و بوسه او را سر حال آورد.
کات به داخل ماشین پسر؛ عشق‌بازی در حال رانندگی. آن‌قدر که هر لحظه این هراس بود که تصادف کنند و همه چیز نابود شود. بعد زدند کنار و ادامه عشق‌بازی. دختر لنز داشت و انگار که تکان خورده باشد، لنز را درآورد. بعد کات شد به نمای دو نفره که پسر رانندگی می‌کرد و دختر به او تکیه داده بود و سیگار می‌کشید. چند بار نمای زاویه دید دختر را می‌دیدیم که لنز نداشت و همه چیز را فلو می‌دید؛ رنگ‌ها و نورها در هم رفته بودند...
کات به پسر که درب و داغان روی آسفالت، کنار ماشین نشسته بود. ظاهرا همه چیز توهم پسر بود. او داخل ماشین برگشت. متوجه جعبه لنزهای دختر شد که کف ماشین افتاده بود. (احتمالا از قبل که ندیده بودم یا شاید تلاقی واقعیت و رویا). لنزها را داخل چشم‌هایش گذاشت. حالا پسر داشت همه چیز را فلو می‌دید؛ رنگ‌ها و نورها در هم رفته بودند... فیلم تمام شد.
تجربه عجیبی بود. خیلی عجیب.

تکمله:
خلاصه داستان فیلم: مالک، مرد جوان 26 ساله که از اختلال خواب رنج می‌برد، در تسخیر اوهامش از زینا، دوست دختر سابقش است. در همین حال مادرش، پس از 15 سال همچنان انتظار بازگشت همسرش را می‌کشد که در جنگ داخلی لبنان ناپدید شده است.

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 4:6  توسط علی مصلح 

در رگ‌های من جای خون، دود جریان دارد. یک دود غلیظِ آبی. مثل یک موجود بیگانه که اگر به سرش شلیک کنند، جای فوران خون، مغزش دود می‌شود و به هوا می‌رود. قلبم متورم شده و می‌خواهد از جلو و عقب سینه‌ام بزند بیرون. شرط می‌بندم به خاطر همان دود است که لحظه به لحظه فشارش بیشتر می‌شود. مگر قدرت قلب من چند اسب بخار است؟
از نوک انگشتهایم بخار بلند می‌شود. نمی‌بینمش، اما احساسش می‌کنم. به غلظت آن دود نیست، اما به هر حال هست. بویش را می‌فهمم. همان بویی است که از سر تا پایم می‌پیچد و با ذره‌های هوا از ریه‌هایم بیرون می‌ریزد.
رنگ‌دانه‌های موهایم دارند می‌پلاسند. صدای فریادشان را می‌شنوم و کاری از دستم برنمی‌آید. چه اهمیتی دارد؟ سیاه یا سفید؟ رنگ‌ها چه اهمیتی دارند؟
دیشب خواب دیدم رفته‌ام افغانستان. اسپریم را نبرده بودم. سرفه می‌کردم و دود می‌پاشید توی صورت‌های چروکیده و پرموی افغان‌ها. یک شهر مرزی کوچک بود با خیابان‌های خاکی. زیر پایم، خاک ترد بود و بی‌رنگ. من دنبال کسی بودم که کار همراهانم را درست کند. رفتم توی یک قهوه‌خانه کهنه و دودِ توی فضا تا مرا دید، فرار کرد. آدم‌ها هرچه به قلیان‌های‌شان پک می‌زدند، دودی در کار نبود. لبخند کریهی زدم و هوای تو ریه‌هایم را دادم بیرون. آدم‌ها جیغ زدند و رفتند. لبخندم پهن‌تر شد.
بعد توی یک قطار بودم. مثل قطارهای تونل وحشت شهر بازی‌ها. با همکلاسی‌های دانشگاه. بزرگ نشده بودند. همان شکلی بودند. توی یک جنگل ساکت جلو می‌رفتیم. اما هیجانی در کار نبود. حوصله‌ام سر رفت و پیاده شدم. باز اسپریم همراهم نبود. سرفه می‌کردم و گل‌ها پژمرده می‌شدند. سرفه می‌کردم و برگ درخت‌ها می‌ریخت. لبخند زدم. اما جرات نکردم هوای توی ریه‌هایم را بدهم بیرون. نگهش داشتم. داشتم خفه می‌شدم.
از خواب بیدار شدم، ولی جرات نداشتم چشمانم را باز کنم. هوا را دادم بیرون. منتظر شدم. اتفاقی نیفتاد. چشمانم را باز کردم. سقف نریخته بود. من توی همان دخمه همیشگی بودم. بلند شدم و پنجره را باز کردم. همه جا دخمه بود. این دخمه‌آباد فاسدتر از آن است که با دود درون من نابود شود.
قفس گوشه دخمه خالی بود و باز یادم افتاد فرشته کوچک من فرار کرده است. گریه‌ام گرفت. دود از چشمانم بلند شد.
در مجراهای چشم من جای اشک، دود جریان دارد. یک دود غلیظِ آبی.

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت 0:24  توسط علی مصلح 
ونسا: احتمالا پدر و مادرت نگران شدن که کجایی.
جونو: نه. منظورم اینه که من حامله‌ام. تو چه دردسر بدتری می‌تونم بیفتم؟ *

* از جونو

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت 9:43  توسط علی مصلح 
بتی: من می‌تونم هر زنی که تو می‌خوای باشم، جان. همه رویایی که همیشه داشتی. من دقیقا همونی هستم که تو می‌خوای؛ یه پا توی بهشت، یه پا توی جهنم. با من بیا، جان. خودت می‌دونی که می‌خوای.
جان: آره. می‌خوام. اما این کافی نیست! *

* The Unnatural Inquirer

+ نوشته شده در  86/12/12ساعت 8:14  توسط علی مصلح 
سنتوری را دیده‌ای و حالت بد است. فهمیده‌ای مهم‌ترین ویژگی فیلم مهرجویی همین است؛ حالت را «بد» می‌کند، به معنای واقعی. کارگردان مثل خود علی تا «ته خط» می‌رود و ویرانی او را تمام و کمال، وحشیانه و با سنگدلی تحمل ناپذیری نشان می‌دهد و از نابود کردن قهرمانش نه تنها هیچ ابایی ندارد، بلکه لذت هم می‌برد. این دو خط موازیِ وضعیت رو به زوال علی و روایت کارگردان حالت را «بد» می‌کند.
وقتی علیِ خانه به دوش در پارک نشسته و سوسیس سرخ می‌کند و آن آدم‌های نابود شده می‌آیند و علی سیرشان می‌کند و بعد همگی دارند جشن می‌گیرند و در تمام این مدت صدای چاوشی می‌آید، حالت «بد» می‌شود.
وقتی علیِ اصلاح شده دارد می‌خواند و یک لحظه رو برمی‌گرداند و هانیه را همان‌ جای همیشگی در ردیف جلو می‌بیند، حالت «بد» می‌شود. وقتی می‌بینی دوباره نگاه می‌کند و هانیه را نمی‌بیند، حالت «بدتر» می‌شود و دیگر نمی‌توانی جلوی اشک‌هایت را بگیری.
می‌دانی سنتوری شاهکار نیست. می‌دانی شعار می‌دهد. می‌دانی اجرای سکانس‌های کنسرت سردستی است. می‌دانی گاف زیاد دارد. اما چکار می‌توانی بکنی؟ حالت «بد» است، خرابِ خراب. این حالت را می‌خواهی چه کنی؟ پیش کی ببری؟ مرهم کجاست تنهایِ بی سنگ صبور؟

تکمله:
آخرین باری که حالم با دیدن یک فیلم ایرانی این‌قدر خراب شد، بهمن ۸۲ بود. وقتی بوتیک حمید نعمت‌الله را در سینما استقلال نشان دادند. همان سال، مهرجویی فیلم سرخوش مهمان مامان را در جشنواره داشت. او حالا ما را با فیلم جدیدش منقلب کرده. بعد از دیدن سنتوری بیشتر از این حرفم دفاع می‌کنم. مطمئنا نسخه تکه پاره فیلم نمی‌توانست چنین تاثیری بگذارد.

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 19:41  توسط علی مصلح 
- ببخشید.
- بخشیدم. همه جوونیمو بهت بخشیدم.

+ نوشته شده در  86/12/03ساعت 18:11  توسط علی مصلح