
1- این دوره هم تمام شد و ظاهرا بهترین فیلمهای جشنواره را از دست دادهام:
تنها دوبار زندگی میکنیم و
فرزند خاک. شاکیام. یازده روز رفتم و آمدم (البته از سر بیکاری) و نه تنها کشف و شهود خاصی در کار نبود، فقط اعصابم خرد شد و با رفقا و همکاران مرثیه سرایی کردیم. لعنت...
2- خوشبختانه روز آخر جشنواره یک غافلگیری نسبی وجود داشت.
ریسمانِ باز فیلم دوم مهرشاد کارخانی هرچند اثر کاملی نیست، اما فیلم نویی است؛ فضای جنوب شهر و کشتارگاه و آدمهای حاشیه نشینِ درب و داغان و یک موقعیت طلایی. میکاییل و عسکر، دو جوان همکار و همخانه -که کنتراست جالبی دارند- برای گذران زندگی در کشتارگاه کار میکنند. یک وانت قسطی خریدهاند و گاو و گوسفند و بز از میدان بار میزنند و به کشتارگاه میبرند. فروشنده ماشین -که به او بدهکار هستند- از آنها یک گاو برای قربانی کردن میخواهند و آنها مجبورند یک گاو نیم تنی بخرند و به شهر ببرند. موقعیت دو انسان و یک گاو در شهر بی در و پیکر و مدرنیته زده تهران واقعا طلایی است. فیلم پایان تراژیکی دارد؛ روبهروی پاساژ گلستان شهرک غرب، گاو از دستشان در میرود و به مردم حمله میکند. میکاییل مجبور میشود گاوی را که با بدبختی تا آنجا آوردهاند، بکشد و «حرام»ش کند.
ریسمان باز به جز این موقعیت محوری، چند داستانک فرعی خوب دیگر هم دارد، مثل فروختن لاشه گوسفندها به کشاورزان محلی برای دفن و «قوت» دادن به زمین و مردی که این لاشهها را مخفیانه بیرون میکشد و به یک رستوران بین راه میفروشد. کارخانی جنوب شهر و آدمهایش را خوب میشناسد و با یک جور همدردی دور از احساساتگرایی تصویرشان میکند. بزرگترین مشکل فیلم، نریشن است که از زبان میکائیل میشنویم و ظاهرا هنگام تدوین اضافه شده و البته به فیلم نمیچسبد. موسیقی هم از جنس فیلم نیست و واقعگرایی اثر را مخدوش میکند.
جالب است که فیلم در بخش مسابقه پذیرفته نشده بود، مثل خیلی از فیلمهای خوب این چند سال. کار جشنواره فجر به جایی رسیده که حضور نداشتن در بخش رقابتیاش دارد تبدیل به یک جور اعتبار میشود. مضحک است، اما نمیتوان کاری کرد.
3-
به همین سادگی هرچند برای اهالی ادبیات دستمالی شده و دمُده به نظر میرسد، اما برای اولین بار در سینما تصویری نسبتا کامل از یک زن میانسال خانهدار و مصائب زندگی روزمره او ارائه میدهد. موضوع سهل و ممتنعی است که سینماگران ایرانی کمتر خواستهاند یا توانستهاند به آن بپردازند. فیلم هرچند کمی لُخت به نظر میرسد، اما تصویری چند بعدی از شخصیت محوریاش و البته مشکلات او ارائه میدهد و این کار کوچکی نیست. به همین سادگی چند موقعیت دراماتیک درخشان دارد، مثل دوگانگی پسر زن میان خانه و محیط بیرون که ناخواسته باعث تحقیر مادرش میشود. این حس حقارت عالی درآمده و با تمام وجود میتوان حسش کرد.
4-
خواب زمستانی فیلم کشدار و خنثایی است. میتوان برایش صفت «بیدلیل» را به کار برد. این فیلم واقعا برای چه ساخته شده است؟ جلب نظر منتقدان؟ موفقیت در گیشه؟ بیان یک حرف نو؟ ادای دین؟ فیلم قطعا به هیچیک از این اهداف نمیرسد. آدم دلش برای سیامک شایقی میسوزد. او از نسل فیلمسازان تمام شده سینمای ایران است. مثل اصغر هاشمی، مهدی صباغزاده، سیروس الوند و... که مدام میکوشند حیات سینمایی خود را ثابت کنند و با هر فیلم جدید، بیشتر آبروی خود را میبرند. آنها زمانی فیلمسازان مهمی بودند و فیلمهای قابل قبولی میساختند. اما باید قبول کنند که دورهشان به پایان رسیده است.
5- جشنواره تمام شد و سینماها به آغوش فیلمسازان «جیم ساز» دهههای شصت و هفتاد رفتند. اکران همزمان فیلمهایی از جهانگیر جهانگیری، خسرو ملکان و رحمان رضایی شاهکار مدیریت فرهنگی کشور است. آقایانی که در دوران حکومت اصلاحطلبان مدام میگفتند هیچ چیز را نمیتوان به عقب بازگرداند، حالا کجا هستند؟ دیدید همه چیز به عقب بازگشت و آب هم از آب تکان نخورد؟ این وسط دلم برای سینما آزادی میسوزد که بعد از رقم زدن خاطرههای جمعی دلپذیر برای چند نسل، حالا باید
مادر زن سلام (اسم را دارید؟!) و
ملودی روی پرده بفرستد!