تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
همکاران مطبوعاتی گرامی!
این چه بساطی است که راه انداخته‌اید؟ چکار به کار کله لخت بازیگران زن هموطن دارید؟ می‌خواهید بگویید که کارتان خیلی درست است؟ که منابع دست اول دارید؟ که ژورنالیست‌های درجه یک جست‌وجوگری هستید؟ که این خانم‌های عزیز وقتی پای‌شان به بلاد خارجه می‌رسد، کشف حجاب می‌کنند؟ که اگر خودتان پا آن‌سوی مرزها بگذارید، از کاباره‌ها و کلاب‌ها و دیگر اماکن عیش و عشرت سر درنمی‌آورید؟ که ... که چی؟
شاید هم بی‌کار شده‌اید. آمار بازدید کنندگان وبلاگ‌های‌تان راضی کننده نیست. تشنه طعم ملس شهرت هستید. در خود وجوه ضدزن کشف کرده‌اید، یا شاید برعکس. باور کنید راه درمان هیچ‌کدام، انتشار عکس‌های بی‌حجاب بازیگران زن در وبلاگ‌های‌تان نیست. بیایید، راهش را خصوصی عرض می‌کنم.
ناسلامتی شما به شغل شریف روزنامه‌نگاری مشغول هستید. مثلا روشنفکر هستید. تا حدی دست به قلم دارید. زیاد سینما می‌روید. جشنواره فجر را دوست دارید. این کارها یعنی چه؟
دارید آبروی هرچه مرد زن دوست و ضد زن است، می‌برید. دارید آبروی هرچه موجود مذکر است، می‌برید.
عصبی نشوید. خود را کنترل کنید. نفس عمیق بکشید و کمی به خودتان استراحت بدهید. سفر بروید. بروید کنار دریا. آرام‌تان می‌کند. امتحان کنید. جواب می‌دهد.
شب بخیر و موفق باشید...

+ نوشته شده در 86/09/27ساعت 5:35 توسط علی مصلح |

 

 

 

 

 

دو عکسی که می‌بینید، دیشب توسط خبرگزاری رویترز در افتتاحیه چهارمین جشنواره فیلم دوبی ثبت شده است. دوبی یکی از هفت امیرنشین کشور مسلمان، همسایه، دوست و برادر امارات متحده عربی است. توضیح بیشتری لازم دارد واقعا؟

+ نوشته شده در 86/09/19ساعت 10:20 توسط علی مصلح |

? = x + y + z

+ نوشته شده در 86/09/11ساعت 20:57 توسط علی مصلح |

مُرد دیگر، آدم‌ها می‌میرند، سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخره‌ای پرت‌شان می‌کند پایین. این‌ها، البته مهم است، ولی مهم‌تر همان نبودن آنهاست، این‌که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالی‌شان می‌ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردن‌شان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.*

*
آینه‌های دردار، هوشنگ گلشیری


+ نوشته شده در 86/09/02ساعت 5:56 توسط علی مصلح

نگهبان ناگهان چشم‌هایش را گشود. چند بار پلک زد تا باور کرد واقعا بیدار است و از کابوس خلاص شده. او البته به این کابوس‌ها عادت کرده بود، اما این، چیزی از دهشت و پیچیدگی آنها کم نمی‌کرد. فقط یک جور تطبیق بود. همان‌طور که او و دیگر ساکنان شهر سوخته خود را با زندگی در آن زمین خشن تطبیق داده بودند. زمینی تهی از فراوانی و نعمت و البته سرشار از گناه.
او باز هم کابوس سوختن شهر را دیده بود و به جز برخی جزئیات، همه چیز همان طور بود که همیشه؛ هولناک و بیرحم و سریع. آنچه بسیار آزارش می‌داد، زاویه دیدش در کابوس‌ها بود. او از بالا همه چیز را می‌دید. می‌دید که ابر شهر چگونه در جهنم رنگین غرق می‌شد و نهرهای مواد مذاب چگونه بدون مقاومت به هر سو دست دراز می‌کردند و هر چیز جامدی - ساختمان‌ها، اتومبیل‌ها، خیابان‌ها و البته انسان‌ها - را به عمق و پهنای خود می‌افزودند. او از آن بالا فقط صدای غرش می‌شنید، غرش رعب‌آسای کوه باستانی را که تمام نفرتش از شهر گشوده شده در دامنه خود را استفراغ می‌کرد و در پشت آن غرش، قهقهه هیستریک کوه قابل تشخیص بود. اصلا نمی‌شد آن دو را تفکیک کرد و انگار غرش، ادامه آن قهقهه بود یا شاید هم بر عکس.
هر چه بود، نگهبان محکوم بود که آرامش شبانه‌اش را با تماشای مداوم نابودی شهر سوخته بگذراند و این بار هم، بعد از باور بیداری و خلاصی، اولین چیزی که از ذهنش گذشت، چند کلمه بود: کفاره گناه؛ گناه زنده ماندن.
بدون آن که برخیزد، دستش را دراز کرد و صدای قیژ قیز تختخواب کهنه چوبی را که زیر بدن تنومندش اعتراض می‌کرد، نادیده گرفت و پاکت سیگارش را از روی میز کنار تخت برداشت. مجبور شد بیشتر کش بیاید تا دستش به فندک کوچک پنهان شده میان تخته‌های کهنه و تُشَک برسد. سیگار را به سریع‌ترین شکل ممکن روشن کرد و فندک را دوباره پنهان کرد. داشتن آن شیء کوچک یک جرم بزرگ بود، یک خیانت. حتی برای یک نگهبان. در قحطی انرژی، استفاده از گاز طبیعی برای روشن کردن سیگار یک گناه نابخشودنی بود که نمایندگان اولیا از آن نمی‌گذشتند و بدون محاکمه رای به اعدام می‌دادند. در شهر سوخته همه چیز ارزش داشت به جز جان انسان. کشتن یا کشته شدن طبیعی‌ترین اتفاق ممکن در زندگی روزمره ساکنان شهر بود و البته یکی از خوشایندترین اتفاق‌ها. آدم‌ها فقط مصرف کننده تلقی می‌شدند و سربه‌نیست شدن هر کس معادل بود با تقسیم مواد مصرفی میان بقیه.
نگهبان همان طور که درازکش سیگارش را دود می‌کرد، سعی کرد به گذشته فکر کند؛ تصویرهای ذهنی گنگ و مبهمی که به سختی می‌توانست روی آنها تمرکز کند. به زمانی که شهر هنوز نسوخته بود و رنگ معنا داشت. اسم وجود داشت و هویتی بود که فارغ از شغل و یک شماره، باعث تشخیص آدم‌ها شود. هرچه بیشتر سعی می‌کرد، تصویرها مبهم‌تر می‌شدند و رنگ‌ها و نور انگار از پشت دیوار کلفتی از مه دیده می‌شدند. اسم‌ها یادش نمی‌آمد و هویتی وجود نداشت. گذشته همان تصاویر مغشوش ممنوعه بود و نگهبان وقتی یادش آمد که او یک حریم ممنوعه دارد، دهانش را به لبخندی غیر قابل تشخیص کج کرد... *

* افتتاحیه «فرشته و نگهبان»، یک ساینس فیکشن نیمه تمام.

+ نوشته شده در 86/09/01ساعت 17:21 توسط علی مصلح |


از این بالا نیگا کردم، زمین منو صدا می‌زد
یکی می‌گفت بپر پایین، یکی تو قلبم جا می‌زد
...

لعنتی عجب تصویری می‌ده این شروع ترانه خودکشی ممنوع محسن چاوشی. چند نفر قبل از پایین پریدن اینو زیر لب زمزمه کردن؟ چند نفر به خاطرش وسوسه شدن بپرن پایین؟

+ نوشته شده در 86/09/01ساعت 1:42 توسط علی مصلح |