تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
از این که آدم فرصت طلبی مثل جعفر پناهی بشود نماد دفاع از حقوق بشر و مطالبات زنان ایرانی شرمسارم. برای امثال پناهی لقب «هنرمند جهان سومی» برازنده است. در کدام کشور توسعه یافته - آسیایی، اروپایی و آمریکایی فرقی نمی‌کند - آدم‌ها آن‌قدر از حقوق طبیعی خودشان محروم‌اند که آقای پناهی بتواند فیلمی مثل آفساید بسازد؟ که بتواند خودش را به عنوان مدافع حقوق زنان ایرانی جا بزند؟ که بتواند جایزه‌اش را به زنان فعال ایرانی اهدا کند؟
از این هم که عده‌ای از «زنان فعال ایرانی» فریب این ریاکاری را می‌خورند، متاسفم. مطمئنم بیشترشان از ساز و کار ساخت این آثار به اصطلاح هنری بی‌خبرند. این بی‌خبری هم به حضور و نفس کشیدن در یک کشور جهان سومی برمی‌گردد. در کدام کشور توسعه یافته، یک فیلمساز نان عدم نمایش فیلم‌هایش را می‌خورد؟ وقتی مردم کار امثال پناهی را نمی‌بینند، آنها می‌توانند ادعاهای بزرگ بکنند. به سختی هم می‌شود خلافش را ثابت کرد.
از این که مسئولان فرهنگی کشور در این سال‌ها - چپ و راست هم ندارد - بزرگ‌ترین خدمت را به پناهی و امثال او کرده‌اند، افسوس می‌خورم. توقیف فیلم‌های این فرصت طلب‌ها بزرگ‌ترین خدمت به آنها بود. روی سخنم با سیف‌الله داد است، با محمدحسن پزشک، با محمدمهدی حیدریان، با محمدرضا جعفری جلوه، و البته زیردستان‌شان در اداره نظارت و ارزشیابی. آقایان! شما از عده‌ای فیلمساز متوسط، مصلحان اجتماعی جعلی ساختید و حالا آدم‌های زیادی فریب این نقاب کاغذی را می‌خورند. کار شما از هر لحاظ بر خلاف منافع ملی بود. روزی می‌رسد که باید جوابگوی اشتباه‌تان باشید.

+ نوشته شده در 85/12/29ساعت 12:49 توسط علی مصلح |

همه مردان شاه را استیون زیلیان ساخته که بیشتر به عنوان فیلمنامه نویس مطرح بوده (فهرست شیندلر، هانیبال، دار و دسته‌های نیویورکی، مترجم و...)، اما فیلم در اجرا هم کم نمی‌آورد و شخصیت عجیب ویلی استارک را با کمک بازی درخشان شان پن باورپذیر می‌کند.
اصلا به تصویر کشیدن یک سیاستمدار دهه 1950 که رفرم را با شعارهای پوپولیستی اجرا می‌کند، خود به خود کار سختی است. بخصوص اگر آن آدم واقعا وجود خارجی داشته باشد و پای اقتباس از یک رمان هم وسط باشد.
نگاه خاکستری زیلیان در مقام فیلمنامه‌نویس/کارگردان به استارک یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فیلم است و به نظرم نقطه ضعف فیلم انتخاب جود لا است که نمی‌تواند از پس بی‌تفاوتی جک بوردن در برابر اتفاق‌های دور و برش برآید. یک چیزی ته چهره او هست که نشان می‌دهد این انفعال را دوست ندارد و در لحظه‌ای که به معشوق ازلی و ابدی‌اش می‌گوید: فاحشه، و پرخاش می‌کند، آن را به رخ می‌کشد.
جک بوردنِ روزنامه‌نگار که به استخدام استارک درمی‌آید، راوی ماجراست. در همه اتفاق‌هایی که برای استارک می‌افتد، از موفقیت‌ها تا ناکامی‌ها و حتی مرگش به شکل غیر مستقیم نقش دارد. اما همیشه رل آدم بی‌تفاوت را بازی می‌کند و دانای کل باقی می‌ماند، دانای کلی که دخالت نمی‌کند و آخرش می‌بینیم که این برای خودش و همه «آدم خوب‌ها» گران تمام می‌شود.
همین ایده محوری جالب با یک جور بازی دیگر و یک انتخاب متفاوت از طرف کارگردان می‌توانست خیلی جالب‌تر هم از کار در بیاید و البته این نظر شخصی من است و ممکن است تردید بازیگر نقش بوردن میان انفعال و کنشگری عمدی بوده و از این حرف‌ها...
یک نکته مهم که شاید پیش پا افتاده به نظر برسد، اینسرت‌های جادویی فیلم است. بهترینش را در سکانس کشته شدن استارک می‌بینیم که خون او و قاتلش که هر دو تیر خورده‌اند، روی زمین به هم پیوند می‌خورند. درخشان است و تم اصلی فیلم را خیلی سینمایی نشان می‌دهد و مهم این است که «گل درشت» هم نیست و ضایع نمی‌کند. وقتی قاضی اروین (آنتونی هاپکینز) رو به بوردن داد می‌زند و اینسرتی از لوستر می‌آید که آویزهای کریستالش تکان می‌خورند هم فوق‌العاده است. بخصوص که آن لوستر در رابطه بوردن و قاضی نقش دراماتیک دارد. کاربرد اینسرت در همه مردان شاه باید برای فیلمسازان وطنی تدریس شود.
بازی اغراق‌آمیز شان پن به عنوان حساس‌ترین قسمت اجرای فیلم، درست است. حرکت‌های دست و آن پیچ و تابی که پن در سخنرانی‌ها به بدنش می‌دهد، ویلی استارک را زنده می‌کند، حتی اگر استارک واقعی آن طور سخنرانی نمی‌کرده. مهم آن باوری است که روی پرده شکل می‌گیرد. ایده‌های عجیب سیاستمدار رفرمیست-ایدآلیست دهه 1950 باید همین جور عجیب بازی می‌شده. فیلم نشان می‌دهد که او برای خودش نقش مسیحایی قائل است و به شدت ریشه‌های مذهبی دارد. خودش را نایب خدا روی زمین می‌داند که باید از اغنیا بگیرد و برای فقرا و روستایی‌ها جاده و بیمارستان و مدرسه بسازد.
استارک فرماندار لوییزیانا بود که خودش را در قامت رئیس جمهور ایالات متحده می‌دید. ایده‌های بزرگ و غریبی داشت و عمرش کفاف نداد که پیروزی یا شکست خود را در آن مقام ببیند. اما مهم این بود که او می‌خواست سلطان باشد. همه مردان شاه که این را می‌گوید.
یک نکته فرامتنی هم این است که شخصیت استارک عجیب من را یاد محمود احمدی‌نژاد انداخت. شاید اگر استارک زنده می‌ماند و پنج دهه پیش رئیس جمهور آمریکا می‌شد، امروز دنیا از دیدن احمدی‌نژاد این‌قدر شگفت زده نبود.

+ نوشته شده در 85/12/29ساعت 2:13 توسط علی مصلح |

در چوپان خوب ساخته رابرت دنیرو یک دیالوگ فوق‌العاده هست. ادوارد ویلسون (مت دیمون) که یک مامور سیا در دهه 1960 است، سراغ یک آمریکایی ایتالیایی تبار به اسم جوزف پالمی (جو پشی) می‌رود که خبر اخراج او از کشور را بدهد. جوزف که حسابی شاکی است، در مقام تحقیر می‌گوید: «ما ایتالیایی‌ها خانواده و کلیسا را داریم. ایرلندی‌ها سرزمین‌شان را دارند. یهودی‌ها سنت‌شان را دارند. حتی آفریقایی‌ها موسیقی‌شان را دارند. شما آمریکایی‌ها چی دارید؟»
ادوارد مکثی می‌کند و بعد جواب می‌دهد: «ما ایالات متحده آمریکا را داریم که شما تماشایش می‌کنید.»

+ نوشته شده در 85/12/27ساعت 14:20 توسط علی مصلح |

اعتراض که می‌کنم
می‌شنوم:
ای بابا...!

دیگر اعتراض نمی‌کنم
اما
تصور می‌کنم
لحظه‌ای را
که معترضی
از دهانم بشنود:
ای بابا...!

+ نوشته شده در 85/12/23ساعت 0:34 توسط علی مصلح

همين الان خواندم فيلم 300 كه باعث اعتراض ايرانيان سراسر جهان شده، فروش افتتاحيه فوق‌العاده‌اي داشته و در سه روز اول نمايش خود بيش از 70 ميليون دلار فروخته است.
فيلم نه تنها تا به حال بهترين فروش افتتاحيه سال 2007 را داشته، بلكه ركورد فروش افتتاحيه ماه مارس تاريخ هاليوود را نيز شكسته و جالب است بدانيم قبلا قسمت دوم عصر يخبندان اين ركورد را در اختيار داشت.
در همين يكي دو روز احتمالا ايميل پتيشن اعتراض به 300 به دست خيلي‌ها رسيده و ظاهرا قرار است يك بمب گوگلي هم بتركد. اما سوال اين است: چه كسي اهميت مي‌دهد؟ مردم آمريكا و كانادا و احتمالا بعدش اروپا و آفريقا و شرق دور واقعا ديدن فيلم را تحريم مي‌كنند؟ بيشتر كنجكاو نمي‌شوند فيلمي را كه اعتراض برانگيخته تماشا كنند؟ اصلا چند نفر در دنيا متوجه اعتراض ايراني‌ها مي‌شوند؟
از طرف ديگر بياييد به اين فكر كنيم كه چرا 300 از انيميشن محبوب و مفرحي مثل عصر يخبندان بيشتر جلب توجه مي‌كند؟ برداشت من اين است؛ نمايش مغلوب شدن لشكر 100 هزار نفري خشايارشاه (به عنوان نماد يك تمدن شرقي) از 300 سرباز اسپارتي (به عنوان نماد يك تمدن غربي).
چنين اتفاق‌هايي يادآوري مي‌كند كه در دوران جنگ تمدن‌ها به سر مي‌بريم. خبري از گفت‌وگو نيست. كارخانه روياسازي غرب از ميان اين همه گرافيك نوول فرانك ميلر مي‌رود سراغ 300 و تحقير ايراني‌ها در سال 480 قبل از ميلاد مسيح را كه اساسا مشخص نيست صحت تاريخي دارد يا نه٬ به تصوير مي‌كشد و مردم دنيا هم مي‌روند بليت مي‌خرند و مي‌بينند.
البته طبيعتا هاليوود اول به اقتصاد فكر مي‌كند، اما مگر سياست و مناسبات قدرت محصول اقتصاد نيست؟ اگر هم قرار است تمدن‌ها به جنگ هم بروند، مطمئنا برايش توجيه اقتصادي وجود دارد. حالا ما كاربران ناتوان اينترنت در ايران بمب گوگلي بتركانيم كه چه بشود؟ كجاي دنيا دلشان براي ما و تمدن چندهزار ساله ما مي‌سوزد؟ در روسيه يا چين؟ يا در كشورهاي دوست عرب كه ما را عجم مي‌خوانند و خلیج فارس را به دروغ خلیج عربی؟ بد نيست منتظر بمانيم و ببينيم كدام كشور نمايش 300 را ممنوع مي‌كند.
اين جور اتفاق‌ها كه مي‌افتد، احساس مي‌كنم ما ايراني‌ها در دنيا خيلي تنهاييم. روز به روز هم داريم تنهاتر مي‌شويم...

مرتبط:
نگاه انتقادی ستون نویس بوستون گلوب به صحت تاریخی ماجرا (لینک از طریق حسین درخشان)

ایرانی ها نبرد ترموپيل را بردند (ترجمه مقاله بوستون گلوب)

300 فانتزی است٬ نه توهین آمیز

+ نوشته شده در 85/12/21ساعت 13:8 توسط علی مصلح |

بعد از چهار شب، هنوز باور نمی‌کنم رسول ملاقلی‌پور رفته، ور پریده، خوابیده زیر آن سنگ بتونی و آن خاک‌های سرد و دیگر نفس نمی‌کشد، نیست. این «نبودن» بدجوری اذیت می‌کند.
کل شناخت من از او محدود می‌شد به فیلم‌هایش، حرف‌هایش در مطبوعات و تلویزیون و این ور و آن ور، به اضافه حدود دو ساعتی که 12 بهمن 1380 از نزدیک دیدمش و صحبت کردیم. البته خاطرات دایی بزرگه هم هست که با او نیمچه رفاقتی داشت. با این حال «نبودنش» اذیت می‌کند، لعنتی.
به خاطر همه حرف‌های نگفته‌اش یا شور درک نشده‌ی سوءتفاهم برانگیزش یا صراحتش یا عشقش به امام حسین که ناکام ماند یا... نمی‌دانم، به خاطر هر چه هست، «نبودنش» بد اذیت می‌کند.
من «قارچ سمی»اش را خیلی دوست دارم. به خاطر ملاقلی‌پور و حرف‌هایش بود یا شنیدن ملودی سوزناک محشر ناصر چشم‌آذر روی سکانس قایق سواری که قبل از دیدن فیلم از پشت در اتاق میکس شنیدم یا به خاطر سکانس آخرالزمانی افتتاحیه یا فرهاد قائمیان که حسرت دیدن دختر کوچکش به دلش مانده بود یا... نمی‌دانم، هر چه که هست٬ «نبودن» سازنده آن همه حس دیوانه‌وار اذیت می‌کند.
فکر می‌کنم همه کسانی که از نبودنش اذیت می‌شوند، این حس مشترک را دارند و اصلا از این حال‌شان بد است که رسول ملاقلی‌پور، بودنش با نبودنش خیلی فرق داشت.

+ نوشته شده در 85/12/19ساعت 4:51 توسط علی مصلح |

اگر جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را فاكتور بگيريم، نتايج اسكار 2007 احتمالا يكي از منطقي‌ترين، قابل پيش‌بيني‌ترين و البته عادلانه‌ترين گزينش‌هاي اين سال‌هاي آكادمي است.
ديگر هيچ بهانه‌اي براي اسكار نگرفتن اسكورسيزي نبود و به نظرم مرحوم نسبت به هوانورد گزينه بهتري براي تقدير شدن است. بر خلاف آنچه به نظر مي‌رسد، فيلم جديد اسكورسيزي از آن نمونه‌هاي سهل و ممتنع است كه كمتر كسي از عهده درآوردنش برمي‌آمد.
باورپذير جلوه دادن اين ميزان توطئه و نقش بازي كردن شخصيت‌ها و گره‌گشايي پاياني به شكلي كه همزمان تماشاگر را ميخكوب و قانع كند، ارزش سه اسكار بهترين كارگرداني، فيلم و فيلمنامه اقتباسي را داشت.
در مورد بابل هم كه به نظرم در حد 21 گرم شاهكار است و حتي در لحظه‌هايي نفس‌گيرتر از آب درآمده٬ نمي‌شد انتظار جايزه اصلي داشت. همين كه جزو نامزدها بود و آكادمي محافظه‌كار اخيرا وجود چنين فيلم‌هايي را به رسميت شناخته، كافي است. قدم به قدم.
فقط من نمي‌دانم لئونارد دي‌كاپريو ديگر بايد چه جوري بازي كند كه اسكار بگيرد؟! نامزد شدن او براي الماس خونين (و نه براي مرحوم) يك انتخاب دشوار ولي كاملا درست بود. پسر خوشگل چشم آبي هاليوود در اين فيلم ادوارد زوئيك غوغاست. آشكارا بزرگ شده و اين بلوغ همزمان در «حضور» و «بازي»اش ديده مي‌شود. بازي در نقش يك سرباز سابق كه حالا قاچاقچي الماس در غرب آفريقاست و در عين حال به اصول انساني وفادار، خيلي «خاص» در آمده. آن هم در يك فيلم معمولي استاندارد هاليوودي. البته مطمئنم فارست ويتاكر در آخرين پادشاه اسكاتلند هم خوب بوده، اما اسكار نگرفتن دي‌كاپريو به خاطر الماس خونين خيلي نامردي بود!
انتخاب مستند پر سروصداي يك حقيقت ناخوشايند كه در آن ال گور به عنوان راوي حضور دارد هم يكي ديگر از اتفاق‌هاي قابل پيش‌بيني اسكار 2007 بود. همان‌طور كه معلوم بود هلن ميرن براي ملكه جايزه را مي‌برد و آكادمي يك بار ديگر علاقه‌اش به ايفاگران نقش‌هاي تاريخي را به رخ مي‌كشد.
به هرحال اسكار 2007 در مجموع براي من نااميد كننده نبود. پارسال هم خوب بود و حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم دو سال پشت سر هم فيلم‌هاي محبوب من (تصادف و مرحوم) اسكار بهترين فيلم مي‌گيرند. پس زنده باد اسكار!

+ نوشته شده در 85/12/07ساعت 12:14 توسط علی مصلح |

شهرام جزایری فرار کرد...
مبارزه با فساد اقتصادی... افشا می‌کنم... نشست سران سه قوه مدت هاست تشکیل نمی‌شود... عدالت... شب عید... جیب‌های خالی... افزایش حقوق بازنشستگان... نظام هماهنگ پرداخت... تجمع جلوی مجلس... تعلیق کنید تا تعلیق کنیم... از سر گیری مذاکرات... بنزین کوپنی... گوجه فرنگی... آزمون ضمن خدمت... اصلاحات به قوت خود باقي است... ماهی پنجاه هزار تومان برای همه... اصلاح طلب... اصولگرا... اصولگراي اصلاح طلب...
شهرام جزايري فرار كرد...
چرا باور نمی کنیم؟ اینجا ایران است!
+ نوشته شده در 85/12/02ساعت 16:33 توسط علی مصلح |