ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالهها
ای فکنده آتشی در جمله اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکتر
صورتت نی لیک مقناطیس صورتهای من
چون ز بیذوقی دل من طالب کاری بود
بسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل
هر یکی رنج دماغ و کندهای بر پای من
تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی در شبی یا بامداد
گوییام اینک برآ بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من
گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من
امشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم
تا خوش و صافی برآید نالهها و وای من
زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان
زانک از این ناله است روشن این دل بینای من
درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
* دیو، اهریمن. بر اساس افسانههای یونان باستان، دمون ها ایادی شیطان هستند.
** دیو مادهای که مردان را فریب میدهد و با آنها همبستر میشود.
---
این بخش کوتاهی از کتاب چهارم نایتساید نوشته سایمون گرین است که یکی از شخصیتهای فرعی داستان را معرفی میکند. آنقدر جذاب و مسحور کننده است که با سواد نصفه و ناقصم این چند خط را ترجمه کردم تا بقیه هم در لذت خواندنش شریک شوند.
نایتساید یک شهر قدیمی زاییده ذهن سایمون گرین است که زیر لندن واقع شده. در «نایتساید» همیشه شب است، ساعت 3 نیمه شب: «ساعت گرگ و میش، زمانی که اغلب مردم میمیرند و اغلب کودکان به دنیا میآیند». دنیایی سرشار از تباهی و گناه و شرارت. «جایی که بهشت و دوزخ بر آن تسلط ندارند». گرین با تخیلش اسطورهها و افسانههای مغرب زمین را بازتولید کرده و دنیا و شخصیتهای «نایتساید» را خلق کرده است.
تا به حال هفت کتاب از سری نایتساید منتشر شده و گرین مشغول کار روی هشتمین قسمت است. سعی میکنم باز هم درباره نیمه تاریک لندن و آدمهایش بنویسم.
1- از یک سالگی ارادتم به سیگار را نشان دادم. این حکایت در تمام فامیل ما معروف است که صبحهای زود بیدار میشدم و میرفتم سراغ سیگار و کبریت پدرم که عادت داشت میگذاشت بالای سرش. سیگارها را ریز میکردم و توتون میخوردم و به گوگرد سر کبریتها هم رحم نمیکردم. مادرم همیشه میگوید: میترسیدم کبریت بزنی و منفجر شوی!
2- روز اول مدرسه (1 مهر 1365) در دبستان «یاسر» پایگاه چهارم شکاری دزفول - هیچوقت یادم نمیرود - زنگ اول٬ وقتی معلم هنوز نیامده بود٬ سرم خورد به لبه پنجره بالای سرم. دیدم همه دارند نگاهم میکنند. به سنت لعنتی دهه شصت کلهام را نمره چهار زده بودند. دست زدم به سرم و وقتی پایین آوردم، دیدم قرمز است! برای اولین و آخرین بار - تا حالا - سرم شکست.
3- در تمام عمرم در خیابان به هیچ دختری شماره ندادهام و با تمام وجودم افتخار میکنم. هیچ موجود مونثی این قدر ارزش ندارد که تو رویم نگاه کند و رویم را زمین بیاندازد. اگر هم قبول کند، اصلا ارزش ندارد! در این زمینه آدم اُمُلی هستم و خجالت هم نمیکشم.
4- در برخورد با جنس مخالف سه مشکل بزرگ دارم؛ اول، باید احساسم مرتعش شود تا بتوانم حداقل ارتباط را داشته باشم. دوم، من شیفته خانمهای سیگاری هستم (حتی وقتی خودم نمیکشیدم هم بودم). سوم، به شکل خودآزارانهای فقط خانمهای مسنتر از خودم، برایم جذابیت دارند. طبیعتا ترکیب این سه عامل به کنده شدن کلک آدم منجر میشود!
5- بزرگترین، پایدارترین و عمیقترین آرزویم این است: زودتر از مادرم و یک نفر دیگر - که نمیتوانم بگویم کیست - بمیرم.
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
...
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
...
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز میروی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام
پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام
...
حاج آقا! به خدا رای آوردن این قدر ارزش ندارد. شما که هیچ جور گروه خونتان نمیخورد به این تین ایجرهای دوم خردادی٬ چرا؟ به خدا قسم همان وعدههای ریالی بیشتر جواب میدهد. حالا هم که الحمدلله کلی از نامزدهایتان رفتهاند به شوراها و مجلس خبرگان. خوبیت ندارد. از سن و سال شما بعید است حاج آقا! ما در حال لحظه شماری هستیم برای انتخابات سال ۸۸ و وعده ماهی نمیدانم چقدرِ شما. به خدا جیب هایمان خالی است و چشممان به دست پربرکت شما. ژانگولر بازی از ما گذشته. تعدادمان هم خیلی زیاد است. ما را که بشمارید٬ دیگر خواب اصحاب کهف هم در انتخابات سال ۸۸ شما را سوم نمی کند.