تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
تا آنجا که یادم می‌آید اخیرا پای کسی را لگد نکرده‌ام، حداقل از جماعت لولندگان سرزمین 40 چراغ، آن هم از نوع اولترا دوم خردادی، با تخصص پخش تراکت. راستش را بخواهید، اساسا ارزش لگد کردن هم ندارند. حالا اگر خودشان را وکیل مدافع بازیگری، ترانه‌سرایی، چیزی می‌دانند، مشکل خودشان است.
ضمنا «شهر اخلاق» ما اگر شب ممنوع است، نیمه شب ممنوع که نیست. دوستان هم در کلیه امور نیمه شبی به اندازه کافی تخصص و تجربه دارند. پس به پیش... بی‌خیال تراژدی!
من هم بهتر است بروم سرم را بگذارم زمین، کمی بمیرم. جواب دادن به این جماعت...
خدا آخر عاقبت ما را به خیر کند.
+ نوشته شده در 85/04/30ساعت 2:41 توسط علی مصلح |

امروز به شکل ناگهانی و بی‌سابقه، دادگاه رسیدگی به اتهام‌های مهرداد و مانا برگزار شد. ظاهرا قرار نبوده خبرش منتشر شود، اما ایرنا کمتر از یک ساعت پیش خبر کوتاهی روی خط فرستاد. امیدوارم مقدمه‌ای باشد بر آزادی‌شان، حداقل با وثیقه. ما که خیلی امیدواریم...
اما فاتحه روزنامه ایران خوانده شد. 25 مرداد را به عنوان تاریخ برگزاری دادگاه رسیدگی به اتهام مدیرمسئول روزنامه تعیین کرده‌اند و بعید است که تا آن زمان روزنامه منتشر شود. اگر هم امتیاز روزنامه لغو نشود، بعید است «ایران» دیگر بتواند کمر راست کند. امروز هم مسئولان روزنامه گفته‌اند به دلیل مشکلات مالی کارمندان یک شیفت بیایند و بقیه اصلا نیایند. مبارک است آقای صفار!
+ نوشته شده در 85/04/27ساعت 19:57 توسط علی مصلح |

اين روزها سينماي ايران خبرها و رويدادهاي بامزه‌اي توليد مي‌كند. مثلا قطعي شدن ساخت فيلم جديد بهرام بيضايي. البته اين خبر في‌نفسه بامزه نيست، اما وقتي با خبر انتخاب قطعي نخستين بازيگران فيلم تکمیل مي‌شود، حداقل من نمي‌توانم جلوي خنده‌ام را بگيرم. وقتي خانمي را كه قرار بود ترانه‌سراي گوگوش باشد و از سر تقدير (!) پايش به سينما باز شد، در ميزانسن‌هاي «بازيگر بچرخ، دوربين بچرخ» استاد تصور مي‌كنم، مي‌ميرم براي اين كه فيلم زودتر آماده نمايش شود و «روي ديوار بيفتد». بخصوص اگر بدانم در تعدادي از اين ميزانسن‌ها امين حيايي و عيال محترمه استاد همبازي ترانه‌سراي سابق و فعلي هستند، روده‌هايم از خنده درد مي‌گيرد. عيال محترمه سرجهازي آثار استاد است و دو نفر ديگر هم بازيگران ثابت پروژه‌هاي كارتل جديد‌التاسيس توليدكننده فيلم. استاد بيضايي بعد از نمايش سگ كشي در جشنواره فجر نوزدهم در دام اعضاي اين كارتل افتاد. اعضاي مذكور آن زمان بر اتحاديه تهيه‌كنندگان حكومت مي‌كردند و فقط يك تاجر نفتي كم داشتند كه حالا به جمع‌شان اضافه شده و توليدات‌شان به نام شخص شخيص ايشان وارد بازار مي‌شود. اگر كمي به ذهن فشار بياوريم، درمي‌يابيم وقتي پاي توليد فيلم با رعايت تنوع مورد نياز بازار در ميان است، فاصله ايرج قادري تا بهرام بيضايي از دو سه سال تجاوز نمي‌كند.
نمايش سوغات فرنگ هم يك رويداد بي‌نظير در تابستان گرم 85 است؛ محصول جديد كمپاني معظم «حاج حسين و شركا» كه پس از توليد مقادير معتنابهي فيلم اكشن به ساخت «ملوكمدي»هاي پرسود سوييچ كرده، پس از بازسازي خداحافظ رفيق و همسفر اين بار ياد و خاطره ممل آمريكايي را در اذهان شيفتگان فيلمفارسي زنده كرده است. بررسي روند بازسازي فيلم‌هاي خاطره‌انگيز فوق نشان مي‌دهد به زودي بازسازي ماه عسل و در امتداد شب و برهنه تا ظهر با سرعت از سوي كمپاني «حاج حسين و شركا» -البته با حفظ شئونات اسلامي- وارد بازار پر از اشتياق سينماي ايران مي‌شود.
البته با بررسي و جمع‌بندي دقيق‌تر دو رويداد فوق، احتمال توليد فيلم بعدتر استاد بيضايي در دفتر «حاج حسين و...» هم مي‌رود.
از طرف ديگر ركوردشكني تاريخي آتش بس در جذب تماشاگر (بخصوص زوج‌هاي ناسازگار) حضور يك ساب‌ژانر جديد با عنوان «سايكوفموكمدي» در تاريخ سينماي ايران و جهان را تثبيت كرد. البته اين يكي به جاي خنده، اشك و خون به چشم مي‌آورد. كاري هم نمي‌شود كرد. دنيا، دنياي عرضه و تقاضا و اقتصاد آزاد است.

توضيح: براي اتفاق‌هايي كه طي چند ماه اخير در محدوده سينماي ايران مي‌افتد، زبان و لحني بهتر از اين پيدا نكردم. مي‌دانم وكلاي مدافع واقعي، صوري، خيالي و... نامبردگان به خونم تشنه مي‌شوند و البته بعضي‌هاي‌شان تشنه‌تر. اما حق بدهيد كه آدم بعضي وقت‌ها نتواند جلوي خودش و قلمش را بگيرد. بخصوص آدمي مثل من كه چند سال در -مثلا- بهترین نشریات سينمايي کشور به اندازه كافي هواي مسموم و متعفن سینمای ایران را استنشاق كرده و مدتي است خودش را كنار كشيده.
فكر مي‌كنم روند فعلي سينماي ايران نتيجه منطقي سياست‌هاي اعمال شده در بيست و اندي سال گذشته است. مديريت جديد هم ترمز اين حركت افسارگسيخته را كنده و دور انداخته است. مديران جديد نه تنها با «ابتذال» مخالف نيستند (ابتذال به معنايي كه همفكران‌شان طي حدود يك دهه گذشته مانند چماق بر سر ديگران فرود مي‌آوردند)، بلكه به اين نتيجه رسيده‌اند كه تنها راه كشيدن نيش سينماي مستقل و معترض، پر كردن سالن‌هاي سينما با فيلم‌هاي «مبتذل» است. به همين دليل است كه تمام فيلم‌هاي در محاق دوران مديريت اصلاح‌طلبان كه از بيم فرياد «وا ابتذالا» و نطق‌هاي در باب «صداي پاي ابتذال» در كنج قفسه‌ لابراتوارها خاك مي‌خوردند، به تدريج مجوز نمايش مي‌گيرند. لازم است توضيح دهم كه مصداق سينماي مستقل يا معترض مثلا به آهستگي نيست. اين فيلم، با عرض معذرت، مصداق بارزِ بازتوليد سينماي غلط انداز هنري به‌شدت رياكار و به‌شدت محافظه‌كار دهه شصت است. بالاخره بايد اين ‌جور فيلم‌ها هم عرضه شوند تا جنس اين فروشگاه بزرگ «جور» شود و اداره‌كنندگان فروشگاه سرشان را با غرور مقابل بالادستان و حاميان‌شان بالا بگيرند. فقط متاسفم كه تريبون‌هاي پرمخاطب روشنفكري، مرعوب شكل و شمايل چنين آثاري مي‌شوند يا از آن بدتر، بازيچه منافع شخصي كاركنان‌شان. منظورم را كه متوجه مي‌شويد؟

+ نوشته شده در 85/04/27ساعت 17:22 توسط علی مصلح |

جای شما خالی... ديشب به اتفاق خانواده درحالي‌كه ساعت از دوازده نيمه شب گذشته بود، گذرمان به تونل تازه تاسيس رسالت افتاد... حيرت‌آور بود خيل همشهريان مشتاق كه حداقل نود درصدشان صرفا براي رويت تونل آمده بودند آنجا و صفي به طول حدود دو كيلومتر ايجاد كرده بودند.
همه‌جور ماشيني بود؛ از موسو و پرادو تا پيكان قراضه. تعداد قابل توجهي از حاضران، خانواده‌هاي معصومي بودند كه از فرط بيكاري و فقدان سرگرمي سر و كله‌شان پيدا شده بود و البته جماعت «خز و پيل» هم با ماشين‌هاي اسپرت و صداهاي چپ اندر قيچي ست صوتي‌شان به اندازه كافي نماينده داشتند.
پدرم طبق معمول لب به شكوه باز كرد كه با اين كارها شاخ غول ترافيك نمي‌شکند و سخت در جست‌وجوي دليل سنگيني ترافيك بود. او به شكل عجيبي براي اختلال آمد و رفت تهران دلايل منطقی پيدا مي‌كند -یعنی حوصله‌اش را دارد- و اين بار هم حق با او بود. كار خروجي تونل نيمه‌تمام مانده بود و مسير باريك مي‌شد و دليل ترافيك، به‌جز هجوم غيرطبيعي مردم، همين نكته بود. امروز هم اعتماد ملي در همين زمينه اطلاع‌رساني كرده و حسابي دماغ شهردار فعلي و سابق را سوزانده، آن هم از قول يك مقام بلندپايه راهنمايي و رانندگي.
دماي داخل تونل در حد مرگ، گرم بود. با كمي دقت، مشخص شد كه از ميان تعداد انبوه هواكش‌هاي غول‌آسا، تنها دوتاي آنها كار مي‌كند. نمي‌دانم عمدي بود يا نه، اما اگر عمدي باشد، عجيب آدم را ياد سينماداران وطني مي‌اندازد كه براي صرفه‌جويي و جلوگيري از استهلاك زودرس، نور لامپ پروژكتورهاي نمايش فيلم را كم مي‌كنند و چشم عشاق سينما را به درد مي‌آورند.
نمايندگان ونداليسم بيمارگونه ايراني هم ظرف كمتر از 24 ساعت از خجالت جعبه‌هاي آتش نشاني نصب شده بر ديوار تونل درآمده و شيشه چندتا از آنها را شكسته بودند. البته جعبه‌هاي قرمز هنوز كپسول ندارند و مطمئنا وقتي كپسول‌ها داخل‌شان قرار گيرد، آفتابه دزدهاي گرامي از ونداليست‌ها پيشي مي‌گيرند.
خود تونل هم به جز ورودي‌هايش، مشتمل است بر ديواره‌ها و سقف سيماني كه قرص و محكم به نظر مي‌رسند، اما يكنواخت. و البته تعداد معتنابهي پروژكتور كه مشخص نيست زور آفتابه دزدها بهشان مي‌رسد يا نه.
همه اين‌ها را نوشتم كه بگويم اين تونل نه غار علي‌صدر است، نه تونل وحشت شهر بازي، نه ورودي آتشفشان پمپي. فقط محل عبور و مرور است. اينطور هجوم نياوريد... به خدا آدم خجالت مي‌كشد از این میزان توسعه نيافتگي در «شهر اخلاق»*!

* لقب جديد شهرداري دکتر قاليباف براي تهران!!
+ نوشته شده در 85/04/26ساعت 15:25 توسط علی مصلح |

حساسیت وبلاگ نویسان ایرانی به حمله احمقانه اسرائیل به لبنان هرچند تحسین برانگیز، اما با عرض معذرت بیهوده است.
ماجرای اسرائیل و فلسطین و لبنان مصداق بارز «بازی بزرگان» است. این بازی بعد از جنگ جهانی دوم آغاز شد، یک نیمه قرن را گذراند و حالا که دهه اول هزاره سوم هم از نیمه گذشته، همچنان ادامه دارد.
بازیگران این بازی، از هر قشری باشند، با هر ملیتی و به هر نامی خوانده شوند، مطمئنم جماعت نویسنده در میان‌شان جایی ندارد. بیایید صادق باشیم. ما که از ادوارد سعیدِ فقید، بزرگ‌تر و مشهورتر نیستیم. اگر هم در ذهن‌مان خود را چریک‌های بالقوه از دست رفته بدانیم، از عرفات مرحوم چریک‌تر نیستیم. آیا آنها در این بازی برنده شدند؟ برد به کنار، توانستند تاثیر قابل توجهی بگذارند؟ پس چرا بی‌خود و بی‌جهت گلوی‌مان را جر دهیم و وبلاگ‌های‌مان را سیاه کنیم؟
رضا شکراللهی و خسرو نقیبی در وبلاگ‌های‌شان مطالب احساسی تاثیرگذاری نوشته‌اند. این کنش‌مندی جای تقدیر دارد. اما این دوستان عزیز و بلاگرهای دیگر امیدوارند کدام‌یک از بازیگران این «بازی بزرگان» مطالب‌شان را بخوانند و متاثر شوند؟ آنها که می‌خوانند، اغلب با این گفتارها هم‌رای‌اند و هم‌نظر. اما چه سود که مدام نظرهای‌مان را برای هم تکرار کنیم و تایید؟
آیا با این نوشتن‌ها اسرائیل از نژادپرستی رو برمی‌گرداند؟ آیا «آن مردک ابله تگزاسی» و هموطنان جمهوری‌خواه و دموکراتش دست از حمایت از اسرائیل برمی‌دارند؟ آیا ایران و سوریه حمایت از حزب‌الله و حماس را متوقف می‌کنند؟ آیا «تبلیغات ایدئولوژیک از سوی رسانه‌های رسمی ایران در مورد فلسطین و اسرائیل» بند می‌آید؟ آیا خون مردم بی‌گناه غزه و اریحا و بیروت و حیفا به زمین نمی‌ریزد؟
دوستان! ما به کدام امید باید بنویسیم؟ به کدام باور فریاد صلح و آرامش سر دهیم؟ چه کسانی صدای ما را می‌شنوند؟ اصلا هست یاری‌کننده‌ای که یاری کند ما را، و این جهان پر از کینه و نفرت و خون را؟
+ نوشته شده در 85/04/24ساعت 22:52 توسط علی مصلح |

دوستان و همکاران و آشنایان و... مستقیم و غیرمستقیم می‌گویند تلخ و پرخاشگر شده‌ام، بخصوص اینجا. نفی نمی‌کنم. برای کسی که همیشه به گوشت‌تلخی و دیرجوشی متهم بوده، این چیزهایی که می‌بینید این روزها اینجا نوشته می‌شود، خیلی هم سیاه نیست!
اصلا چه دلیلی برای امیدوارانه و گل‌وبلبلی نوشتن هست؟ اینجا که شعبه 40چراغ نیست که شادی و شنگولی قلابی به خورد خلق‌الله بدهد. اینجا -مثلا- وبلاگ شخصی است. باید حال و هوای شخصی نویسنده‌اش را داشته باشد. حال و هوای شخصی نویسنده گوربه‌گور شده‌اش هم این روزها حسابی گه مرغی است. البته ناشکری نمی‌کنم. سرم به اندازه کافی شلوغ است و بعد از توقیف روزنامه به اندازه کافی کار برای انجام دادن دارم که اگر باز در دقیقه نود به همه‌چیز گند نخورد، می‌تواند نتایج خوبی داشته باشد. اما حالم زیاد خوب نیست. روبه‌راه نیستم. به قولی «ریپ» می‌زنم. چرایش را نمی‌دانم و اصلا دنبالش هم نیستم که بدانم... فقط می‌دانم تنها نیستم و خیلی‌ها بی‌دلیل و بادلیل اینجوری هستند. من هم یکی از آنها...
+ نوشته شده در 85/04/24ساعت 10:23 توسط علی مصلح

چهار سال، چهار سال آزگار، چهار سال لعنتی پشتم خالی بود و باور نمی‌کردم. باید حتما سقوط می کردم، باید با کله می‌خوردم زمین، باید حتما مزه‌ی گه مغز له شده‌ام را ته حلقم حس می‌کردم تا باورم می‌شد؟
از پله‌ها که بالا می‌رفتم، تصورم یک هواخوری خوب بود که قرار است ده دوازده ساعتی تحمل این عذاب را برایم ساده‌تر کند. حالا که شصت هفتاد متر پایین‌تر کف این حیاط با آن باغچه مسخره و آن دیوارهای سفیدکاری شده مسخره و آن در ریموت کنترل‌دار مسخره افتاده‌ام، می‌فهمم هوای اینجایی که هستم از چیزی که بیست و شش هفت سال تحمل می‌کردم خیلی قابل تنفس‌تر است.
هنوز کسی نفهمیده که من اینجا افتاده‌ام. همین یک دقیقه و سیزده ثانیه پیش بود که صدای گرومب برخورد لش من با کاشی‌های کف این حیاط بلند شد. شنیده بودم توی این مدت باید همه زندگیم تو ذهنم مرور بشه. اما من فقط تصویرهای این چهار سال را دیدم. نمی‌دانم... شاید چون مغزم له شده، خاطره‌های بیست و دو سه سال قبلی پریده. شاید یکی از آن بالا دکمه «دیلیت» شیارهای قبلی مغزم را زده و خلاص. ولی خب، همین چهار سال برای عذاب کافی بود. الان چند ثانیه‌ای هست که تصویرها رفته‌اند و یک حفره سیاه مانده. فقط تعجب می‌کنم که چرا خودم را از بالا نمی‌بینم. قاعدتا باید اینجوری باشد. ولی من هنوز این پایینم و از خودم بیرون نرفته‌ام. البته مطمئنم که منظره دلچسبی نیست. دلم می‌سوزد برای یکی از ساکنان این برج که زودتر از بقیه می‌آید لب پنجره و احتمالا عضلات تن لذت چشیده‌اش را کش می‌دهد و بعد نگاهش را می‌اندازد پایین... بیچاره تمام نشئه چسبناک تنش می‌پرد و با وحشت نمی‌داند چه واکنشی نشان دهد؛ جیغ بزند، تلفن را بردارد و 110 را بگیرد، بدود طرف آسانسور و بیاید پایین بالای سرمن یا...؟ الان فقط منتظر این اتفاقم. البته اعتراف می‌کنم که کار دیگری از دستم برنمی‌آید...

ادامه دارد...
+ نوشته شده در 85/04/22ساعت 12:47 توسط علی مصلح |

از نوجوانی یکی از بزرگ‌ترین سرگرمی‌های من زیرنظر گرفتن واکنش آدم‌ها به همدیگه تو خیابان بوده. بهترین فضا برای این کار خیابان ولی‌عصر حد واصل میدان ولی‌عصر تا تقاطع فاطمیه. مثلا کافیه دختر خانمی که داره تو پیاده‌رو راه می‌ره پاچه شلوارش کمی بالاتر  یا مانتوش تاحدی تنگ‌تر یا روسری‌اش چند سانتیمترعقب‌تر از حد معمول باشه. همجنسان عزیزم چنان با چشم اندام طرف رو می‌خورن که آدم خنده‌ش می‌گیره...
برعکس کافیه یک آقا پسر قدش یک وجب بلندتر یا عرض بازوش کمی بیشتر یا اندازه موهاش چند سانتیمتر طویل‌تر از حد معمول باشه. ناهمجنسان عزیزم چنان با ولع برمی‌گردند و نگاه می‌کنند که آدم می‌تونه رویاهای شیرین‌شون رو وقتی تنها تو رختخواب خوابیدن تصور کنه...
همین امروز دم‌دمای غروب تو خیابان ولی‌عصر به چشم خودم دیدم دختری که از روبه‌رو می‌آمد و دستش تو دست یک پسر بود به یکی از همین ژیگولوها که از کنار من رد می‌شد، با لوندی چشمک زد. بلافاصله به صورت پسری که دستش تو دست دختره بود نگاه کردم. حواسش که نبود هیچ، از پیاده‌روی با اون آکله داشت تو آسمون‌ها سیر می‌کرد.
نتیجه‌گیری: لطفا ازدواج نکنید، دوست دختر یا دوست پسر نگیرید. فقط خودتان را تخلیه کنید!
+ نوشته شده در 85/04/21ساعت 21:50 توسط علی مصلح |

                   

                    

+ نوشته شده در 85/04/19ساعت 12:57 توسط علی مصلح |

1- این کلاسیک‌ترین فینال جام جهانی است؛ ایتالیا-فرانسه. تنها رقیب برای چنین بازی‌ای می‌توانست آرژانتین-برزیل باشد که نیست. اهمیتی هم ندارد که دوستان‌مان تماشای چنین بازی کلاسیکی را تحریم کنند. چیزی از ارزش و جاودانگی‌اش کم نمی‌شود.
2- اگر آرژانتین را استثنا کنیم، اصلا فوتبال و جام جهانی یعنی اروپا. به کارنامه آسیا، آفریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی در این جام نگاه کنید تا منظورم را بفهمید.
3- جام‌های جهانی که در اروپا برگزار شده‌اند خیلی بیشتر شبیه جام بوده‌اند. اوجش جام چهاردهم بود و حالا با جام هجدهم یک اوج مرتفع‌تر داریم.
4- ایتالیا دق‌مرگ می‌کند، اشک درمی‌آورد، سکته می‌دهد... تا ببرد یا ببازد، تا صعود کند یا حذف کند، تا قهرمان شود یا به نایب قهرمانی قناعت کند. نمونه‌ها: 1994: ایتالیا-نروژ، ایتالیا-نیجریه، ایتالیا-برزیل. 1996: آن حذف غم‌انگیز به‌خاطر قانون احمقانه یوفا. 1998: ایتالیا-فرانسه. 2000: ایتالیا-فرانسه. 2002: ایتالیا-کره جنوبی. 2004: ایتالیا-بلغارستان و تبانی رذیلانه سوئد و دانمارک.
5- «دراماتیک» بهترین تعبیری است که می‌شود با آن بازی ایتالیا را توضیح داد. برای تمام عشاق سینما و فوتبال که می‌کوشند میان این دو حیطه ارتباط مستقیم یا غیرمستقیم پیدا کنند، ایتالیا و نوع بازی‌اش خود جنس است. این درام گاهی «پایان خوش» دارد و گاهی با فاجعه تمام می‌شود.
6- با چماق «بازی دفاعی» ایتالیا را کوبیدن هیچ دلیلی جز حسادت ندارد. خوب دفاع کردن در رگ و ریشه ایتالیاست. نستا نباشد، ماتراتزی هست. اصلا افراد اهمیت ندارند. این به معنای واقعی یک «سیستم» است که تیم‌های دیگر هرگز به آن نمی‌رسند. پس لطفا شانتاژ نکنید.
7- هواداری از ایتالیا به سروصدا و شلوغ‌کاری نیاز ندارد. یک روند همیشگی و ثابت است که با یکی دو شکست یا پیروزی تغییر نمی‌کند. همیشه هست و خواهد بود.
8- عشق به ایتالیا معادل است با نفرت از برزیل. آبی و زرد هرگز با هم نمی‌خوانند. هیچ دلیل دیگری هم نمی‌خواهد!
9- عشق به ایتالیا معادل است با دوست داشتن آرژانتین. هردو آبی‌اند؛ رنگ جاودانه فوتبال. هردو احساساتی‌اند. هردو همیشه تراژدی را در کمین خود می‌بینند و... بی‌خود نیست که آرژانتینی‌های کالچو این‌قدر زیادند و این‌قدر موفق. آیا مارادونای آرژانتین را می‌شود بدون مارادونای ناپل تصور کرد؟ یا باتیستوتای آرژانتین را بدون باتیستوتای فیورنتینا؟ یا زانتی آرژانتین را بدون زانتی اینتر؟ یا ... بیشتر آرژانتینی‌ها موفق‌ترین دوران فوتبال‌شان را در باشگاه‌های ایتالیایی گذرانده‌اند. ولی محض رضای خدا، آرژانتینی موفق در لیگ آلمان سراغ دارید؟! اصلا آرژانتین و آلمان با هم می‌خوانند؟
10- بی‌صبرانه منتظر فینال کلاسیک برلین هستیم. قرار است انتقام 1998 و 2000 را از خروس‌ها بگیریم، حتی اگر آنها زیدان داشته باشند.
+ نوشته شده در 85/04/16ساعت 1:18 توسط علی مصلح |

الکس دل پیرو تیر خلاص را شلیک کرد/ اشک ژرمن ها بعد از له شدنپسران لاجوردی غوغا کردند. لیپی به پکرمن آموخت که چگونه می‌شد میزبان را شکست داد. نود دقیقه که تمام شد، تا آنجا که می‌شد عناصر تهاجمی وارد زمین کرد. قبلش تمام تعویض‌هایش را خرج نکرده بود. برای همین توانست طی حدود بیست دقیقه با چهار مهاجم به دروازه آلمان حمله کند.
وقتی دل‌پیرو آمد کنار زمین، ما که چهار رفیق بودیم و تشنه پیروزی ایتالیا -هرکدام به یک دلیل- گفتیم الان توتی تعویض می‌شود٬ اما پروتا بیرون آمد. قبلش یاکینتا جایگزین کامورانزی خسته و عصبی شده بود. تصور کنید... جیلاردینو، توتی، یاکینتا و دل‌پیرو کنار هم حمله‌ور به سمت دروازه ژرمن‌ها. آنها جهنمی ساختند که میزبان مغرور و پرهیاهو به سیخ کشیده شد؛ دو گل در دقایق 119 و 120 باعث شد آلمان شکست در فینال 1982 را فراموش کند. طرفداران‌شان تا سال‌ها این شب به یاد ماندنی را به یاد خواهند داشت!
آلمان جز یکی دوبار نتوانست به دروازه ایتالیا نزدیک شود. زورشان به خط دفاع و هافبک آتزوری‌ها نمی‌رسید. آلمان لیاقت فینال را نداشت. کلینزمن هم می‌دانست و البته تقصیر نداشت. وقتی بازی تمام شد، رفت و شاگردان گریانش را که وسط زمین افتاده بودند، در آغوش کشید و آرام کرد. او نشان داد که چه مربی و البته انسان بزرگی است. این که مربی تیم میزبان باشی و در نیمه‌نهایی له شوی و باز جنبه شکست را داشته باشی. نمی‌شد در آن لحظه کلینزمن را تحسین نکرد.
اولین دقایق چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۵ را هیچوقت فراموش نمی کنم٬ هیچ کدام از عشاق ایتالیا فراموش نمی کنند...
حالا ای ایتالیای محبوب! پیش به سوی قهرمانی...
+ نوشته شده در 85/04/14ساعت 3:57 توسط علی مصلح |

علی‌اکبر قزوینی: فرض کنید مردی شب‌هنگام خسته و کوفته از یک روز کار به در خانه‌اش می‌رسد و خوشحال از این رسیدن، آرام کلید را از جیبش بیرون می‌آورد برای باز کردن در. اما کلید را که می‌اندازد می‌بیند به قفل نمی‌خورد! دوباره امتحان می‌کند و باز هم... اما نه! یک جای کار اشتباه است: قفل را عوض کرده‌اند! تنها کمی زمان می‌برد تا مرد بفهمد که شریک زندگی‌اش ــ زنش ــ که موقع عقد حق طلاق را به او داده بوده، بی‌آن‌که او بداند و بفهمد از این «حق»اش! استفاده کرده و حتی نامه‌های احضار را هم از او قایم می‌کرده تا در مدتی که به این کار شریف! مشغول بوده، مرد خوش‌خیال بویی از ماجرا نبرد... لابد می‌گویید عجب زن عفریته‌ای و بعد می‌گویید مگه ممکنه؟! این‌که مرد حتی نتونه بره خونه‌اش لباس‌هاش رو برداره! بعد هم می‌گویید ولش کن بابا حالا مگه چنین اتفاقی افتاده که بخوایم ازش ناراحت بشیم یا عصبانی یا متعجب!
اما این اتفاق افتاده آن هم در مورد آدمی که حتماً حداقل یک‌بار هم که شده نامش را شنیده یا دیده‌اید: علی دهباشی، مدیر مجله بخارا. و زن مورد نظر کی بوده؟ مدیر مجله سمرقند که (طبق شنیده‌ها) اتفاقاً همین آقای دهباشی اون رو براش راه انداخته بوده تا این خانم سری توی سرها دربیاره...

مریم مهتدی: علی دهباشی طی سی سال کلکسیونی از کتب ارزشمند،خودکار ها و روان نویس های طلا،نقره و قیمتی و بسیاری چیزهای دیگر را جمع کرده بود. و با خلوص نیت و عشق به همسر محترمش آنها را در منزلی که به خانم بخشیده بود گذاشته بود. و حال...هنگامی که با طلاق گرفتن وی مواجه شده،ناگهان با ادعایی روبرو می شود که میگوید هیچ کدام از چیزهایی که در سی سال با عشق و علاقه جمع کرده ای وجود خارجی ندارد! بله...خانم ساطعی با صراحت منکر وجود همچین چیزهایی می شود...

+ نوشته شده در 85/04/12ساعت 2:23 توسط علی مصلح |

اینجا را ببینید. عالیه! من که کلی خندیدم...
+ نوشته شده در 85/04/11ساعت 15:33 توسط علی مصلح

آیا این شب ها راحت می خوابید؟
روزهایتان چگونه می گذرند؟ اوضاع فرهنگ و هنر بر وفق مراد است؟
آیا شب ها راحت خوابتان می برد در حالی که مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر چهلمین روز از زندان خود را در بند 209 زندان اوین می گذرانند؟!
چگونه روزگار می گذرانید در حالی که زنی تنها در فراق همسرش که فقط 5 ماه از عروسی شان گذشته انتظار بازگشت او را می کشد و در سویی دیگر مادری با تنها فرزندش در حسرت دیدن پدر شب ها را به صبح می رسانند؟
مگر شما هم کاریکاتوریست نیستید؟
مگر "مانا" همکارتان نبود زمانی که مدیرمسوولی مجله کیهان کاریکاتور را در موسسه فخیمه "کیهان" بر عهده داشتید؟
مگر شما مانا نیستانی راتا به حال نشناخته اید؟
دلمان خوش بود که همکاری از میان کاریکاتویست ها به قائم مقامی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی رسیده است که شاید درد همکارانش را حس می کند!
واحسرتا که 40 روز از زندانی شدن مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر گذشته و دمی از قائم مقام محترم وزیر ارشاد برنخاسته است!!
[متن كامل]
+ نوشته شده در 85/04/11ساعت 14:7 توسط علی مصلح |

رونالدو باید هم سرش این‌طور پایین باشدبخت با برزیلی‌ها یار بود که بیشتر از این تحقیر نشدند.
زیدان باشکوه بود. رونالدینیو نشان داد که در برابر فوتبالیست بزرگی مثل زیدان هنوز یک بچه نوآموز است. همان‌طور که جام جهانی محل پیروزی مربیان بزرگ است، تنها بازیکنان بزرگ حق دارند پیش بروند.
کارلوس آلبرتو بزرگ بود، مثل همیشه. اما بازیکنانش کوچک بودند. حداقل برای این جام کوچک بودند. 
این بازی نشان داد که با حبس کردن رونالدینیو می‌توان از او سایه‌ای از آن بازیکن خوش‌تکنیک و خلاق بارسلون ساخت. روبرتو کارلوس هم که زمانی به خاطر «خر شوتی» و دوندگی مشهور بود، دیگر تمام شده و همین‌طور کافو. رونالدو هم که با آن شکم و غبغب بیشتر به شیوخ عرب همسایه شبیه شده. بس نیست؟
برزیلی‌های مدعی و مغرور جز چند دقیقه آخر اجازه حضور مقابل دروازه فرانسه را پیدا نکردند. آنها باید تحقیر می‌شدند تا بادشان بخوابد. این کار را فرانسه کرد که این روزها چندان هم فوق‌العاده نیست. این برزیل اگر به تور آلمان یا ایتالیا می‌خورد، تحقیر 2006 به مراتب از تحقیر 1998 فجیع‌تر از آب درمی‌آمد.

+ نوشته شده در 85/04/11ساعت 1:37 توسط علی مصلح |

البته به بلاگر محترمی که کلی زد تا مهر «مطبوعاتی» روی پیشانیش بخورد و ناکام ماند و عقده‌هایش را با توصیف تجربه‌های هجده سالگی در اتاق خواب خانه پدری برطرف کرد و بعد با یک ازدواج «مصلحتی» خودش را به آغوش ینگه دنیا انداخت حق می دهم که فرافکنی کند. حق می‌دهم که با اسنوبیسم قلابی -به‌هرحال اسنوب بودن هم قواعدی دارد- ادای مرشدها را دربیاورد و برای مریدان و همپیاله‌های محترم نوشابه باز کند.
فقط نمی‌دانم آن زمان که احمق‌هایی مثل من داشتند در پرتیراژترین روزنامه‌های مملکت تاوان دموکراسی نیم‌بند مورد استفاده حضرات در وبلاگ‌های‌ نوظهورشان را می‌دادند و بابت اعتقاد به یک آرمان جمعی، مثل آواره‌ها از این روزنامه به آن نشریه جل و پلاس‌شان را حمل می‌کردند، این جوجه فکلی‌ها کجا بودند؟ در اتاق خواب خانه پاپا و ماما در حال چت با آی‌دی‌های قلابی؟ کی سر از تخم درآوردند و شاخ -شاید هم شاخه!- شدند؟ کی شیرها پیر شدند و وزغ‌ها شدند هفت‌تیرکش؟ کی آن درختی که ما پایش [...] قد کشید و میوه داد تا این تازه به دوران رسیده‌ها میوه‌اش را بخورند و هسته‌اش را با آب دهان جلوی پای ما پرت کنند؟
حافظه ما هنوز آن‌قدرها هم ضعیف نشده...
+ نوشته شده در 85/04/11ساعت 1:0 توسط علی مصلح |

طبق معمول آرژانتین به حماقت مربی‌اش باخت. بعد از کارلوس بیلاردو کبیر، این سرنوشت محتوم آرژانتین عزیز بوده که در مراحل حساس، بی‌تدبیری و اشتباه مربی باعث حذفش شود. در شانزده سال اخیر همه مربیان این تیم رویایی به روح و روان طرفداران آرژانتین در سراسر جهان گند زده‌اند، پاسارلا و بیلسا و پکرمن فرقی با هم ندارند. همه این کار را کرده‌اند. هیچ‌کدام «مربی بزرگ» نبوده‌اند و موفقیت در جام جهانی مربی بزرگ می‌خواهد.
من به این جناب پکرمن -که خیلی هم از او تعریف می کردند- از فینال جام کنفدراسیون‌ها مشکوک شدم. آرژانتین تیمی نبود که چهار گل از برزیل بخورد. بخصوص که مدت کوتاهی قبل‌تر برزیل را «چک‌مال» کرده بود. اما پکرمن با آرژانتین مثل موش آزمایشگاهی رفتار می کرد. همان‌طور که اسلافش در این شانزده سال رفتار کرده بودند.
او آن‌قدر ساده‌لوح بود که فکر می‌کرد می‌توان نزدیک به یک نیمه از یک گل زده‌اش در مقابل میزبان و تماشاگران وحشی‌اش حفاظت کند. همین شد که ریکلمه و کرسپو را بیرون کشید و هر سه تعویضش را خرج کرد. آلمان به زور فشار میزبانی یک گل زد و کار به وقت اضافه کشید. در آن سی دقیقه بود که جای ریکلمه و لیونل مسی به شدت خالی بود. آرژانتین بازی را در دست داشت. اما هافبک‌ها و فورواردهایش خلاقیت فرود آوردن ضربه نهایی را نداشتند.
از این احمقانه‌تر، اشتباه پکرمن در راضی شدن به تعیین سرنوشت بازی در ضربه‌های مسخره پنالتی بود. وقتی داری مقابل میزبان، در مقابل حدود هفتادهزار نفر تماشاگر طرفدار میزبان بازی می‌کنی و دروازه‌بان میزبان هم ینس لمن است، با چه استدلالی کار را به دوئل پنالتی می‌کشانی؟ این سوال را هم باید پکرمن پاسخ دهد.
...
خیلی خوش‌شانس بودم که ایتالیا را به اندازه آرژانتین -شاید هم کمی بیشتر- دوست دارم. ثانیه‌شماری می‌کنم که لاجوردی‌ها انتقام آرژانتین را از میزبان بگیرند. ثانیه‌شماری می‌کنم که گریه‌های کلینزمن را ببینم.
...
چند دقیقه پیش انگلیس بی‌لیاقت به پرتغال باخت و حذف شد. منتظر بودم که ساکسون‌ها انتقام هلند و فان باستن را از پرتغال و اسکولاری ضدفوتبال بگیرد که عرضه نداشتند. مدام مرگ‌شان را عقب انداختند تا پنالتی‌های احمقانه لمپارد و جرارد تیر خلاص را به مغزشان شلیک کرد. البته با این بازی‌های پرتغال، باید لقب اسکولاری را به «فیل کثیف» تغییر داد. بازی تیمش جلوی هلند یکی از کثیف‌ترین بازی‌های این چند سال بود. به‌هرحال از یک برزیلی بیشتر از این انتظار نمی‌رود.
...
تا چند دقیقه دیگر زیدان و یارانش برزیلی‌ها را می‌شویند و روی بند پهن می‌کنند، اگر مربی کودن‌شان بگذارد. در حماقت دومنش همین بس که ترزگه را روی نیمکت می‌نشاند.
...
البته بدم هم نمی‌آید که برزیل و ایتالیا به فینال برسند و لاجوردی‌های دوست‌داشتنی، حق برزیلی‌ها را کف دست‌شان بگذارند.
خطرناک‌ترین مهره برزیل نه رونالدوست و نه رونالدینیو و نه هیچ بازیکن دیگری. کارلوس آلبرتو پریرا آس برزیل است. همان که از اوایل دهه نود دفاع کردن را به این عروسک‌های خیمه شب‌بازی یاد داد. او مربی بزرگی است. فقط به خاطر او باید از برزیل ترسید. وگرنه بازیکنان برزیل بزرگ‌تر از اسلاف‌شان در جام‌های 1986 و 1990 نیستند.
...
جام تازه به جاهای دیدنی اش نزدیک شده. لامصب نفس را در سینه حبس می کند...
+ نوشته شده در 85/04/10ساعت 22:12 توسط علی مصلح |

اولا، از این‌که احساسات پاک و شکننده (!) جماعت هوموسکسوال و سمپات‌های‌شان از پُست قبلی جریحه‌دار شد، شرمنده‌ام، اما برایم جالب بود که ما ایرانی‌ها حتی وقتی هوادار سینه‌چاک آزادی آن هم از نوع افراطی‌اش هستیم، در تعصب کورکورانه دست فاشیست‌ها را از پشت می‌بندیم. به ادبیات و لحن کامنت‌های مطلب «هوموفوب»!! نگاهی بیاندازید تا منظورم را بفهمید!
دوم، باید اعتراف کنم که غافلگیر شدم؛ این همه «گی» و «لزبین» سرسخت و معتقد (!) در فضای وب ایرانی وجود داشت و من خبر نداشتم. این که چنین افرادی بیایند و وارد دیالوگ شوند نه تنها چیز بدی نیست، بلکه کلی هم سود دارد. فقط باید یاد بگیرند که ادبیات فاشیستی‌مابانه‌شان را کنار بگذارند و با آرامش گفت‌وگو کنند.
سوم، تعصب باعث می‌شود که دوستان معنای یک متن را درست درک نکنند. از کنایه و تمثیل چیزی دستگیرشان نشود و فقط صورت متن را ببینند. وقتی آدم در انتهای تیتر مطلبش دوتا علامت تعجب می‌گذارد و در انتهای مطلبش به کنایه حرف می‌زند هم فرقی ندارد؛ آقایان و خانم‌ها فقط برآشفته می‌شوند و به سنت مشهور، قداره می‌کشند و عربده. دوستان! کمی آرامش!
چهارم، سال 1381 برای ساخت یک مستند که موضوعش درباره مهاجرت و روش‌های ایرانی‌ها برای اخذ اقامت و پناهندگی و... بود، سراغ یک روان‌پزشک مشهور رفتیم. می‌دانستیم بعضی‌ها برای کیس پناهندگی می‌روند در کشورهای غربی و ادعا می‌کنند همجنس‌باز هستند و درایران تحت فشار بوده‌اند و... این روان‌پزشک مشهور که بهتر است نامش محفوظ بماند، آن زمان نماینده سازمان ملل در ایران بود -شاید هنوز هم باشد، نمی‌دانم- و در بسیاری از کنگره‌ها و سمینارهای بین‌المللی شرکت می‌کرد و مقاله ارائه می‌داد. ایشان در مصاحبه، به صراحت گفت که همجنس‌گرایی در همه جای دنیا از طرف اکثریت روان‌پزشکان و نظریه‌پردازان این علم یک «انحراف رفتاری» تلقی می‌شود. تنها استثنا را هم عوامل ژنتیک ذکر کرد. به‌هرحال این روان‌پزشک نه آدم حکومت بود و نه یک آدم عامی بی‌سواد. نماینده مهم‌ترین سازمان بین‌المللی در ایران بود. راش‌های این مصاحبه هنوز موجود است و یک سند معتبر است٬ حداقل برای من.
پنجم، از همه این حرف‌ها که بگذریم، آدم حق دارد نظر شخصی‌اش را در وبلاگ شخصی‌اش بنویسد. همانطور که یک بلاگر دیگر حق دارد هری‌پاتر را «گی» و پروفسور مک‌گوناگل را «لزبین» تصور کند!
+ نوشته شده در 85/04/10ساعت 11:30 توسط علی مصلح |

همین را کم داشتیم!
واقعا مشکل زن‌های ایرانی این است که از شر مردها خلاص شوند و با همجنسان‌شان بروند لالا؟!
فکر می‌کردم جدیدترین شیوه ابراز فمینیست بودن، فراخوان برای شرکت در تجمع احقاق حقوق زنان و بعد جاخالی دادن و در کافی‌نت کنار میدان هفت تیر نشستن و خندیدن به ریش جماعت است، اما این یکی واقعا بی‌نظیر است. شیر بی یال و دم و اشکم فمینیسم ایرانی به کجاها که نرسیده! این کارخانه رویاسازی مدام هم اصطلاحات جدید تولید و وارد ادبیات رایج می‌کند که «هوموفوب» جدیدترین آنهاست.
اگر در هر جای دنیا همجنس‌خواهی وجود دارد، از وفور نعمت است و شاید هم یک جور مرام اجتماعی. به هر حال از سر آگاهی است و البته ریشه‌های ژنتیک هم برایش پیدا کرده‌اند. اما در کشور ما اگر مساله ژنتیک را استثنا کنیم، جماعت به خاطر مسائل عرفی و محدودیت‌های اجتماعی همجنس‌خواه می‌شوند. بعضی‌ها هم از فقدان «مکان مناسب»، وگرنه هزار ماشاالله در مملکت گل و بلبل‌مان وفور «نعمت» بی‌داد می‌کند. حالا عده‌ای نشسته‌اند در خارج از مرزها و می‌خواهند خودآگاهی غربی در همجنس‌خواهی را برای زنان ایرانی تجویز کنند!
لطفا سری به ایران بزنید و ببینید در جامعه چه خبر است. بخصوص مدارس راهنمایی و دبیرستان‌های دخترانه نمونه‌های خوبی هستند. همجنس‌خواهی ایرانی از جنس اتفاق‌هایی است که در این‌جور جاها می‌افتد. دختری که تازه به سن بلوغ رسیده و به خاطر تربیت سنتی، هیچ اطلاعی از خودش و جنس مخالفش ندارد، از «تخلیه جنسی» چه می‌فهمد؟
در جامعه‌ای که همخانه شدن زن و مرد هزار جاسوس و کارآگاه دارد و در عوض دو زن یا دو مرد می‌توانند مدت‌ها با هم زندگی کنند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد، صحبت از انتخاب آگاهانه همجنس‌خواهی مضحک است.
به قول علی حاتمی در کمال‌الملک همه‌ چیزمان به همه‌ چیزمان می‌آید. لطفا بگذارید ما با همین ناخودآگاهی سنتی شرقی‌مان حال کنیم. اگر هم «هوموفوب» هستیم٬ خب چه اشکالی دارد؟!

+ نوشته شده در 85/04/09ساعت 14:7 توسط علی مصلح |

از Caller ID متنفرم. زندگی -حداقل بخشی از زندگی- را قابل پیش‌بینی کرده. حس غافلگیر شدن یا غافلگیر کردن را از بین برده. این روزها وقتی تلفن زنگ می‌زند، اول صفحه دیجیتالی Caller ID را نگاه می‌کنیم و بعد تصمیم می‌گیریم جواب بدهیم یا نه؟ چه جوری جواب بدهیم؟ با چه لحنی و با چه تن صدایی؟
این پیشزمینه را اصلا دوست ندارم. قبلا که تلفن زنگ می‌زد، این تعلیق وجود داشت که چه کسی پشت خط است... یک جور کشف و شهود داشت. بخصوص اگر آدم خاصی بود، یک چیز خوشایندی زیر پوست آدم می‌دوید.
از طرف دیگر، آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد زنگ بزند و بدون شناخته شدن، صدای کسی -غریبه یا آشنا- را در سکوت بشنود و بعد هم قطع کند. من عاشق این کار بودم. اما حالا نمی‌شود. مگر از تلفن عمومی. آن هم زود لو می‌رود. Caller ID یک جور محدودیت احمقانه آورده. لعنت بر تکنولوژی...

+ نوشته شده در 85/04/05ساعت 21:14 توسط علی مصلح |

نامه ماهرخ غلامحسین‌پور، همسر مهرداد را قبل از انتشار خوانده بودم. او در این نامه که در حقیقت یک متن ادبی است، محمود احمدی‌نژاد را خطاب قرار داده. خیلی تاثیرگذار است:

بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است
امروز يك ماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت"مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من   برگرداند .
دلم مي خواهد خدا به زبان ساده قابل فهم بندگان ساده دلش، به زبان ساده دايره المعارف فارسي، به زبان ساده "تصميم كبري" و "شب بود، ماه پشت ابر بود كودكي" به زبان ساده روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده "مهرداد" چه بوده است؟
هفده سال است كه مهرداد را كه هميشه عاشق تماميت ارضي كشورش بوده مي شناسم. هم او كه  دستهايش هميشه آشيانه پرندگان باران خورده بوده است، او كه شب ها براي گرسنگي و رنج انسانهايي در آن سوي كره خاكي اشك مي ريخته است و هم او كه وقتي نيست روزهاي نيامده ام بي صاحب مانده است، بي آفتابي كه هر روز برمي تابد بر جهان و اين روزها برمن برنمي تابد، بي مرغكي كه دانه برمي چيند بر ايوان خانه ي همسايه!
[متن کامل]
+ نوشته شده در 85/04/02ساعت 4:34 توسط علی مصلح |

دیدن دو دوست عزیز که نزدیک به دوسال بیشتر از خانواده‌ات با آنها زندگی کرده بودی و یک ماهی بود که به اجبار نمی‌توانستی ببینی‌شان، چه حال غریبی داشت.
در این دو ماه منگ بودی و دنیا را از پشت یک پرده ژلاتینی می دیدی و روزها و شب‌ها را می‌شمردی تا دوستان معصومت که به خاطر گناه ناکرده رفته بودند جایی در شمال غربی شهر پشت دیوارهای بلند، زودتر برگردند.
وقتی دوستانت را بعد از یک ماه دیدی، همانی نبودند که صبح دوم خرداد 1385 دیده بودی‌. حالا ریش صورت‌های‌شان را پوشانده بود و کاهش وزن را می‌شد با نگاه اول در اندام‌شان ردیابی کرد.
وقتی تو را در آغوش گرفتند و لبخند زدند و ذوق کردند و حسرت آزادی در چهره‌شان فریاد می‌زد، نمی‌دانستی باید شاد باشی یا غمگین؟
وقتی نگاه‌های رد و بدل شده میان دوستانت و همسران‌شان را دیدی رویت را برگرداندی. جگرت سوخت، اما نباید دم می‌زدی که مبادا از حال و روزت باخبر شوند.
وقتی بعد از چند دقیقه دوستانت را می‌بردند و می‌دیدی که رد نگاه‌شان همانجا جا ماند...
آزادی! تو کجایی؟

+ نوشته شده در 85/04/01ساعت 11:44 توسط علی مصلح |